۱۳۸۷ آذر ۱۵, جمعه در ۲۲:۰۴ | 0 نظرات  

پدیدآورنده: حسن جلالی عزیزیان،

،
رسم این بود که علمای شیعه مقیم نجف اشرف روز عاشورا پیاده به کربلا می‏رفتند. در بین راه محلی وجود دارد به نام «طویرج» که چهار فرسخ با کربلا فاصله دارد و در این روز دسته‏های سینه‏زن از آنجا به‏طرف کربلا حرکت می‏کنند و علما و مراجع به آنها ملحق شده و با آنان سینه می‏زنند.
سیّد مهدی بحرالعلوم با عده‏ای از طلاب به‏استقبال دسته سینه‏زنی طویرج رفتند. عشق واقعی در وجود اینان موج می‏زد. اول و آخر دسته به‏چشم نمی‏آمد. همه بر سر و سینه می‏زدند و هرآن شور و شوقشان موج می‏شد و اوج می‏گرفت و طنین آن در فضا شکسته می‏شد و حال تماشاچیان را منقلب می‏کرد.
صدای ضجه و مویه از هرطرف شنیده می‏شد. ترنم آهنگ دلنشین غریبانه مرثیه‏خوان با ضرب‏آهنگ دست عزاداران بر سینه‏های برهنه‏شان هماهنگ شده بود. خدا در جان و تنشان روح عشق حسینی بودن را دمیده بود.
ناگهان علامه بحرالعلوم، مجتهد طراز اول جهان تشیع، مثل سایر سینه‏زنها لخت شده و میان جمعیت رفت و به سینه‏زنی پرداخت. برای لحظاتی همه غافلگیر شدند. طلاب هرچه می‏کردند تا مانع بروز احساسات ایشان شوند، کاری از پیش نبردند.
علامه خود را به دریا سپرده بود. ضجه می‏زد و موهای ژولیده‏اش همراه خاک و خس آشفته شده بود. عمامه از سرش افتاده بود. ناچار چند تن از شاگردان قوی‏هیکل و خوش‏اندام ایشان، اطراف وی را می‏گیرند که مبادا زیر دست و پا بیفتند و آسیب ببینند.
شام غریبان، «سلماسی» شاگرد مخصوص ایشان از علامه پرسید:
«شما را به صاحب این شب مقدس سوگند می‏دهم به‏من بگویید چه شد که شما بی‏اختیار وارد دسته سینه‏زنی شدید و آنگونه به عزاداری پرداختید؟
علامه اشکهایش را پاک کرد و گفت:
«وقتی به دسته سینه‏زنی رسیدم، دیدم حضرت بقیة‏اللّه‏، عجّل‏اللّه‏تعالی‏فرجه، با سر و پای برهنه میان سینه‏زنها به سر و سینه می‏زنند و گریه می‏کنند. من هم نتوانستم طاقت بیاورم. پس در خدمت آن حضرت مشغول سینه‏زدن شدم.»
عشق، یک واژه است و تمام واژه‏ها را معنا می‏بخشد... به‏شرط آنکه واقعی باشد و به‏غیر حق آلوده نگردد...
پی‏نوشت:
* برگرفته از: نگاه سبز (ملاقات با امام زمان)، حسن جلالی عزیزیان
ارسال شده توسط نویسنده برچسب‌ها:

پدیدآورنده: تنظیم و ترجمه: محمد ترابیان فردوسی ،

،
کاروانی آرام آرام به مدینه نزدیک می‏شد. بار شترانشان‏«ماتم‏» بود و کالایشان «گریه‏». بازرگانان و سوداگران این کاروان، تعدادی زن و دختر و چند مردبودند که می‏خواستند «آه‏» را با «ناله‏» معاوضه کنند. کاروان نزدیک مدینه رسید. سیاهی دیوارهای شهر آشکار شد. درمیان آن کاروان سیاه‏پوش، دخترکی دلتنگ و غمگین آرام آرام گام‏برمی‏داشت.دخترک سرش را بالا آورد، چشمش به دیوارهای شهر مدینه افتاد،آهی از سینه کوچک و غم گرفته‏اش برکشید و با خود گفت: در این‏شهر که را دارم تا بتوانم با او درد دل کنم؟هرچه فکر کرد، چیزی به خاطرش نیامد. سپس شهر را مخاطب قرار داد و غم‏انگیزترین حادثه زندگی‏اش راچنین بیان کرد: مدینه جدنا لا تقبلینا فبالحسرات و الاحزان جئنا مدینه، ای شهر پدر بزرگ ما، ما را به خود راه مده; چون کالایی‏جز حسرت و غم نداریم. الا فاخبر رسول الله عنا بانا قد فجعنا فی ابینا ای شهر مدینه، به رسول خدا(ص) خبرده که ما در سوگ پدرمان سخت داغداریم. و ان رجالنا بالطف صرعی بلا راس و قد ذبحوا البنینا و بگو که پیکر بی‏سر مردان ما در کنار نهر فرات بر زمین افتاده‏است، و نیز بگو که فرزندان ما را سر بریدند. و اخبر جدنا انا اسرنا و بعد الاسر یا جدا سبینا ای شهر مدینه، به پدر بزرگ مهربانم خبر ده که ما را به اسیری‏گرفتند و به سرزمینهای دور تبعید کردند. و رهطک یا رسول الله اضحوا عرایا بالطفوف مسلبینا ای رسول خدا، اهل بیت تو در حالی ظهر کردند که بدنها یشان‏عریان در بیابان کربلا افتاده و غارت شده بودند. و قد ذبحوا الحسین(ع)و لم‏یراعوا جنابک یا رسول الله فینا فرزندت حسین(ع) را سر بریدند و حق و احترام شما را در باره مامراعات نکردند. فلو نظرت عیونک للاساری علی اقتاب الجمال محملینا اگر چشم مبارکت‏به اسیران اهل بیت می‏افتاد، می‏دیدی که آنان رابر جهاز شتران سوار کرده بودند. رسول الله! بعد الصون صارت عیون الناس ناظره الینا ای رسول خدا، پس از این که سالها پرده نشینان عصمت و عفاف‏بودیم و چشم نامحرمی ما را ندیده بود، مردم کوچه و بازار به‏ما چشم دوختند. و کنت تحوطنا حتی تولت عیونک، صارت الاعداء علینا تا آن زمان که وجود مقدس حضرتت زنده بود، پیوسته نگهدار ومتوجه ما بودی; ولی همین که چشم از دنیای فانی فروبستی، دشمنان‏بر ما ستمهای فراوان روا داشتند.
«ام کلثوم‏» دختر امام حسین(ع)، تسلیم سیل اشک شد و لحظاتی‏گریه کرد. همه کاروانیان عزادار، گرد دخترک جمع شدند وگریستند. این بار «ام کلثوم‏» مادر بزرگش حضرت فاطمه زهرا(س)را که در جوار رسول خدا(ص) آرمیده بود، مخاطب قرار داد واینگونه گفت: ا فاطم لو نظرت الی السبایا بناتک فی البلاد مشتتینا ای فاطمه زهرا، کاش به کاروان اسیران نگاه می‏کردی و می‏دیدی که‏دخترانت در شهر پراکنده شدند. ا فاطم لو نظرت الی الحیاری و لو ابصرت زین العابدینا ای فاطمه زهرا، کاش به دختران سرگردانت می‏نگریستی و حال زین‏العابدین بیمارت را مشاهده می‏کردی. ا فاطم لو رایتنا سهاری و من سهر اللیالی قد عمینا ای فاطمه، کاش می‏دیدی که شبها تا صبح از ترس بیدار بودیم‏آنقدر که چشمانمان بی فروغ شد ا فاطم مالقیت من عداکی و لا قیراط مما قد لقینا ای فاطمه، ذره‏ای از ستمهایی که دشمنان بر ما روا داشتند، به‏شما نرسید. فلو دامت‏حیاتک لم تزالی الی یوم القیامه تند بینا اگر اجل به شما مهلت می‏داد و مصیبتهای ما را می‏دیدی، تا روزقیامت پیوسته بر مصائب ما گریه و ناله می‏کردی.
صدای گریه از اطرافیان بلند بود. زنها ضجه می‏زدند و خاک بر سرمی‏ریختند. «ام کلثوم‏» مرغ دل را روانه بقیع کرد و با سوزجگر ادامه داد: و عرج بالبقیع و قف و نادی این حبیب رب العالمینا ای پرنده خیال سوی بقیع برو، در آنجا بایست و نداکن، کجایی ای‏حبیب پروردگار جهانیان؟! و قل یا عم بالحسن المزکی عیال اخیک اضحوا ضائعینا به عمویم بگو: ای حسن پاک سرشت، اهل بیت‏برادرت در حالی روزعاشورا را به ظهر رساندند که پایمال شده و بی کس بودند. ایا عماه ان اخاک اضحی بعیدا عنک بالرمضاء رهینا عموجان، برادرت روز عاشورا درحالی ظهر کرد که از تو دور بود وبدن شریفش در گرو سرزمینی گرم سوزان قرار داشت. بلا راس تنوح علیه جهرا طیور و الوحوش الموحشینا جسد برادرت سر نداشت و مرغان و حیوانات وحشی آشکارا بر اونوحه می‏کردند و لو عاینت‏یا مولای ساقوا حریما لا یجدن لهم معینا ای مولای من، کاش می‏دیدی حرمی را که هیچ یاور و پشتیبانی‏نداشت، چگونه در صحراها می‏دوانیدند. علی متن الیناق بلا وطاء و شاهدت العیال مکشفینا کاش می‏دیدی که اهل بیت را بدون پوشش مناسب بر شتران برهنه‏سوار کرده بودند.
ام کلثوم دختر غم دیده امام حسین(ع) لحظه‏ای سکوت کرد. صدای‏گریه و ناله مردان و زنانی که اطرافش گرد آمده بودند، به عرش‏می‏رسید. مظلومیت و سوز دل این دخترک یتیم، فرشتگان را به گریه‏آورده بود. بوته‏های خار بیابان، سر بر شانه یکدیگر نهاده، اشک‏می‏ریختند. کبوتران سر به زیر پرهایشان برده بودند و ناله‏می‏کردند. ام کلثوم اشکهایش را با آستین لباس کهنه و خاک‏آلودش پاک کرد;دوباره «شهر مدینه‏» را مخاطب قرار داد و گفت: مدینه جدنا لا تقبلینا فباالحسرات و الاحزان جئنا ای مدینه، ای شهر پدر بزرگ مهربان ما، باز هم می‏گویم ما را به‏خود راه مده، چون هیچ متاع و تحفه‏ای جز دل سوخته و اشک روان‏نداریم. خرجنا منک بالاهلین جمعا رجعنا لا رجال و لا بنینا ما در حالی از تو خارج شدیم که همه اهل بیت‏سرزنده و شادمان‏گرد هم بودند و اکنون در حالی به سوی تو بر می‏گردیم که مردان‏و فرزندان با ما نیستند. و کنا فی الخروج بجمع شمل رجعنا حاسرین مسلبینا وقت‏خروج، جمعیتی ایمن از پراکندگی بودیم و اینک، هنگام‏برگشت، حسرت زده و غارت شده‏ایم. و کنا فی امان الله جهرا رجعنا بالقطعیه خائفینا وقتی بیرون می‏رفتیم، آشکارا در پناه خدا و ایمنی کامل بودیم،ولی اکنون که برمی‏گردیم، جدا مانده و بیمناکیم. و مولانا الحسین لنا انیس رجعنا و الحسین به رهینا (هنگام خروج) سرورما امام حسین(ع) همدم و موجب دلخوشی ما بود;اما اکنون در مراجعت، بدن مقدس آن جناب در گرو بیابان کربلاست. و نحن الضایعات بلا کفیل و نحن النائحات علی اءخینا حال، ما پایمال شدگانی بی سرپرستیم که در عزای برادرمان نوحه‏می‏کنیم. و نحن السایرات علی المطایا نشال علی جمال المبغضینا و ما اینک بر شتران دشمنانمان سواریم و شهر به شهر می‏گردیم. و نحن بنات یس و طه و نحن الباکیات علی اءبینا ما دختران یاسین و طاهاییم و از شرافت‏خانوادگی برخور داریم;ولی به مصیبتی گرفتارمان ساختند که اینگونه بر پدرمان‏می‏گرییم. و نحن الطاهرات بلا خفاء و نحن المخلصون المصطفونا همانا ما بانوانی وارسته‏ایم، ما اهل اخلاصیم، ما برگزیدگان خدادر زمین هستیم. و نحن الصابرات علی البلایا و نحن الصادقون الناصحونا همانا ما شکیبایان بر بلاها و راستگویان اندرزگوییم.
ام کلثوم دوباره پدر بزرگ مهربانش را مورد خطاب قرار داد وادامه داد: الا یا جدنا قتلوا حسینا و لم یرعوا جناب الله فینا ای پدر بزرگ مهربان، آگاه باش که این قوم زشتکار ، حسین عزیزت‏را کشتند و در باره ما از خدا پروا نکردند. الا یا جدنا بلغت عدانا مناها و اشتفی الا عداء فینا ای پدر بزرگ، دشمنان ما به آرزوی خود رسیدند و دلهای پرکینه‏خود را (با ستمی که بر ما روا داشتند) شفا دادند. لقد هتکوا النساء و حملوها علی الاقتاب قهرا اجمعینا به بانوان حرم امام حسین(ع) اهانت و بی‏احترامی کردند و آن‏مخدرات را به اجبار بر شتران نشاندند. و زینب اخرجوها من خباها و فاطم واله تبدو الانینا حضرت زینب (ع) را به اجبار از خیمه‏اش بیرون کشیدند، در همان حال،فاطمه دختر امام حسین (ع) سرگردان بود و آشکارا ناله می‏کرد. سکینه تشتکی من حر وجد تنادی الغوث رب العالمینا سکینه از حرارت مصایبی که به او رسیده بود، فریا می‏کشید و از پروردگارجهان کمک می‏طلبید. و زین العابدین بقید ذل و راموا قتله اهل الخئونا حضرت زین العابدین (ع) در بند اسارت بود و در همان حال، خیانت‏پیشگان‏قصد داشتند او را به شهادت رسانند. فبعدهم علی الدنیا تراب فکاس الموت فیها قد سقینا بعد از این شهدا و مصیبتهایی که به ما رسید، خاک بر سر دنیا باد که‏در آن به ما جام مرگ نوشاندند. و هذا قصی مع شرح حالی الا یا سامعون ابکوا علینا (1) این بود قصه پر درد و شرح حال پر ملال من; اکنون ای کسانی که این درددلها را شنیدید، بر حال ما سخت‏بگریید.
ام کلثوم دختر یتیم امام حسین (ع)، آرام آرام به راه افتاد وکاروان نیز به حرکت درآمد. او با این اشعار جانسوز، غم‏انگیزترین‏غمنامه را در سینه تاریخ به ودیعه گذاشت. صدها سال است مردمانی‏که خاک وجودشان با آب کوثر ولایت امیر مؤمنان (ع) سرشته شده، این‏اشعار جانسوز را زمزمه می‏کنند و اشک می‏ریزند، اینک ما نیز چنین‏خواهیم کرد.
پی‏نوشت :
(1) مخزن البکاء، ملا محمد صالح برغانی قزوینی، متوفای 1275 ق
ارسال شده توسط نویسنده برچسب‌ها:

منابع مقاله:
مجموعه آثار ج 17 ، مطهری، مرتضی؛


در روز جمعه‏ای در شام نماز جمعه است.ناچار خود یزید باید شرکت کند،و شاید امامت نماز را هم خود او به عهده داشت،این را الآن یقین ندارم.(در نماز جمعه خطیب باید اول دو خطابه که بسیار مفید و ارزنده است‏بخواند،بعد نماز شروع می‏شود.اصلا این دو خطابه به جای دو رکعتی است که از نماز ظهر در روز جمعه اسقاط و نماز جمعه تبدیل به دو رکعت می‏شود.)اول آن خطیبی که به اصطلاح دستوری بود،رفت و هر چه قبلا به او گفته بودند گفت،تجلیل فراوان از یزید و معاویه کرد،هر صفت‏خوبی در دنیا بود برای اینها ذکر کرد و بعد شروع کرد به سب کردن و دشنام دادن علی علیه السلام و امام حسین به عنوان اینکه اینها-العیاذ بالله-از دین خدا خارج شدند،چنین کردند،چنان کردند.زین العابدین از پای منبر نهیب زد:«ایها الخطیب!اشتریت مرضاة المخلوق بسخط الخالق‏»تو برای رضای یک مخلوق،سخط پروردگار را برای خودت خریدی.بعد خطاب کرد به یزید که آیا به من اجازه می‏دهی از این چوبها بالا بروم؟(نفرمود منبر. خیلی عجیب است!به قدری اهل بیت پیغمبر مراقب و مواظب این چیزها بودند!مثلا در مجلس یزید،نمی‏گوید:یا امیر المؤمنین!یا ایها الخلیفة!یا حتی به کنیه هم نمی‏گوید: یا ابا خالد!می‏گوید:یا یزید!هم زین العابدین و هم زینب.در اینجا هم نفرمود که اجازه می‏دهی من بروم روی این منبر؟یعنی این که منبر نیست،این چوبهای سه پله‏ای که در اینجا هست که چنین خطیبی می‏رود بالای آن و چنین سخنانی می‏گوید،ما این را منبر نمی‏دانیم.این چهار تا چوب است.)اجازه می‏دهی من بروم بالای این چوبها دو کلمه حرف بزنم؟یزید اجازه نداد.آنهایی که اطراف بودند،از باب اینکه علی بن حسین،حجازی است،اهل حجاز است و سخن مردم حجاز شیرین و لطیف است،برای اینکه به اصطلاح سخنرانی‏اش را ببینند،گفتند:اجازه بدهید،مانعی ندارد.ولی یزید امتناع کرد.پسرش آمد و به او گفت:پدر جان!اجازه بدهید،ما می‏خواهیم ببینیم این جوان حجازی چگونه سخنرانی می‏کند.گفت:من از اینها می‏ترسم.اینقدر فشار آوردند تا مجبور شد،یعنی دید دیگر بیش از این،اظهار عجز و ترس است،اجازه داد.
ببینید این زین العابدین که در آن وقت از یک طرف بیمار بود(منتها بعدها دیگر بیماری نداشت،با ائمه دیگر فرق نمی‏کرد)و از طرف دیگر اسیر،و به قول معروف اهل منبر چهل منزل با آن غل و زنجیر تا شام آمده بود،وقتی بالای منبر رفت چه کرد!چه ولوله‏ای ایجاد کرد!یزید دست و پایش را گم کرد.گفت الآن مردم می‏ریزند و مرا می‏کشند.دست‏به حیله‏ای زد.ظهر بود،یکدفعه به مؤذن گفت:اذان!وقت نماز دیر می‏شود.صدای مؤذن بلند شد.زین العابدین خاموش شد.مؤذن گفت:«الله اکبر،الله اکبر»،امام حکایت کرد:«الله اکبر،الله اکبر».مؤذن گفت:«اشهد ان لا اله الا الله،اشهد ان لا اله الا الله‏»،باز امام حکایت کرد،تا رسید به شهادت به رسالت پیغمبر اکرم.تا به اینجا رسید،زین العابدین فریاد زد:مؤذن!سکوت کن.رو کرد به یزید و فرمود:یزید! این که اینجا اسمش برده می‏شود و گواهی به رسالت او می‏دهید کیست؟ایها الناس! ما را که به اسارت آورده‏اید کیستیم؟پدر مرا شهید کردید که بود؟و این کیست که شما به رسالت او شهادت می‏دهید؟تا آن وقت اصلا مردم درست آگاه نبودند که چه کرده‏اند.
آنوقت‏شما می‏شنوید که یزید بعدها اهل بیت پیغمبر را از آن خرابه بیرون آورد و بعد دستور داد که آنها را با احترام ببرند.نعمان بن بشیر را که آدم نرمتر و ملایمتری بود،ملازم قرار داد و گفت:حداکثر مهربانی را با اینها از شام تا مدینه بکن.این برای چه بود؟آیا یزید نجیب شده بود؟روحیه یزید فرق کرد؟ابدا.دنیا و محیط یزید عوض شد.شما می‏شنوید که یزید،بعد دیگر پسر زیاد را لعنت می‏کرد و می‏گفت: تمام،گناه او بود.اصلا منکر شد و گفت من چنین دستوری ندادم،ابن زیاد از پیش خود چنین کاری کرد.چرا؟چون زین العابدین و زینب اوضاع و احوال را برگرداندند.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.

ارسال شده توسط نویسنده برچسب‌ها:

منابع مقاله:
مجموعه آثار ج 17 ، مطهری، مرتضی؛


در روز جمعه‏ای در شام نماز جمعه است.ناچار خود یزید باید شرکت کند،و شاید امامت نماز را هم خود او به عهده داشت،این را الآن یقین ندارم.(در نماز جمعه خطیب باید اول دو خطابه که بسیار مفید و ارزنده است‏بخواند،بعد نماز شروع می‏شود.اصلا این دو خطابه به جای دو رکعتی است که از نماز ظهر در روز جمعه اسقاط و نماز جمعه تبدیل به دو رکعت می‏شود.)اول آن خطیبی که به اصطلاح دستوری بود،رفت و هر چه قبلا به او گفته بودند گفت،تجلیل فراوان از یزید و معاویه کرد،هر صفت‏خوبی در دنیا بود برای اینها ذکر کرد و بعد شروع کرد به سب کردن و دشنام دادن علی علیه السلام و امام حسین به عنوان اینکه اینها-العیاذ بالله-از دین خدا خارج شدند،چنین کردند،چنان کردند.زین العابدین از پای منبر نهیب زد:«ایها الخطیب!اشتریت مرضاة المخلوق بسخط الخالق‏»تو برای رضای یک مخلوق،سخط پروردگار را برای خودت خریدی.بعد خطاب کرد به یزید که آیا به من اجازه می‏دهی از این چوبها بالا بروم؟(نفرمود منبر. خیلی عجیب است!به قدری اهل بیت پیغمبر مراقب و مواظب این چیزها بودند!مثلا در مجلس یزید،نمی‏گوید:یا امیر المؤمنین!یا ایها الخلیفة!یا حتی به کنیه هم نمی‏گوید: یا ابا خالد!می‏گوید:یا یزید!هم زین العابدین و هم زینب.در اینجا هم نفرمود که اجازه می‏دهی من بروم روی این منبر؟یعنی این که منبر نیست،این چوبهای سه پله‏ای که در اینجا هست که چنین خطیبی می‏رود بالای آن و چنین سخنانی می‏گوید،ما این را منبر نمی‏دانیم.این چهار تا چوب است.)اجازه می‏دهی من بروم بالای این چوبها دو کلمه حرف بزنم؟یزید اجازه نداد.آنهایی که اطراف بودند،از باب اینکه علی بن حسین،حجازی است،اهل حجاز است و سخن مردم حجاز شیرین و لطیف است،برای اینکه به اصطلاح سخنرانی‏اش را ببینند،گفتند:اجازه بدهید،مانعی ندارد.ولی یزید امتناع کرد.پسرش آمد و به او گفت:پدر جان!اجازه بدهید،ما می‏خواهیم ببینیم این جوان حجازی چگونه سخنرانی می‏کند.گفت:من از اینها می‏ترسم.اینقدر فشار آوردند تا مجبور شد،یعنی دید دیگر بیش از این،اظهار عجز و ترس است،اجازه داد.
ببینید این زین العابدین که در آن وقت از یک طرف بیمار بود(منتها بعدها دیگر بیماری نداشت،با ائمه دیگر فرق نمی‏کرد)و از طرف دیگر اسیر،و به قول معروف اهل منبر چهل منزل با آن غل و زنجیر تا شام آمده بود،وقتی بالای منبر رفت چه کرد!چه ولوله‏ای ایجاد کرد!یزید دست و پایش را گم کرد.گفت الآن مردم می‏ریزند و مرا می‏کشند.دست‏به حیله‏ای زد.ظهر بود،یکدفعه به مؤذن گفت:اذان!وقت نماز دیر می‏شود.صدای مؤذن بلند شد.زین العابدین خاموش شد.مؤذن گفت:«الله اکبر،الله اکبر»،امام حکایت کرد:«الله اکبر،الله اکبر».مؤذن گفت:«اشهد ان لا اله الا الله،اشهد ان لا اله الا الله‏»،باز امام حکایت کرد،تا رسید به شهادت به رسالت پیغمبر اکرم.تا به اینجا رسید،زین العابدین فریاد زد:مؤذن!سکوت کن.رو کرد به یزید و فرمود:یزید! این که اینجا اسمش برده می‏شود و گواهی به رسالت او می‏دهید کیست؟ایها الناس! ما را که به اسارت آورده‏اید کیستیم؟پدر مرا شهید کردید که بود؟و این کیست که شما به رسالت او شهادت می‏دهید؟تا آن وقت اصلا مردم درست آگاه نبودند که چه کرده‏اند.
آنوقت‏شما می‏شنوید که یزید بعدها اهل بیت پیغمبر را از آن خرابه بیرون آورد و بعد دستور داد که آنها را با احترام ببرند.نعمان بن بشیر را که آدم نرمتر و ملایمتری بود،ملازم قرار داد و گفت:حداکثر مهربانی را با اینها از شام تا مدینه بکن.این برای چه بود؟آیا یزید نجیب شده بود؟روحیه یزید فرق کرد؟ابدا.دنیا و محیط یزید عوض شد.شما می‏شنوید که یزید،بعد دیگر پسر زیاد را لعنت می‏کرد و می‏گفت: تمام،گناه او بود.اصلا منکر شد و گفت من چنین دستوری ندادم،ابن زیاد از پیش خود چنین کاری کرد.چرا؟چون زین العابدین و زینب اوضاع و احوال را برگرداندند.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.

ارسال شده توسط نویسنده برچسب‌ها:

منابع مقاله:
مجموعه آثار ج 17 ، مطهری، مرتضی؛


در روز جمعه‏ای در شام نماز جمعه است.ناچار خود یزید باید شرکت کند،و شاید امامت نماز را هم خود او به عهده داشت،این را الآن یقین ندارم.(در نماز جمعه خطیب باید اول دو خطابه که بسیار مفید و ارزنده است‏بخواند،بعد نماز شروع می‏شود.اصلا این دو خطابه به جای دو رکعتی است که از نماز ظهر در روز جمعه اسقاط و نماز جمعه تبدیل به دو رکعت می‏شود.)اول آن خطیبی که به اصطلاح دستوری بود،رفت و هر چه قبلا به او گفته بودند گفت،تجلیل فراوان از یزید و معاویه کرد،هر صفت‏خوبی در دنیا بود برای اینها ذکر کرد و بعد شروع کرد به سب کردن و دشنام دادن علی علیه السلام و امام حسین به عنوان اینکه اینها-العیاذ بالله-از دین خدا خارج شدند،چنین کردند،چنان کردند.زین العابدین از پای منبر نهیب زد:«ایها الخطیب!اشتریت مرضاة المخلوق بسخط الخالق‏»تو برای رضای یک مخلوق،سخط پروردگار را برای خودت خریدی.بعد خطاب کرد به یزید که آیا به من اجازه می‏دهی از این چوبها بالا بروم؟(نفرمود منبر. خیلی عجیب است!به قدری اهل بیت پیغمبر مراقب و مواظب این چیزها بودند!مثلا در مجلس یزید،نمی‏گوید:یا امیر المؤمنین!یا ایها الخلیفة!یا حتی به کنیه هم نمی‏گوید: یا ابا خالد!می‏گوید:یا یزید!هم زین العابدین و هم زینب.در اینجا هم نفرمود که اجازه می‏دهی من بروم روی این منبر؟یعنی این که منبر نیست،این چوبهای سه پله‏ای که در اینجا هست که چنین خطیبی می‏رود بالای آن و چنین سخنانی می‏گوید،ما این را منبر نمی‏دانیم.این چهار تا چوب است.)اجازه می‏دهی من بروم بالای این چوبها دو کلمه حرف بزنم؟یزید اجازه نداد.آنهایی که اطراف بودند،از باب اینکه علی بن حسین،حجازی است،اهل حجاز است و سخن مردم حجاز شیرین و لطیف است،برای اینکه به اصطلاح سخنرانی‏اش را ببینند،گفتند:اجازه بدهید،مانعی ندارد.ولی یزید امتناع کرد.پسرش آمد و به او گفت:پدر جان!اجازه بدهید،ما می‏خواهیم ببینیم این جوان حجازی چگونه سخنرانی می‏کند.گفت:من از اینها می‏ترسم.اینقدر فشار آوردند تا مجبور شد،یعنی دید دیگر بیش از این،اظهار عجز و ترس است،اجازه داد.
ببینید این زین العابدین که در آن وقت از یک طرف بیمار بود(منتها بعدها دیگر بیماری نداشت،با ائمه دیگر فرق نمی‏کرد)و از طرف دیگر اسیر،و به قول معروف اهل منبر چهل منزل با آن غل و زنجیر تا شام آمده بود،وقتی بالای منبر رفت چه کرد!چه ولوله‏ای ایجاد کرد!یزید دست و پایش را گم کرد.گفت الآن مردم می‏ریزند و مرا می‏کشند.دست‏به حیله‏ای زد.ظهر بود،یکدفعه به مؤذن گفت:اذان!وقت نماز دیر می‏شود.صدای مؤذن بلند شد.زین العابدین خاموش شد.مؤذن گفت:«الله اکبر،الله اکبر»،امام حکایت کرد:«الله اکبر،الله اکبر».مؤذن گفت:«اشهد ان لا اله الا الله،اشهد ان لا اله الا الله‏»،باز امام حکایت کرد،تا رسید به شهادت به رسالت پیغمبر اکرم.تا به اینجا رسید،زین العابدین فریاد زد:مؤذن!سکوت کن.رو کرد به یزید و فرمود:یزید! این که اینجا اسمش برده می‏شود و گواهی به رسالت او می‏دهید کیست؟ایها الناس! ما را که به اسارت آورده‏اید کیستیم؟پدر مرا شهید کردید که بود؟و این کیست که شما به رسالت او شهادت می‏دهید؟تا آن وقت اصلا مردم درست آگاه نبودند که چه کرده‏اند.
آنوقت‏شما می‏شنوید که یزید بعدها اهل بیت پیغمبر را از آن خرابه بیرون آورد و بعد دستور داد که آنها را با احترام ببرند.نعمان بن بشیر را که آدم نرمتر و ملایمتری بود،ملازم قرار داد و گفت:حداکثر مهربانی را با اینها از شام تا مدینه بکن.این برای چه بود؟آیا یزید نجیب شده بود؟روحیه یزید فرق کرد؟ابدا.دنیا و محیط یزید عوض شد.شما می‏شنوید که یزید،بعد دیگر پسر زیاد را لعنت می‏کرد و می‏گفت: تمام،گناه او بود.اصلا منکر شد و گفت من چنین دستوری ندادم،ابن زیاد از پیش خود چنین کاری کرد.چرا؟چون زین العابدین و زینب اوضاع و احوال را برگرداندند.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.

ارسال شده توسط نویسنده برچسب‌ها:

پرسش:
آیا حضرت زینب (س) در کاخ یزید با دیدن سر بریده امام حسین علیه السلام سر خود را به چیزی زدند تا خون از مقنعه آن حضرت جاری شد؟
منبع پاسخ: پایگاه حوزه1989-2، 1989-2
پاسخ:
چنین مطلبی در مقاتل دیده نشد، لکن در بعضی از مصادر تاریخی نقل شده است که وقتی قافله اسرا به کوفه رسیدند و سر شهدا از جلوی کاروان برده می‌شد و چشم زینب (س) به آن سر مبارک افتاد، سر خود را به چوپ محمل زد و خون از زیر مقنعه آن مظلومه جاری شد. [i]
..............................................................
[i]فرهنگ عاشوراء ، جواد محدثی، ص 366.
ارسال شده توسط نویسنده برچسب‌ها:

منابع مقاله:
راهنمای تبلیغ 6 ویژه امر به معروف و نهی از منکر ، نمایندگی ولی فقیه در سپاه ؛



حضرت علی بن الحسین، امام سجاد علیه السلام در روز 5 شعبان یا 15 جمادی الاولی سال 38 هجری قمری در مدینه دیده به جهان گشود و در 12 یا 18 و بنابر مشهور در 25 محرم سال 95 ه.ق در سن حدود 56 سالگی مسموم شده و به شهادت رسید، آن حضرت در واقعه کربلا 23 سال داشت، مرقد شریفش در مدینه در قبرستان بقیع کنار قبر امام حسن مجتبی علیه السلام است.
دوران امامت او که 35 سال بود، مصادف با دشوارترین دوران ظلم و خفقان امویان (از یزید تا ولید بن عبدالملک) گذشت.
امام سجاد علیه السلام در دوران زندگی، رنجها و ناراحتیهای بسیار دید، در ماجرای کربلا، سخت‏ترین شکنجه‏ها و ستمها به او وارد آمد، و بعد که به مدینه بازگشت در طول 35 سال عمر خود، همواره از مصائب کربلا یاد می‏کرد و می‏گریست و در حالی که اشک می‏ریخت می‏فرمود:
قتل ابن رسول الله جائعا، قتل ابن رسول الله عطشانا.
روزی یکی از غلامانش مخفیانه به او نگریست، دید او به سجده افتاده و گریه می‏کند، عرض کرد: «آیا وقت پایان حزن نرسیده است؟»
امام سجاد علیه السلام به او فرمود: «وای بر تو، مادرت بعزایت بنشیند، حضرت یعقوب علیه السلام در میان دوازده پسر، یکی از پسرانش حضرت یوسف علیه السلام از نظرش غایب گردید، گریه می‏کرد و می‏گفت:
یا اسفی علی یوسف و ابیضت عیناه من الحزن و هو کظیم.
و من در نزدیک خود، پدر و جماعتی از بستگانم را دیدم که سر بریدند، چگونه گریه نکنم؟
آن حضرت به نوادگان عقیل بیشتر از نوادگان جعفر طیار، نظر لطف داشت، وقتی علتش را پرسیدند فرمود: «من وقتی که بیاد جانبازیهای پدران آنها امام حسین علیه السلام در کربلا می‏افتم دلم به حال آنها می‏سوزد.» (1)
مقام امام سجاد علیه السلام و توجه معنوی مردم حجاز به آن بزرگوار موجب شد که هشام بن عبدالملک در عصر حکومت ولید بن عبدالملک نقشه قتل آن حضرت را بریزد.
او توسط افرادی مرموزی، آن حضرت را مسموم کرد، و آن بزرگوار بستری گردید و معالجات سودی نبخشید، و به شهادت رسید. (2)
و بعضی نقل می‏کنند: آن حضرت بر اثر زهری که ولید بن عبد الملک (ششمین خلیفه اموی) به آن حضرت خورانید، مسموم شده و به شهادت رسید (و اینقول از نظر تطبیق تاریخی، صحیح‏تر به نظر می‏رسد.)
و ممکن است که آنحضرت با دسیسه هشام بن عبدالملک، به دستور برادرش ولید بن عبدالملک، مسموم شده باشد، و هر دو در این امر شریک باشند.
و از دعوات راوندی نقل شده که آن حضرت در بستر شهادت مکرر می‏گفت:
اللهم ارحمنی فانک کریم، اللهم ارحمنی فانک رحیم.
امام باقر علیه السلام فرمود: هنگامی که وفات پدرم فرا رسید، مرا به سینه خود چسبانید و فرمود: پسر جانم:
ایاک و ظلم من لا یجد علیک ناصرا الا الله‏حضرت ابوالحسن علیه السلام فرمود: هنگامی که وفات امام سجاد علیه السلام نزدیک شد، سه بار بیهوش شد و سپس دیده باز کرد و سوره اذا وقعت الواقعه و انا فتحنا را قرائت کرد و فرمود:
الحمد لله الذی صدقتا وعده و اورثنا الارض نتبؤء من الجنة حیث نشاء فنعم اجر العاملین .
سپس هماندم از دنیا رفت. (3)
امام باقر علیه السلام فرمود: حضرت سجاد علیه السلام ناقه (شتر ماده)ای داشت که 22 سفر با او به حج رفته بود و حتی یک تازیانه به او نزده بود، بعد از وفات آنحضرت ما بی‏خبر بودیم ناگاه یکی از خدمتگذاران آمد و گفت: ناقه بیرون رفته و کنار قبر امام سجاد علیه السلام زانو زده است، گردنش را به قبر می‏مالد و می‏نالد، با اینکه هنوز قبر را ندیده بود. (4)
و در نقل دیگر آمده: امام باقر علیه السلام نزد آن شتر آمد، دید در خاک می‏غلطد و اشک می‏ریزد، به او فرمود: اکنون بس است برخیز به جایگاه خود برو، او برخاست و به جایگاه خود بازگشت، بعد از چند لحظه سراسیمه کنار قبر امام سجاد علیه السلام رفت و در خاک غلطید و اشک می‏ریخت، امام باقر علیه السلام کنار او آمد و فرمود: اکنون بس است برخیز، او برنخواست، فرمود: آزادش بگذارید، او وداع می‏کند، سه روز به همان حال بود تا مرد. (5)
هنگامی که امام سجاد علیه السلام از دنیا رفت. مردم مدینه فهمیدند که آن حضرت به صد خانواده، غذا می‏رسانده است.
جمعی از فقرای مردم مدینه نمی‏دانستند که معاش آنها از کجا تامین می‏شود، وقتی که امام سجاد علیه السلام از دنیا رفت، دریافتند که او بود شبانه بطور ناشناس غذای آنها را به دوش خود حمل کرده و به آنها می‏رسانید، هنگام غسل جنازه آن حضرت، خراشهایی در بدن او دیدند که آثار انبانها و بارهای غذا و طعام بود که شبها برای فقراء حمل می‏کرد. (6)
بعضی نقل کرده‏اند: امام باقر علیه السلام پس از غسل، گریه سختی کرد بعضی از اصحاب او دلداری می‏دادند، فرمود: هنگام غسل، آثار غل جامعه را در بدن نازنین پدرم دیدم بیاد مصائب آن حضرت هنگام اسارت شدم...
گریه ابر
گر بگرید ابر چشم اشکبار آرم بیاد ور بخندد لاله غلب داغدار آرم بیاد گر ببینم شمع سوزانی میان انجمن سرگذشت عمر را بی‏اختیار آرم بیاد صحنه‏ها هردم بچشمانم مجسم می‏شود خاطرات دردناک و ناگوار آرم بیاد ابر گه گه گرید اما چشم من هر صبح و شام روزهای شام و آن شبهای تار آرم بیاد گر ببینم زینب و زیور روی گردانم از آن گوشهای پاره و بی‏گوشوار آرم بیاد گر گلی عطشان ببینم در کنار غنچه‏اش هم رباب نشسته و هم شیر خوار آرم بیاد ریزش باران که می‏بینم بهر دشت چمن سنگهای شامیان نابکار آرم بیاد گر ببینم آتشی از دور گویم خیمه‏هاست خیمه و طفلان در حال فرار آرم بیاد
در جسم جهان فیض بهارانم من عالم چون زمین تشنه بارانم من در زهد دلیل پارسایان جان در عشق امام جان نثارانم من فرزند حسین و زینت عبادم شایسته ترین سجده گذارانم من با اینهمه منزلت ز سوز دل و جان روشنگر بزم سوگوارانم من چون لاله همیشه از جگر می‏سوزم چون شمع همیشه اشکبارانم من دردا که چه آورد قضا بر سر من ایکاش نمی‏زاد مرا مادر من
پی‏نوشتها:
1- کامل الزیاره ص 107 - بحار ج 44 ص 110
2- این مطلب از مصباح کفعمی ذکر شده است (منتخب التواریخ ص 350.)
3- اصول کافی ج 1 ص 448 - بحار ج 46 ص 147.
4- اصول کافی ج 1 ص 448 - بحار ج 26 ص 147.
5- انوار البهیه ص 128.
6- کشف الغمه ج 2 ص 266.

ارسال شده توسط نویسنده برچسب‌ها:

پرسش:
در باکو بعضی از مؤمنین گمان می‌کنند که در زمان حوادث کربلا بعد از شهادت امام حسین (ع) طرفداران یزید سر خانم¬ها را باز کرده به شام برده‌اند و در آنجا آنها را تحقیر کرده‌اند. اما من فکر می‌کنم خداوند آنها را از این گونه کارها مصون داشته است. آیا خداوند به کسی اجازه این کار را می‌دهد؟
منبع پاسخ: پایگاه حوزه2066، 2066
پاسخ:
این از مسلمات تاریخ است که بعد از شهادت امام حسین (ع) در کربلا و همچنین در مسیر کوفه و شام و یا در خود شام، اهانت­هایی به اهل بیت (ع) شده است و یا حتی ممکن است روپوش یا مقنعه‌ای از سر زنی کشیده شده باشد.
مثلاً در تاریخ آمده است که: زنی از قبیل بکر بن وائل که به همراه شوهرش در سپاه عمر سعد بود، وقتی دید که سپاهیان کوفه به خیمه‌ها حمله کردند و حتی جامه بانوان را به غارت می‌بردند، شمشیر برداشت و فریاد برآورد که ای آل بکر بن وائل شما زنده‌اید و اینها دارند خیمه‌های دختران رسول خدا را غارت می‌کنند.[i]و یا حضرت زینب در خطابش به مردم کوفه می‌فرماید:
ویلکم اتدرون ای کبد رسول الله فریتم و ای عهد نکثتم و ای کریم له ابرزتم و ای حرمه له هتکتم و ای دم له سفکتم.
یعنی: ای وای بر شما... آیا می‌دانید چه دخترانی را از رسول خدا در معرض دید در آوردید و چه حرمتی را از او دریدید و چه خونی از او ریخته‌اید.
و یا آن حضرت در مجلس یزید او را مورد عتاب قرار می‌دهد و این گونه می‌فرماید:
أ من العدل یابن الطلقاء تخدیرک حرائرک و امائک و سوقک بنات رسول الله سبایا قد هتک ستورهن و ابدیت وجوههن...[ii]
یعنی ای یزید آیا این عدالت است که اهل خانواده خود را پرده حفظ کنی و دختران رسول خدا (ص) را اسیر بداری تا از شهری به شهر دیگر برده شوند در حالی که پوشش لازم را ندارند و صورتهای آنان نمایان شده...
اما باید توجه داشت که این جملات نشان دهنده این نیست که خانم­ها با سر برهنه به شام برده شده‌اند.عادت اهل بیت (ع) بر این بوده که خود را در معرض دید نامحرم قرار نمی‌دادند و همیشه از روپوش استفاده می‌کردند که نامحرم حتی صورت آنها را نبیند و آنچه در کربلا اتفاق افتاد و مسلما این بود که صورت بعضی از خانم­ها معلوم شد و این کشیدن روپوش و معلوم شدن صورت، هتک به اهل بیت (ع) است و البته بعید هم نیست بخاطر خباثت باطنی لشکر کوفه و شام روسری یا مقنعه‌ای از سر زنی کشیده شده باشد و در آن هنگام سر او نمایان شده باشد اما این عیب و مذمتی بر اهل بیت (ع) نیست
....................................................................................................
[i]- ره توشه سال 1376 ص 243 به بعد حماسه حسینی شهید مطهری.
[ii]- ج 45 بجار، ص 134.

ارسال شده توسط نویسنده برچسب‌ها:

منابع مقاله:
مجموعه آثار ج 17 ، مطهری، مرتضی؛


از عصر عاشورا زینب تجلی می‏کند.از آن به بعد به او واگذار شده بود.رئیس قافله اوست چون یگانه مرد زین العابدین(سلام الله علیه)است که در این وقت‏به شدت مریض است و احتیاج به پرستار دارد تا آنجا که دشمن طبق دستور کلی پسر زیاد که از جنس ذکور اولاد حسین هیچ کس نباید باقی بماند،چند بار حمله کردند تا امام زین العابدین را بکشند ولی بعد خودشان گفتند:«انه لما به‏» (1) این خودش دارد می‏میرد.و این هم خودش یک حکمت و مصلحت‏خدایی بود که حضرت امام زین العابدین بدین وسیله زنده بماند و نسل مقدس حسین بن علی باقی بماند.یکی از کارهای زینب پرستاری امام زین العابدین است.
در عصر روز یازدهم اسرا را آوردند و بر مرکبهایی(شتر یا قاطر یا هر دو)که پالانهای چوبین داشتند سوار کردند و مقید بودند که اسرا پارچه‏ای روی پالانها نگذارند،برای اینکه زجر بکشند.بعد اهل بیت‏خواهشی کردند که پذیرفته شد.آن خواهش این بود:«قلن بحق الله الا ما مررتم بنا علی مصرع الحسین‏» (2) گفتند:شما را به خدا حالا که ما را از اینجا می‏برید،ما را از قتلگاه حسین عبور بدهید برای اینکه می‏خواهیم برای آخرین بار با عزیزان خودمان خدا حافظی کرده باشیم.در میان اسرا تنها امام زین العابدین بودند که به علت‏بیماری،پاهای مبارکشان را زیر شکم مرکب بسته بودند،دیگران روی مرکب آزاد بودند.وقتی که به قتلگاه رسیدند،همه بی اختیار خودشان را از روی مرکبها به روی زمین انداختند.زینب(سلام الله علیها) خودش را به بدن مقدس ابا عبد الله می‏رساند،آن را به یک وضعی می‏بیند که تا آن وقت ندیده بود:بدنی می‏بیند بی سر و بی لباس،با این بدن معاشقه می‏کند و سخن می‏گوید:«بابی المهموم حتی قضی،بابی العطشان حتی مضی‏» (3).آنچنان دلسوز ناله کرد که‏«فابکت و الله کل عدو و صدیق‏» (4) یعنی کاری کرد که اشک دشمن جاری شد،دوست و دشمن به گریه در آمدند.
مجلس عزای حسین را برای اولین بار زینب ساخت.ولی در عین حال از وظایف خودش غافل نیست.پرستاری زین العابدین به عهده اوست،نگاه کرد به زین العابدین،دید حضرت که چشمش به این وضع افتاده آنچنان ناراحت است کانه می‏خواهد قالب تهی کند، فورا بدن ابا عبد الله را رها کرد و آمد سراغ زین العابدین:«یا بن اخی!»پسر برادر!چرا تو را در حالی می‏بینم که می‏خواهد روح تو از بدنت پرواز کند؟فرمود: عمه جان!چطور می‏توانم بدنهای عزیزان خودمان را ببینم و ناراحت نباشم؟زینب در همین شرایط شروع می‏کند به تسلیت‏خاطر دادن به زین العابدین.
ام ایمن زن بسیار مجلله‏ای است که ظاهرا کنیز خدیجه بوده و بعدا آزاد شده و سپس در خانه پیغمبر و مورد احترام پیغمبر بوده است،کسی است که از پیغمبر حدیث روایت می‏کند.این پیر زن سالها در خانه پیغمبر بود.روایتی از پیغمبر را برای زینب نقل کرده بود ولی چون روایت‏خانوادگی بود یعنی مربوط به سرنوشت این خانواده در آینده بود،زینب یک روز در اواخر عمر علی علیه السلام برای اینکه مطمئن بشود که آنچه ام ایمن گفته صد در صد درست است،آمد خدمت پدرش:یا ابا!من حدیثی اینچنین از ام ایمن شنیده‏ام،می‏خواهم یک بار هم از شما بشنوم تا ببینم آیا همین طور است؟همه را عرض کرد.پدرش تایید کرد و فرمود:درست گفته ام ایمن، همین طور است.
زینب در آن شرایط این حدیث را برای امام زین العابدین روایت می‏کند.در این حدیث آمده است این قضیه فلسفه‏ای دارد،مبادا در این شرایط خیال کنید که حسین کشته شد و از بین رفت.پسر برادر!از جد ما چنین روایت‏شده است که حسین علیه السلام همین جا،که اکنون جسد او را می‏بینی،بدون اینکه کفنی داشته باشد دفن می‏شود و همین جا،قبر حسین،مطاف خواهد شد.
بر سر تربت ما چون گذری همت‏خواه که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
آینده را که اینجا کعبه اهل خلوص خواهد بود،زینب برای امام زین العابدین روایت می‏کند.بعد از ظهر مثل امروزی را-که یازدهم بود-عمر سعد با لشکریان خودش برای دفن کردن اجساد کثیف افراد خود در کربلا ماند.ولی بدنهای اصحاب ابا عبد الله همان طور ماندند.بعد اسرا را حرکت دادند(مثل امشب که شب دوازدهم است)،یکسره از کربلا تا کوفه که تقریبا دوازده فرسخ است.ترتیب کار را اینچنین داده بودند که روز دوازدهم اسرا را به اصطلاح با طبل و شیپور و با دبدبه به علامت فتح وارد کنند و به خیال خودشان آخرین ضربت را به خاندان پیغمبر بزنند.
اینها را حرکت دادند و بردند در حالی که زینب شاید از روز تاسوعا اصلا خواب به چشمش نرفته است.سرهای مقدس را قبلا بریده بودند.تقریبا دو ساعت‏بعد از طلوع آفتاب در حالی که اسرا را وارد کوفه می‏کردند دستور دادند سرهای مقدس را به استقبال آنها ببرند که با یکدیگر بیایند.وضع عجیبی است غیر قابل توصیف!دم دروازه کوفه(دختر علی،دختر فاطمه اینجا تجلی می‏کند)این زن با شخصیت که در عین حال زن باقی ماند و گرانبها،خطابه‏ای می‏خواند.راویان چنین نقل کرده‏اند که در یک موقع خاصی زینب موقعیت را تشخیص داد:«و قد او مات‏»دختر علی یک اشاره کرد.عبارت تاریخ این است:«و قد او مات الی الناس ان اسکتوا فارتدت الانفاس و سکنت الاجراس‏» (5) یعنی در آن هیاهو و غلغله که اگر دهل می‏زدند صدایش به جایی نمی‏رسید،گویی نفسها در سینه‏ها حبس و صدای زنگها و هیاهوها خاموش گشت،مرکبها هم ایستادند(آمدها که می‏ایستادند،قهرا مرکبها هم می‏ایستادند).خطبه‏ای خواند.راوی گفت:«و لم ار و الله خفرة قط انطق منها» (6).این‏«خفره‏»خیلی ارزش دارد.«خفره‏»یعنی زن با حیا.این زن نیامد مثل یک زن بی حیا حرف بزند.زینب آن خطابه را در نهایت عظمت القاء کرد.در عین حال دشمن می‏گوید:«و لم ار و الله خفرة قط انطق منها»یعنی آن حیای زنانگی از او پیدا بود.شجاعت علی با حیای زنانگی در هم آمیخته بود.
در کوفه که بیست‏سال پیش علی علیه السلام خلیفه بود و در حدود پنج‏سال خلافت‏خود خطابه‏های زیادی خوانده بود،هنوز در میان مردم خطبه خواندن علی علیه السلام ضرب المثل بود.راوی گفت:گویی سخن علی از دهان زینب می‏ریزد،گویی که علی زنده شده و سخن او از دهان زینب می‏ریزد،می‏گوید وقتی حرفهای زینب-که مفصل هم نیست،ده دوازده سطر بیشتر نیست-تمام شد،مردم را دیدم که همه،انگشتانشان را به دهان گرفته و می‏گزیدند.
این است نقش زن به شکلی که اسلام می‏خواهد،شخصیت در عین حیا،عفاف،عفت،پاکی و حریم.تاریخ کربلا به این دلیل مذکر-مؤنث است که در ساختن آن،هم جنس مذکر عامل مؤثری است ولی در مدار خودش،و هم جنس مؤنث در مدار خودش.این تاریخ به دست این دو جنس ساخته شد.
و لا حول و لا قوة الا بالله
پی‏نوشت‏ها:
1) بحار الانوار،ج 45/ص 61.
2) بحار الانوار،ج 45/ص 58،اللهوف ص 55،و نظیر این عبارت در مقتل الحسین مقرم، ص‏396 و مقتل الحسین خوارزمی،ج 2/ص‏39 آمده است که تماما از حمید بن مسلم روایت می‏کنند.
3 و 4) بحار الانوار ج 45/ص‏59.
5 و 6) بحار الانوار،ج 45/ص 108.

ارسال شده توسط نویسنده برچسب‌ها:

پرسش:
در باکو بعضی از مؤمنین گمان می کنند که در حوادث کربلا بعد از شهادت امام حسین(ع) طرفداران یزید سر خانمها را باز کرده، به شام برده اند و در آنجا آنها را تحقیر کرده اند. اما من فکر می کنم خداوند آنها را از این گونه کارها مصون داشته است. آیا این درست است؟ آیا خداوند به کسی اجازه این کار را می دهد؟
منبع پاسخ: پایگاه حوزه1747، 1747
پاسخ:
این از مسلمات تاریخ است که بعد از شهادت امام حسین(ع) در کربلا و همچنین در مسیر کوفه و شام و یا در خود شام، اهانتهایی به اهل بیت شده است و یا حتی ممکن است روپوش یا مقنعه‏ای از سر زنی کشیده شده باشد.
مثلا در تاریخ آمده است که: زنی از قبیله بکر بن وائل که به همراه شوهرش در سپاه عمر سعد بود، وقتی دید که سپاهیان کوفه به خیمه‏ها حمله کردند و حتی جامه بانوان را به غارت می‏برند، شمشیر برداشت و فریاد برآورد که ای آل بکر بن وائل شما زنده‏اید و اینها دارند خیمه‏های دختران رسول خدا را غارت می‏کنند. [i]
و یا حضرت زینب در خطابش به مردم کوفه می‏فرماید:
ویلکم اتدرون ایّ کبد لرسول اللّه فرّیتم و ایّ عهد نکثتم و ایّ کریمة له ابرزتم و ایّ حرمة له هتکتم و ایّ دم له سفکتم[ii].
یعنی ای وای بر شما... آیا می‏دانید چه دخترانی را از رسول خدا در معرض دید، در آوردید و چه حرمتی را از او دریدید و چه خونی از او ریخته‏اید.
و یا آنحضرت در مجلس یزید او را مورد عتاب قرار می‏دهد و اینگونه می‏فرماید:
أمن العدل یابن الطلقاء تخدیرک حرائرک و امائک و سوقک بنات رسول اللّه سبایا قد هتکت ستورهن و ابدیت وجوههن...[iii]
یعنی ای یزید آیا این انصاف است که اهل و خانواده تو در معرض نامحرم نباشند اما دختران رسول خدا بعنوان اسیر از شهری به شهر دیگر برده شوند در حالی که پوشش لازم را ندارند و صورتهای آنان نمایان شده...
اما باید توجه داشت که این جملات نشان دهنده این نیست که خانمها با سر برهنه به شام برده شده‏اند.
عادت اهل بیت بر این بوده که خود را در معرض دید نامحرم قرار نمی‏دادند و همیشه از روپوش استفاده می‏کردند که نامحرم حتی صورت آنها را نبیند و آنچه در کربلا اتفاق افتاد مسلما این بود که صورت بعضی از خانمها معلوم شد و این و لو حرمت شرعی نداشت اما همین کشیدن روپوش و معلوم شدن صورت، هتک به اهل بیت محسوب می‏شده است و البته بعید هم نیست بخاطر خبث باطنی لشکر کوفه و شام، روسری یا مقنعه‏ای از سر زنی کشیده شده باشد و در آن هنگام سر او نمایان شده باشد اما این عیب و مذمتی بر اهل بیت نیست و لو اینکه هتک محسوب می‏شود .بهر حال جسارتهایی شده است اما یقینا بدان حدّ نبوده است که برای یک زن عیب محسوب شود .
..................................................
[i] ره توشه، سال 1376، ص 243
[ii] بحارالأنوار، ج 45، ص108، باب 39- الوقائع المتأخرة عن قتله...- بلاغات‏النساء، ص 37، کلام أم کلثوم ع ..... ص : 37- اللهوف، ص ،146، المسلک الثالث فی الأمور المتأخرة عن‏...- مثیرالأحزان، ص86، خطبة زینب ع لأهل الکوفة .
[iii] بحار، ج 45، ص 134
ارسال شده توسط نویسنده برچسب‌ها:

منابع مقاله:
راهنمای تبلیغ 6 ویژه امر به معروف و نهی از منکر ، نمایندگی ولی فقیه در سپاه ؛


وقتی امام حسین علیه السلام به شهادت رسید، دشمنان بی رحم که به خاطر دنیا به جنگ حسین علیه السلام آمده بودند، آنچه بدست آوردند، غارت کردند، حتی لباس آن حضرت را به یغما برده و پیکر غرقه به خون آن بزرگوار را برهنه، روی خاک گرم کربلا گذاشتند.
بحر بن کعب، لباس قسمت پائین آن حضرت را ربود و برد. اخنس بن مرثد، عمامه آن حضرت را برد. اسود بن خالد، نعلین آن بزرگوار را ربود و برد. بجدل بن سلیم، انگشت آن حضرت را به خاطر ربودن انگشترش، برید.
عمر سعد، زره آن مظلوم را برد. جمیع بن خلق، شمشیرش را ربود. سپس گروه گروه، به خیمه‏ها حمله کردند و وحشیانه به غارت پرداختند، آنچه بود ربودند، تا آنجا که نوشته‏اند:
حتی جعلوا ینتزعون ملحفه المرئه علی ظهرها.
دختران و بانوان خاندان رسالت علیه السلام از خانه‏ها بیرون ریختند، ودستجمعی برای کشتگانشان، نوحه سرایی می‏کردند و می‏گریستند. (1)
نقل شده: پیراهن آنحضرت را ربودند شمردند بیش از صد و ده مورد از آن بر اثر ضربه نیر و نیزه و شمشیر، پاره و سوراخ شده بود.
(2)
نیز نقل شده: هنگامی که دشمن برای غارت خیام هجوم آورد، عاتکه دختر حضرت مسلم علیه السلام که هفت‏سال داشت، زیر دست و پای آنها قرار گرفته و به شهادت رسید. (3)
(4)
فرمود: من در کربلا (5) خردسال بودم و در پایم خلخال طلا بود، با بانوان حرم در خیمه بودیم، (ناگهان جمعی برای غارت خیمه‏ها به خیمه آمدند) مردی بر من هجوم کرد و کوشش می‏کرد که تا خلخال پای مرا در آورد و به یغما ببرد، در این حال گریه می‏کرد.
به او گفتم: چرا گریه می‏کنی ای دشمن خدا؟
گفت: چگونه گریه نکنم با اینکه زیور دختر رسولخدا صلی الله علیه و اله و سلم را غارت می‏کنم؟
گفتم: بنابراین مرا رها کن و زیور مرا بیرون نیاور.
گفت: «می‏ترسم اگر من این کار را نکنم، غیر از من فردی بیاید و این زیور را برای خود برباید» (با این منطق، خلخال مرا ربود).
مادرم افزود: آنچه در خیمه‏ها بود همه را غارت کردند، حتی چادرها را که بانوان به کمرشان بسته بودند، می‏کشیدند و می‏بردند. (6)
زینب علیها السلام گفت: کنار خیمه ایستاده بودم. ناگاه مردی کبود چشم به سوی خیمه آمد (و آن خولی بود) و آنچه در خیمه یافت، ربود، امام سجاد علیه السلام روی فرش پوستی خوابیده بود، آن نامرد آن پوست را آنچنان کشید که امام سجاد روی خاک زمین افتاد، سپس او به من متوجه شد و مقنعه‏ام را کشید و گوشواره‏ام را از گوشم بیرون آورد که که گوشم پاره شد، در عین حال گریه می‏کرد، گفتم: تو غارت می‏کنی در عین حال گریه می‏کنی؟ گفت: برای مصائبی که بر شما اهلبیت پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم وارد شده، گریه می‏کنم.
گفتم: خداوند دستها و پاهایت را قطع کند و در آتش دنیا قبل از آخرت بسوزاند.
هنگامی که مختار روی کار آمد و به دستور او خولی را دستگیر کرده و نزدش آوردند، مختار به او گفت: تو در کربلا چه کردی؟
جواب داد: به خیمه علی بن الحسین (امام سجاد علیه السلام ) رفتم، روسری و گوشواره زینب علیها السلام را کشیدم و ربودم، مختار گریه کرد و گفت:
در این هنگام زینب علیها السلام چه گفت: خولی جواب داد: گفت‏خدا دستها و پاهایت را قطع کند و تو را در آتش دنیا قبل از آخرت بسوزاند، مختار گفت‏سوگند به خدا، خواسته او را برمی‏آورم، آنگاه دستور داد دستها و پاهای خولی را بریدند و او را آتش زدند. (7)
علامه مجلسی می‏گوید: در بعضی از کتب دیدم، فاطمه صغری (دختر امام حسین علیه السلام گفت: کنار در خیمه ایستاده بودم و بدنهای پاره و پاره پدر و اصحاب شهید را روی خاک می‏نگریستم که سواران بر آن پیکرها می‏تاختند، در این فکر بودم که چه بر سر ما خواهد آمد، آیا ما را می‏کشند یا اسیر می‏کنند؟ ناگاه سواری از دشمن را دیدم به سوی بانوان آمد. باگره نیزه آنها را می‏زد و چادر و روسری آنها را می‏کشید و غارت می‏کرد، و آنها فریاد می‏زدند:
واجداه، وا ابتاه، وا علیاه، وا حسیناه، وا حسناه و ...
بسیار پریشان بودم و بدنم می‏لرزید، به عمه‏ام ام‏کلثوم پناه بردم، در این هنگام دیدم ظالمی به سوی من می‏آید، فرار کردم و گمان می‏کردم که از دست او نجات می‏یابم، ولی دیدم پشت‏سرم می‏آید، تا به من رسید با کعب نیزه بر بین شانه‏ام زد، به صورت بر زمین افتادم، گوشواره‏ام را کشید و گوشم را درید، گوشواره و مقنعه‏ام را ربود، خون از ناحیه گوش بر صورت و سرم جاری شد، و بیهوش شدم، وقتی به هوش آمدم دیدم عمه‏ام نزد من است و گریه می‏کند و می‏فرماید: «برخیز به خیمه برویم، ببینیم بر بانوان حرم و برادر بیمارت چه گذشت برخاستم و گفتم:
یا عمتاه! هل من خرقه استربها راسی عن اعین النظار.
زینب صلی الله علیه و اله و سلم فرمود:
یا بنتاه! عمتک مثلک.
به خیمه بازگشتیم دیدیم آنچه در خیمه بود غارت کرده‏اند، و برادرم امام سجاد علیه السلام به صورت بر زمین افتاده است، و از شدت گرسنگی و تشنگی و دردها قدرت نشستن ندارد، ما برای او گریه کردیم و او برای ما». (8)
عمر سعد کنار خیمه‏ها آمد و فریاد کشید: «ای اهلبیت‏حسین علیه السلام از خیمه‏ها بیرون آئید».
آنها به فریاد او اعتناء نکردند.
عمر سعد بار دیگر فریاد کشید از خیمه‏ها بیرون بیائید.
زینب صلی الله علیه و اله و سلم فرمود: ای عمر! دست از ما بردار.
عمر سعد گفت: ای دختر علی علیه السلام بیرون بیائید تا شما را اسیر نمائیم.
زینب صلی الله علیه و اله و سلم فرمود: از خدا بترس، آنقدر به ما ستم نکن.
عمر سعد گفت: چاره‏ای جز اسیر شدن ندارید.
زینب سلام الله علیها فرمود: ما به اختیار خود بیرون نمی‏آئیم.
عمر سعد در آن وقت دستور داد آتش آورده و خیمه‏ها را آتش زدند، آنگاه بانوان حرم و کودکان با پای برهنه از خیمه‏های بیرون آمدند، و به سوی بیابان روی خارهای مغیلان می‏گریختند، در حالیکه دامن دخترکی آتش گرفته بود.
حمید بن مسلم (یکی از سربازان دشمن ) می‏گوید: به سوی آن دخترک رفتم تا آتش دامنش را خاموش کنم، او خیال کرد قصد آزار او را دارم، پا به فرار گذاشت وقتی که به او رسیدم: گفت: ای مرد، راه نجف کدام است؟
گفتم: نجف را برای چه می‏خواهی؟
گفت: من یتیم و غریبم، می‏خواهم به قبر جدم علی مرتضی علیه السلام پناه ببرم. (9)
(گر چه قبر مقدس علی علیه السلام تا عصر هارون الرشید مخفی بوده است، ولی ممکن است مقصود طفل تحریک حس ترحم دشمن و یا ابلاغ انتساب خود به امیرمؤمنان علیه السلام بوده و یا اینکه بودن قبر در صحرای نجف، روشن بوده ولی محل آن مشخص نبوده است).
در بعضی از مقاتل آمده: هنگامی که خیام را آتش زدند، زینب علیها الله سلام نزد امام سجاد علیه السلام آمد و عرض کرد: ای یادگار گذشتگان و پناه باقیماندگان، خیمه‏ها را آتش زدند، ما چه کنیم؟
امام فرمود:
علیکن بالفرار
همه بانوان و کودکان در حالیکه گریان بودند و فریاد می‏زدند، فرار کردند و سر به بیابانها نهادند، ولی زینب سلام الله علیها باقی ماند و کنار بستر امام سجاد علیه السلام به آنحضرت می‏نگریست، و امام بر اثر شدت بیماری قادر به فرار نبود.
یکی از سربازان دشمن می‏گوید: بانوی بلند قامتی را کنار خیمه‏ای دیدم، در حالیکه آتش در اطراف آن خیمه شعله می‏کشید، آن بانو گاهی به طرف راست و چپ و گاهی به آسمان نگاه می‏کرد و دستهایش را بر اثر شدت ناراحتی بهم می‏زد، و گاهی وارد آن خیمه می‏شد، و بیرون می‏آمد، با سرعت نزد او رفتم و گفتم: ای بانو مگر شعله آتش را نمی‏بینی چرا مانند سایر بانوان فرار نمی‏کنی؟
گریه کرد و فرمود:
یا شیخ ان لنا علیلا فی الخیمه و هو لا یتمکن من الجلوس و النهوض فکیف افارقه ...
اینان که طبل خاتم جنگ می‏زنند دیگر چرا به خیمه ما سنگ می‏زنند غارتگران درون خیامند و کودکان از ترسشان بدامن من چنگ می‏زنند بر چهره‏های خسته و مات پریده رنگ با سیلی خشونتشان رنگ می‏زنند قلب حسان بیاد شهیدان کربلاست در هر کجا که قافله‏ها زنگ می‏زنند
پی‏نوشتها:
1- ترجمه لهوف، ص 130 و 131.
2- مثیر الاحزان ابن نما ص 55 -56.
3- معالی السبطین ج 2 / ص 227.
4- بحار ج 5 / ص 60.
5- ظاهرا منظور از این فاطمه، همانست که در سفر کربلا با حسن مثنی ازدواج کرد، شاید در این هنگام حدود ده سال یا اندکی یا بیشتر داشته است، و جریان ازدواج او قبلا در شرح حال حسن مثنی (ذیل عنوان فرزندان امام حسن علیه السلام ) ذکر شد.
6- امالی صدوق مجلس 31 - بحار ج 45 - ص 45.
7- منتخب طریحی و الوقایع خیابانی (محرم) ص 170.
8- بحار ج 45 ص 60 -61.
9- تذکره الشهداء ص 358 - 359 الوقایع و الحوادث ج 3 ص 249 به نقل از انوار الشهاده (جریان آتش زدن خیمه‏ها در لهوف ص 132 و در بحار ج 45 ص 58 و در نفس المهموم ص 202 آمده است).

ارسال شده توسط نویسنده برچسب‌ها:

منابع مقاله:
مجله معرفت، شماره 65، دکتر محمّدرضا جبّاری؛

پیش درآمد
حادثه عاشورا را با توجه به ماهیت و اهداف و پیامدهایش، می‏توان عظیم‏ترین واقعه در نظام هستی برآورد کرد، این بدان روست که قهرمان و شخصیت حادثه، شخصیتی همچون حسین بن علی علیه‏السلام ؛ برترین هدف آن، حفظ اصالت برترین ادیان، و مهم‏ترین پیامد آن بقای اسلام است. چنین حادثه‏ای با این ویژگی‏ها از عصر آدم علیه‏السلام تا بعثت حضرت خاتم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله سابقه نداشته است؛ اسلام که با بعثت نبی گرامی اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در عرصه هستی رخ نمود، در بقایش ریزه‏خوار خوان قیام حسینی است.
برای بررسی ابعاد عظمت این قیام، مسیرهای متفاوتی را می‏توان پیمود. اما آنچه اکنون در صدد آنیم، نگاهی است به گزارش‏های مربوط به گریه نظام هستی بر شهادت اباعبدالله الحسین علیه‏السلام ، به ویژه گریه آسمان. این گزارش‏ها، گوشه‏ای از گزارش‏هایی هستند که بر مجموعه‏ای از تحوّلات و رخدادهای عجیب پس از شهادت امام حسین علیه‏السلام دلالت دارند.
این روایات را هم در منابع روایی و تاریخی شیعه و هم اهل سنّت می‏توان یافت. تعدادی از این خوارق عادات و امور شگفت توسط برخی از امامان شیعه علیهم‏السلام ، همچون امیرالمؤمنین علیه‏السلام ، امام حسن مجتبی علیه‏السلام ، امام سجّاد علیه‏السلام ، امام باقر علیه‏السلام ، امام صادق علیه‏السلام ، امام رضا علیه‏السلام ، امام جواد علیه‏السلام و امام عصر علیه‏السلام نقل شده، و تعدادی نیز از سوی برخی از اصحاب آنان همچون ابوذر، میثم تمّار، ابن عباس و ام سلمه گزارش شده‏اند.
در روایات اهل سنّت نیز تعداد زیادی روایت به چشم می‏خورند که به رجال ناقل حدیث منتهی می‏شوند و بعضی از این روایات نیز منقول از سوی برخی بزرگان و ائمّه اهل‏سنّت هستند. روایاتی نیز به صورت مرسل نقل شده و برخی از مؤلّفان اهل سنّت نیز بدون اشاره به سند، به نفس حوادث اشاره کرده‏اند. جالب آن‏که گاه بعضی از خوارق عادات، منقول از برخی سران حکومتی یا وابستگان و مأموران آن‏هاست.
یکی از مسائل مهم در این مبحث، بررسی انگیزه راویان و مؤلّفان اهل سنّت در پرداختن تفصیلی به خوارق عادات مترتّب بر شهادت امام حسین علیه‏السلام است. به راستی، چه محملی برای این توجه خاص نسبت به این بعد از قیام امام حسین علیه‏السلام در منابع سنّی می‏توان یافت؟
برخی از محققان معاصر معتقدند: این‏که منابع سنّی در زمینه ماهیت و انگیزه و فلسفه قیام، توجه لازم را مبذول نداشته‏اند، اما به طور افراطی به ذکر حوادث خارق عادات در این حادثه پرداخته‏اند، نشانگر نوعی حرکت مرموزانه و پنهان برای ایجاد غفلت نسبت به اصل قیام و اهداف آن، و توجه دادن اذهان به امور و قصه‏های عجیبی است که بعضا ریشه در اخلاق و عادات عصر جاهلی دارند. که بر فقدان افراد مهم قبیله، حوادث عجیب را مترتّب می‏کرده‏اند. در این تحلیل، این‏گونه خوارق عادات به هیچ روی، با عقل و استدلال و سند قابل اثبات نیستند و منابع شیعی بدان‏ها نپرداخته‏اند، و نقل این‏ها برای مشغول کردن اعراب و عوام النّاس به این مسائل، به جای آگاه ساختن و پرداختن به فلسفه عاشورا و تبیین نهضت امام حسین علیه‏السلام و انگیزه این قیام الهی، بوده است. و این همان چیزی بود که حکّام اموی و عبّاسی و مورّخان وابسته به آنان به طور مرموزانه‏ای دنبال می‏کردند. این احتمال آن گاه بیش‏تر تقویت می‏شود که به این نکته توجه کنیم که این دسته از مورّخان و راویان چندان هم قایل به مقام و قداست ویژه و فوق‏العاده برای امام حسین علیه‏السلام نبوده‏اند!(1)
از سوی دیگر ـ آن‏سان که گذشت ـ روایات شیعه نیز، اعم از روایات رسیده از امامان شیعه علیهم‏السلام و یا روایات منقول از برخی از اصحاب برجسته آنان، حوادث عجیب و خوارق عادات رخ داده پس از شهادت امام حسین علیه‏السلام را نقل کرده‏اند و طبیعی است که این روایات محک خوبی برای سنجش و بررسی میزان درستی و اتقان روایات سنّی است. در بررسی هر دو دسته روایات شیعی و سنّی، می‏بایست هم جنبه سندی و هم جنبه دلالی را مورد مداقّه قرار داد.
نکته دیگر آن‏که با توجه به خارق عادت بودن این حوادث (در صورت قبول)، طبعا باید توجیه معقولی نسبت به حادثه ارائه داد. مراد از «توجیه معقول»، نظام‏مند کردن معجزات و تطبیق آن‏ها با اصل علیّت و اصل سنخیّت و نیز قوانین قطعی حاکم بر نظام طبیعی است.
و در نهایت باید نگاهی به این سؤال افکند که راز این رخدادهای عجیب پس از شهادت امام حسین علیه‏السلام چه بوده است؟ و آیا در حوادث دیگر نیز مثل و مانندی دارد؟
مجموع روایات شیعی و سنی را درباره رخدادهای عجیب پس از شهادت امام حسین علیه‏السلام می‏توان در چهارده عنوان دسته‏بندی کرد:
1. گریه اجزای تکوینی نظام هستی؛
2. امور خارق عادات در نظام هستی؛
3. پیدایش خون در نقاط گوناگون؛
4. گریه و نوحه جن و مَلَک و حیوانات؛
5. ندای هاتفی از غیب؛
6. حرکت و تموّج قبر پیامبراکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ؛
7. ظهور کفّ خونین و قلم آهنین و نوشتن اشعاری در رثای امام حسین علیه‏السلام ؛
8. رخدادهای عجیب مربوط به رأس‏الحسین علیه‏السلام و اجساد شهدا؛
9. رخدادهای عجیب مربوط به تربت و قبر امام حسین علیه‏السلام ؛
10. رخدادهای عجیب مربوط به برخی حیوانات؛
11. تبدّل ماهیت اشیای به غارت رفته از حرم امام حسین علیه‏السلام ؛
12. مجازات‏های عجیب دنیوی برای قاتلان یا شاهدان قتل حسین علیه‏السلام ؛
13. محرومیت مخالفان شیعه از درک عید فطر أضحی؛
14. لعن و نفرین بر قاتلان امام حسین علیه‏السلام توسط اجزای نظام هستی.
آنچه اکنون بدان پرداخته می‏شود تنها اولین عنوان ـ یعنی گریه اجزای تکوینی نظام هستی ـ است.
ابتدا نمونه‏هایی از روایات مربوط عرضه می‏گردند، سپس به نقد و بررسی هریک خواهیم پرداخت.
روایات امامان شیعه علیهم‏السلام
بیش‏ترین روایات در محورهای یادشده، مربوط به گریه اجزای نظام هستی پس از شهادت امام حسین علیه‏السلام است. در این روایات، گاه از گریه زمین و آسمان، و گاه از گریه آنچه در هستی است و یا گریه آنچه ما بین زمین و آسمان و آنچه در آن‏هاست، و یا گریه خورشید و ماه، و یا گریه بهشت و دوزخ سخن به میان آمده است.
بسیاری از روایات رسیده از معصومان علیهم‏السلام متضمّن گریه آسمان و زمین و دیگر اجزای هستی بر امام حسین علیه‏السلام است. در این روایات، معمولاً به آیه شریفه 29 سوره مبارکه «دخان» اشاره شده که فرموده: «فما بَکَتْ علیهم السّماء و الارضُ و ما کانوا مُنظرین» که ناظر به هلاکت فرعون و قوم اوست و این‏که نه آسمان و نه زمین بر آنان نگریستند و آنان از مهلت یافتگان نبودند؛ این روایات پس از اشاره به آیه یادشده، تنها دو تن را در طول تاریخ مصداق کسانی معرفی کرده‏اند که آسمان و زمین بر آنان گریسته‏اند و آن دو تن عبارتند از: حضرت یحیی علیه‏السلام و امام حسین علیه‏السلام . اکنون برخی از روایات ذکر می‏شوند:
ـ امیرالمؤمنین علیه‏السلام آن‏گاه که یکی از دشمنان خدا و رسول صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در حال عبور بود، این آیه را تلاوت فرمود: «فما بَکَتْ علیهم السَّماءُ و الارضُ و ما کانوا مُنظرین»، و هنگامی که امام حسین علیه‏السلام در حال عبور بود، فرمود: «اما زمین و آسمان بر این (اشاره به حسین علیه‏السلام ) خواهند گریست، و زمین و آسمان جز بر یحیی بن زکریا و حسین بن علی علیهماالسلام نگریسته است و نخواهد گریست.»(2)(3)
(4)
(5)
(6)
ـ امام صادق علیه‏السلام به حنّان فرمود: «حسین علیه‏السلام را زیارت کنید و بر او جفا مورزید؛ چرا که او سیّد جوانان شهید ـ یا سیّد جوانان اهل بهشت ـ است و شبیه یحیی بن زکریا علیه‏السلام است، و آسمان و زمین تنها بر آن دو گریسته‏اند.»(7)(8)
(9)
(10)
(11)
(12)
(13)
(14)
روایات اصحاب ائمّه علیهم‏السلام
مسأله گریه آسمان و زمین و دیگر اجزای نظام خلقت در کلمات اصحاب برجسته امامان شیعه علیهم‏السلام نیز منعکس شده است که به نمونه‏هایی از آن اشاره می‏شود:
ـ هنگامی که عثمان، ابوذر را به «ربذه» تبعید کرد، برخی از مردم به وی گفتند: دل خوش دار که این سختی‏ها در راه خدا اندک است.» ابوذر نیز ضمن تصدیق مطلب، گفت: «ولکن شما در قبال قتل حسین علیه‏السلام چه خواهید کرد؟ به خدا قسم، در اسلام پس از قتل خلیفه (مراد امیرالمؤمنین علیه‏السلام است) کشته‏ای بزرگ‏تر از او نخواهد بود و خداوند شمشیر انتقام خود را به وسیله فردی از ذریّه حسین علیه‏السلام بیرون خواهد کشید. و اگر بدانید که بر ساکنان دریاها و کوه‏ها و بیشه‏ها، جنگل‏ها و صخره‏ها و اهل آسمان در نتیجه قتل او چه می‏گذرد، آن‏چنان خواهید گریست تا جان از کالبدتان خارج شود...»(15)(16)
(17)
(18)
روایات اهل سنّت
در منابع اهل سنّت نیز روایات زیادی درباره گریه اجزای مختلف نظام هستی پس از شهادت امام حسین علیه‏السلام به چشم می‏خورند که برخی از آن‏ها مرور می‏شوند:
ـ در صحیح مسلم، در تفسیر آیه شریفه «فما بکَتْ علیهم السماءُ و الارض» (دخان: 29) به نقل از سُدّی آمده است: «هنگامی که امام حسین علیه‏السلام به قتل رسید، آسمان گریست و گریه آن همان سرخی اوست.»(19)(20)
(21)
(22)
(23)
(24)
(25)
(26)
(27)
(28)
(29)
(30)
(31)
(32)
(33)
(34)
(35)
(36)
(37)
اشعار
خون گریستن هستی در شهادت سید شهیدان در اشعار شعرا نیز منعکس شده است که برای نمونه، به مواردی اشاره می‏شود:
سلیمان بن قتیبه عدوی، سه روز پس از عاشورا، آن‏گاه که به کربلا رسید و محل شهادت شهدا را دید، چنین سرود:
«مررتُ علی ابیاتِ آلِ محمّدٍفلم أرها امثالها یومَ حلَّت
اَلَم تر أنّ‏الشمسَ اضحت مریضةًلفقدِ حسینٍ و البلادَ اقشعرّت»؛(38)
و در اشعار سید حمیری چنین آمده است:
«بکت الارضُ فقده و بکتهباحمرارٍ له نواحی السماءِ
بکتا فقده اربعین صباحاکلَّ یومٍ عند الضُّحی و المساء»؛(39)
ابوالعلاء معرّی نیز گفته است:
«و علی الدّهرِ مِن دماءِ الشهیدینعلیٍّ و نجلِه شاهدان
و هما فی اواخر اللیل فجرانو فی اوّلیاته شفقان»؛(40)
ـ عبدالحسین حویزی چنین سروده است:
«اَیُّها السائل عن افق السماءکیفَ ابدت حمرةً بالشفق
و صحیح القول عندی أنّهاحمرةٌ من دمعها المنطلق
لم تزل تبکی دما أعیُنهابدمٍ منه ثری الطف سُقی»؛(41)
نقل و تحلیل روایات
از روایاتی که گذشت می‏توان چنین استنباط کرد که اصل مسأله گریه هستی ـ به ویژه زمین و آسمان ـ بر شهادت امام حسین علیه‏السلام امری قطعی است؛ زیرا روایات بسیاری از جانب امامان شیعه علیهم‏السلام ، اصحاب آنان و راویان غیر شیعی در این زمینه صادر شده که در مجموع، گریه نظام هستی بر حادثه قتل حسین علیه‏السلام را مسجّل می‏کنند. به ویژه آن‏که بعضی از این روایات دارای سند صحیح بوده و یا در منابع معتبری همچون کامل الزیارات نقل شده‏اند و بدین لحاظ، شاید تلاش برای نقد سندی این روایات چندان ضروری و سودمند نباشد؛ چرا که می‏توان نسبت به اصل مدعای این روایات، ادعای تواتر معنوی کرد.
مدت زمان گریه
اما همان‏گونه که از بررسی روایات یادشده به دست می‏آید، اختلافاتی در مضامین این روایات به چشم می‏خورد. یکی از بارزترین وجوه اختلاف روایات، اختلاف در مدت زمان این حادثه است. در روایات رسیده از امامان شیعه علیهم‏السلام سه‏گونه تعبیر دیده می‏شود:
1. نسبت دادن گریه به زمین و آسمان و دیگر اجزای هستی بدون اشاره به محدوده زمانی؛
2. تقیید گریه آسمان و زمین به مدت یک سال؛
3. تقیید به مدت چهل روز.
تعداد روایات دسته سوم بیش‏تر است. اما روایات رسیده از اصحاب ائمه، از جمله روایت ابوذر و میثم تمّار عاری از هرگونه تقیید زمانی هستند و روایت فاطمه بنت علی علیه‏السلام به زمان بازگشت اهل‏بیت علیهم‏السلام به مدینه مقیّد است.
در روایات منقول در منابع اهل سنت ـ چنان‏که گذشت ـ نیز چند تعبیر به چشم می‏خورد:
1. بدون تقیید به زمانی معیّن؛
2. ذکر مدت چند روز؛
3. ذکر مدت هفت روز؛
4. ذکر مدت یک ماه؛
5. ذکر مدت چهل روز؛
6. ذکر مدت دو یا سه ماه؛
7. ذکر مدت یک سال و نه ماه.
بدین سان، این پرسش مطرح می‏شود که سرّ این اختلافات در محدوده زمانی گریه هستی ـ به ویژه گریه آسمان و خورشید ـ چیست؛ اختلافی که در روایات اهل‏بیت علیهم‏السلام نیز به چشم می‏خورد؟
یک توجیه کلی درباره اختلافات یادشده در روایات می‏تواند این باشد که هرقدر به زمان حادثه نزدیک‏تر می‏شویم، تأثیر عظمت مصیبت بر اجزای هستی نیز بیش‏تر می‏شود. بدین روی، برخی از خوارق عادات که مترتّب بر شهادت امام حسین علیه‏السلام بودند و در نظام هستی در روزهای پس از شهادت رخ نمودند، محدود به همان روزهاست؛ حوادثی همچون زلزله، کسوف، بادهای سرخ و سیاه و بارش خون و خاکستر. از این‏رو، می‏توان گفت: نماد گریه هستی، که همان خون نما بودن خورشید و نور آن بر روی دیوارهاست، در روزهای اولیه پس از شهادت امام حسین علیه‏السلام شدیدتر بود. برای نمونه، می‏توان به برخی از روایات موجود در منابع غیر شیعی اشاره کرد که سرخی خورشید در روزهای پس از شهادت را به «علقم» (خون بسته) و یا به «وردة کالدهان» (چرم دباغی شده و به رنگ سرخ) یا به «ملاحف معصفرة» (ملحفه‏های رنگین به رنگ گل معصفر) تشبیه کرده‏اند. از سوی دیگر، این مضمون در برخی روایات هست که سرخی شفق که پس از قتل امام حسین علیه‏السلام ظاهر شد، همچنان ادامه دارد، در حالی‏که شدت این سرخی امروزه در حدی نیست که بتوان آن را به «علقم» یا مثل آن تشبیه کرد. بدین لحاظ، می‏توان گفت: اختلاف روایات به دلیل کاسته شدن از شدت آثار پدید آمده در نظام هستی با گذشت زمان، و تحدید زمانی راویان بسته به نوع تلقّی خویش از مدت زمان سرخی خورشید بوده است.
آنچه به عنوان مؤیّد توجیه مزبور می‏تواند مطرح شود، سخن پیش گفته از سیوطی است که ابتدا مدت هفت روز را برای رنگین بودن نور خورشید و جلوه آن بر روی دیوارها، همچون «ملاحف معصفرة» ذکر می‏کند و سپس می‏گوید: «آفاق آسمان به مدت شش ماه پس از شهادت حسین علیه‏السلام سرخ رنگ بود و سپس این سرخی همچنان در آسمان دیده می‏شود، در حالی که قبلاً چنین نبود.» سخن سیوطی صراحت در این دارد که وضعیت نور خورشید در هفت روز اول با مدت شش ماه بعد متفاوت بوده؛ چنان‏که وضعیت آن پس از شش ماه نیز می‏بایست با مدت قبل متفاوت بوده باشد، وگرنه تحدید به مدت شش ماه وجهی ندارد.
سؤالی که هم اینک فراروی ماست این است که با فرض قبول پیدایش تغییراتی در آسمان در روزها یا ماه‏های پس از شهادت امام حسین علیه‏السلام ، آیا می‏توان پذیرفت که هنوز هم سرخی افق به هنگام طلوع و غروب خورشید، ناشی از حُزن و گریه آسمان و خورشید بر شهادت امام حسین علیه‏السلام است؟ و در صورت طرح چنین ادعایی، آیا می‏توان پذیرفت که این سرخی قبل از شهادت آن حضرت وجود نداشته؟ در این صورت آیا باید مدعی بروز امری خارق عادت در تمامی مدت 1363 سال پس از شهادت آن حضرت شویم؟ و آیا می‏توان اثبات کرد قوانین طبیعی و فیزیکی قبل از شهادت آن حضرت اقتضای چنین امری را نداشته است؟ با تأمل در روایات اهل‏بیت علیهم‏السلام و اصحاب ایشان، نمی‏توان تصریحی بر استمرار سرخی تا عصر حاضر یافت. جز این‏که بعضی روایات مطلق‏اند و مقید به زمان خاصی نیستند؛ اما در تعابیر برخی از راویان، شعرا و مؤلفان اهل سنت، همچون ابن سیرین، بلاذری، خطیب بغدادی، ابوالعلاء معرّی، سیوطی و ابن سعد ـ همان‏گونه که گذشت ـ می‏توان چنین تصریحی یافت. بدین ترتیب نمی‏توان دلیل قطعی از روایات تاریخی برای اثبات چنین امر خارق عادتی در طول قرن‏های یادشده ارائه داد؛ و گزارش‏های یادشده چیزی فراتر از حدس و ظن به دست نمی‏دهد. اما در صورت قبول، این روایات چنین قابل توجیه‏اند که آنچه در دوره‏های بعد در افق آسمان پدیده آمد، شدت سرخی به هنگام طلوع و غروب بود که ناشی از شهادت امام حسین علیه‏السلام بوده است؛ گرچه وجود اصل سرخی در ادوار پیش از شهادت نفی نشود.
محدوده گریان از اجزای هستی
نکته دیگری که درباره روایات یادشده مطرح می‏باشد، تعابیر گوناگونی است که در ارتباط با محدوده اجزای هستی، که در شهادت امام حسین علیه‏السلام گریستند، به چشم می‏خورد. برخی از روایات به طور کلی، به گریه اسمان و زمین اشاره کرده‏اند، اما در برخی تعابیر دیگر تعابیر بسیار عام هستند و تمامی پهنه هستی را شامل می‏شوند. در جمع‏بندی روایات، می‏توان به این نتیجه رسید که:
آسمان و زمین، خورشید، ستارگان، آسمان‏ها و زمین‏های هفت‏گانه، آنچه در آن‏ها و بین آن‏هاست، آنچه دیده می‏شود و آنچه دیده نمی‏شود، بهشت، دوزخ، ارکان آسمان، پهنه زمین، دریاها و ساکنان آن‏ها، ماهیان اعماق دریا، کوه‏ها و کوهپایه‏ها و بیشه‏ها، جنگل‏ها و صخره‏ها، درختان با شاخه‏هاشان، همه اهل آسمان‏ها، تمامی ملائکه آسمان و زمین، وحوش بیابان، مؤمنان انس و جنّ، رضوان، مالک، حاملان عرش، بهشت‏ها و نگهبانانشان، جوانان بهشت، کعبه، مقام ابراهیم، مشعرالحرام، حلّ، حرم و ملائکه مقرّب در شهادت امام حسین علیه‏السلام گریستند.
دقت در این تعابیر، نشانگر آن است که امامان شیعه علیهم‏السلام سعی داشته‏اند عظمت حادثه کربلا و تأثیرات عجیب آن را در کل نظام هستی برای دیگران تبیین نمایند.
تبیین و توجیه گریه هستی
اما گریه اجزای گوناگون هستی چگونه قابل تبیین و توجیه است؟ آیا نه این است که گریه را تنها باید به موجودات ذی‏شعور نسبت داد؟؛ بدین‏سان، چگونه می‏توان ـ مثلاً ـ خورشید را یا ستارگان را و کوه‏ها و جنگل‏ها و حیوانات را گریان دانست؟
دشواری قبول این سخن، که جمادات و موجودات ظاهرا بی‏شعور نیز می‏گریند، سبب آن شده است که برخی با تقدیر گرفتن مضاف، مثلاً، تعبیر «بکت السماوات و الارضون» را به «بکی اهل السماوات و الارضون» تفسیر کنند، و برخی دیگر تعبیر گریه آسمان و زمین و اجزای هستی را تعبیری کنایی بدانند. برخی هم اسناد گریه به آسمان و زمین را تنها رسمی باقی‏مانده از عصر جاهلی بدانند که در آن عصر، مردم برای تعظیم برخی شخصیت‏ها پس از مرگشان می‏گفتند: آسمان و زمین در مرگ او گریستند و قرآن نیز بر همین اساس، برای تحقیر فرعونیان و این‏که در اثر هلاکت آن‏ها، تغییری در نظام هستی پدید نیامد و اصلاً وجود آنان ارزشی نداشت که در نظام هستی، فقدانشان ایجاد خلل و خلأ کرده باشد؛ اشاره می‏کند که اگر آسمان و زمین قابلیت گریه کردن داشتند، در فقدان فرعونیان نمی‏گریستند.(42)
علاوه بر این، با عنایت به اصل ذی شعور بودن نظام هستی، اعم از حیوان و نبات و جماد، که از آیات متعدد قرآن قابل استفاده است و آیاتی همچون «إنْ مِنْ شی‏ءٍ الاّ یُسبّح بحمدهِ ولکن لا تفقهون تسبیحهم» (اسراء: 44) یا «یُسبّحُ للّهِ ما فی السماواتِ و الارض» (جمعه: 1) و تبیین فلسفی این مسأله توسط ملّاصدرا در حکمت متعالیه(43)، می‏توان گریه هستی بر قتل امام حسین علیه‏السلام را نه بر معنای کنایی تخیلی، بلکه بر معنای حقیقی آن حمل کرد، اما با این تبیین که «بکاءُ کلِّ شی‏ءٍ بحسبه»؛ گریه هر سنخ از موجودات متناسب با همان سنخ است. البته اسناد این‏گونه امور به فاعل‏های طبیعی و جمادات، نیازمند اثبات علت غایی برای آن‏هاست؛ و در این‏که بتوان برای فاعل‏های طبیعی، قایل به علت غایی بود، اشکالاتی مطرح شده، به ویژه بر اساس مسلک ملاصدرا که مرتبه‏ای از علم و شوق را برای موجودات مادی اثبات کرده؛ در حالی که وی، علم را نوعی وجود مجرّد می‏داند. و برخی از محققّان، برای تصحیح اسناد علت غایی به فاعل‏های طبیعی، مبادی علمی در فاعل‏های طبیعی را به فاعل مسخّر نسبت داده‏اند، که در نهایت به ذات واجب تبارک و تعالی منتهی می‏شود.(44)
تبیین ذوقی دیگری توسط ابن جوزی مطرح شده است، به این صورت که انسان در نتیجه غضب، دچار سرخی صورت می‏شود و خداوند متعال از آن‏رو که منزّه از جسمانیت است، غضب او در قتل امام حسین علیه‏السلام به صورت سرخی آفاق آسمان ظاهر شد تا عظمت جنایت را حکایت کند.(45)
ما سمیعیم و بصیر و باهشیمبا شما نامحرمان ما خامشیم
بنابراین، هر سنخ از موجودات، آنچه دیدنی است و آنچه نادیدنی است ـ چنان‏که در روایت از امام صادق علیه‏السلام گذشت ـ به نحوی بر این مصیبت می‏گرید. راز این گریه نیز اظهار عظمت مصیبت است، به نحوی که در جزء جزء عالم هستی دارای تأثیر بوده است. اما در نظام هستی، با هلاکت کفّار و فرعونیان خلأی پدید نمی‏آید. از این‏رو، فرمود: «فما بَکَتْ علیهم السّماءُ والارضُ».
اختصاص گریه هستی بر امام حسین علیه‏السلام و یحیی بن زکریّا علیه‏السلام
از همین‏جا، سرّ اختصاص گریه هستی برای امام حسین علیه‏السلام و یحیی بن زکریّا علیه‏السلام روشن می‏شود. گرچه عظمت شهادت امام حسین علیه‏السلام آن‏چنان بوده که نظام هستی، حتی در شهادت حضرت یحیی علیه‏السلام نیز همچون گریه‏اش بر شهادت امام حسین علیه‏السلام نگریست و روایات شاهد بر این مدعایند. البته بنابر برخی روایات، بعضی از اجزای هستی به هنگام رحلت مؤمن، برای فقدان او می‏گریند؛ چنان‏که ابن عباس از پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله روایت کرده است: «هر مؤمنی را در آسمان دری است که محل صعود اعمال و نزول رزق اوست، و به هنگام مرگ وی، این قسمت از آسمان و محل نماز مؤمن در زمین در مرگ او می‏گریند.»(46) ولی همان‏گونه که روشن است، این روایت از گریه بخش خاصی از نظام هستی بر فقدان مؤمن حکایت دارد و نه تمام هستی؛ و گریه تمام نظام هستی از ویژگی‏های امام حسین علیه‏السلام است.
انگیزه اهل سنّت در نقل این روایات
سخن پایانی بازگشتی است به آنچه در ابتدای این مقال درباره تبیین و تحلیل برخی از محققان معاصر نسبت به عنایت خاص منابع اهل سنّت درباره رخدادهای عجیب پس از شهادت امام حسین علیه‏السلام ارائه شد، مبنی بر این‏که این عنایت ویژه در این منابع به دلیل منصرف کردن اذهان از فلسفه اصلی قیام امام حسین علیه‏السلام بوده است. اما به نظر می‏رسد اگر قدری واقع‏بینانه‏تر به روایات شیعی و سنّی در زمینه مورد بحث بنگریم ـ به ویژه با قطعی بودن برخی از این حوادث و خوارق عادات، و تواتر معنوی روایات مربوط(47) ـ می‏توان توجه خاص راویان و مؤلفان اهل سنّت به این بحث را ناشی از محسوس و عیان و انکارناپذیر بودن این حوادث از سویی، و جایگاه رفیع حسین بن علی علیه‏السلام ، حتی در میان گروه‏های غیرشیعی، از سوی دیگر دانست. همین جایگاه رفیع است که بسیاری از عالمان غیرشیعی را به لعن قاتلان حسین بن علی علیه‏السلام و از جمله یزید بن معاویه واداشته است، در حالی‏که لعن خلفا با مبنای آنان چندان سازگار نیست.(48)
··· پی‏نوشت‏ها
1ـ اصغر قائدان، «تأمّلی چند پیرامون گزارش حادثه کربلا در منابع مورّخان اهل سنّت»، مجموعه مقالات کنگره بین‏المللی امام خمینی و فرهنگ عاشورا، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، 1375، دفتر سوم، ص 70ـ72.
2ـ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، تهران، اسلامیة، 1385 ق، ج 45، ص 201، باب 40، ح 1.
3ـ همان، ج 45، ص 209، باب 40، ح 16 به نقل از جعفربن محمدبن قولویه‏قمی (م 367ق)، کامل الزیارات، تصحیح علّامه امینی، نجف، مرتضویه، 1356 ق، باب 28، ص 89.
4ـ عبدالله بحرانی، عوالم العلوم و المعارف، جلد «امام حسین علیه‏السلام »، ص 459، ح 8.
5ـ محمدباقر مجلسی، پیشین، ج 45، ص 211، باب 40، ح 26 به نقل از کامل الزیارات، ص 90، باب 28، ح 12.
6ـ همان، ج 14، ص 182، ح 25، به نقل از: قطب‏الدین راوندی، قصص الانبیاء، تصحیح غلامرضا عرفانیان، قم، الهادی، 1418، به نقل از شیخ صدوق.
7ـ جعفربن محمد بن قولویه، پیشین، باب 28، ص 91 / محمدباقر مجلسی، پیشین، ج 45، ص 201، باب 40، ح 2 / عبدالله بحرانی، پیشین، جلد «امام حسین علیه‏السلام »، ص 460، ح 11. روایات دیگری قریب به همین مضمون از آن حضرت رسیده است. برای نمونه. ر.ک: قصص الانبیاء، ص 222/ بحارالانوار، ج 14، ص 183، ح 26و 27.
8ـ محمدباقر مجلسی، پیشین، ج 45، ص 202، باب 40، ح 3 به نقل از شیخ مفید از امالی و ص 206، ح 10 و 11و 12 به نقل از کامل الزیارات، باب 28. در برخی از این احادیث، تعبیر «بکی جمیع ما خلق الله» آمده است.
9ـ همان، ج 45، ص 206ـ207، باب 40، ح 13.
10ـ همان، ج 45، ص 210، باب 40، ح 21، به نقل از کامل الزیارات، باب 28، ص 93.
11ـ جعفربن محمد بن قولویه، باب 28، ص 90.
12ـ محمدباقر مجلسی، پیشین، ج 45، ص 210، باب 40، ح 18 به نقل از کامل الزیارات، باب 28، ص 90.
13ـ همان، ج 44، ص 286 و ج 45، ص 201، باب 40، ح 2.
14ـ همان، ج 45، ص 218، باب 40، ح 45 به نقل از قصص‏الانبیاء.
15ـ همان، ج 45، ص 219، باب 40، ح 47 به نقل از کامل الزیارات، ص 74، باب 23، ح 11.
16ـ همان، ج 45، ص 202، باب 40، ح 4، به نقل از شیخ صدوق، علل الشرائع و امالی.
17ـ عبدالرزاق موسوی مقرّم، مقتل‏الحسین، قم، مکتبة بصیرتی، 1383،ص404، به نقل‏ازشیخ‏طبرسی،الاحتجاج،نجف، ص 166.
18ـ محمدجواد محمودی، ترتیب الامالی، مؤسسة المعارف الاسلامیة، 1420 ق، ج 5، ص 220، ح 2426 به نقل از شیخ صدوق، امالی، مجلس 31، ح 3.
19ـ محمدباقر مجلسی، پیشین، ج 45، ص 217، باب 40، ح 40، به نقل از صحیح مسلم، اول جزء پنجم / ابن بطریق اسدی حلّی، العمدة، (م حدود 600 ق) قم، جامعه مدرسین، 1407، ص 405، ح 835/محمدطاهر قمی‏شیرازی، الاربعین فی امامة الائمة الطاهرین، تحقیق سیدمهدی رجائی،قم، محقق، 1418، ص 48.
20ـ ابن بطریق اسدی حلّی، پیشین، ص 405، ح 836 / سیدعلی بن طاووس حسنی، الطرائف، قم، خیام، ص 203، ح 293.
21ـ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ترجمة الامام الحسین علیه‏السلام ، تحقیق محمدباقر محمودی، ص 353.
22ـ محمدباقر مجلسی، پیشین، ج 45، ص 219، باب 40، ح 49 / شمس‏الدین محمدبن احمد ذهبی (م 748 ق)، تاریخ الاسلام، تحقیق عمر عبدالسلام تدمری، بیروت، دارالکتاب العربی، 1418 ق، ج 5، ص 15 / شیخ مفید، الارشاد، قم، تحقیق آل‏البیت، نشر دارالمفید، ج 2، ص 132 / نورالدین هیثمی، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1408، ج 9، ص 197.
23ـ ابن عساکر، پیشین، ترجمة الامام الحسین علیه‏السلام ، ص 355، ح 289 و ص 356، ح 292 / محمدباقر مجلسی، پیشین، ج 45، ص 210، باب 40، ح 19 به نقل از: کامل الزیارات، ج 45، ص 216، باب 40، ح 39، به نقل از ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی‏طالب، نجف، حیدریة، ج 3، ص 213 / نورالدین هیثمی، پیشین، ج 9، ص 196 / جزء علی بن محمد حمیری (م 323) تحقیق ابوطاهر زبیر بن مجدد علیزئی، 1413، ریاض، دارالطحاوی، حدیث أکادمی، ص 33.
24و25ـ تاریخ مدینة دمشق، ترجمة الامام‏الحسین علیه‏السلام ، ص355، ح 291 / ص 356، ح 292
26ـ همان، ص 356، ح 393 / احمد ذهبی، پیشین، ج 5، ص 15 / سیدهاشم بحرانی (م 1107)، مدینة المعاجز، تحقیق عزت‏الله مولائی همدانی، نشر مؤسسة المعارف الاسلامیة، 1412، ج 4، ص 187، ح 1214 / نورالدین هیثمی، پیشین، ج 9، ص 197 / علی بن عیسی اربلّی (م 693)، کشف الغمة فی معرفة الأئمة علیهم‏السلام ، بیروت، دارالاضواء، 1405، ج 2، ص 268.
27ـ نورالدین هیثمی، پیشین، ج 9، ص 197، به نقل از طبرانی، معجم کبیر، ج 3، ص 113، ح 2837.
28ـ تاریخ مدینة دمشق، ترجمة الامام الحسین علیه‏السلام ، ص 365، ح 304 / محمدبن جریر طبری شیعی (اوائل قرن 4)، دلائل الامامة، قم، مؤسسة البعثة، 1413، ص 179 / محمدباقر مجلسی، پیشین، ج 45، ص 216 / قاضی نعمان بن محمد مغربی (م 363)، شرح الاخبار فی فضائل الائمة الاطهار علیهم‏السلام ، تحقیق سید محمدحسینی جلالی، قم، جامعه مدرسین، ج 3، ص 541، ج 1095 و ص 544، ح 1115 / یحیی بن معین (م 233)، تاریخ، تحقیق عبدالله احمد حسن، دارالقلم، ج 1، ص 361، ح 2435.
29ـ قاضی نعمان مغربی، پیشین، ج 3، ص 169، ح 1115.
30ـ مولی حیدر علی شیروانی (م 1200)، مادونة العامة من مناقب اهل‏البیت علیهم‏السلام ، تحقیق شیخ محمد حسون، مطبعة المنشورات الاسلامیة، 1414، ص 248.
31ـ ابوبشر محمدبن احمد بن حماد دولابی (م 310)، الذریّة الطاهرة النبویة، تحقیق سعد مبارک حسن، کویت، الدار السلفیة، 1407، ص 97.
32ـ ابو اسحاق اسفراینی (قرن 10)، نورالعین فی مشهد الحسین علیه‏السلام ، تونس، نشر المنار، ص 76.
33ـ جلال‏الدین سیوطی (م 911)، تاریخ الخلفا، تحقیق محمد محیی‏الدین عبدالحمید، قم، نشر رضی، 1411، ص 207.
34ـ شرح‏الاخبار، ج 3، ص 546، ح 1125.
35ـ منیرالاحزان، ص 62.
36ـ ابن اثیر، الکامل، تحقیق ابی‏الفداء عبدالله القاضی، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1415، ج 3، ص 441.
37ـ مولی حیدرعلی شیروانی، پیشین، ص 249.
38ـ ابن نما الحلّی (م 645)، مثیرالاحزان، نجف، حیدریه، 1369، ص 88.
39و40ـ ابن‏شهرآشوب، مناقب‏آل‏ابی‏طالب،پیشین،ج3، ص 213.
41ـ روزنامه کیهان، 28/12/1380، مقاله حسین سعید، «گریه آسمان بر حسین علیه‏السلام »؛ ادعا یا واقعیت، ترجمه ت. آزاد اردبیلی.
42ـ ر.ک: سید محمدحسین طباطبائی، تفسیر المیزان، چ سوم، تهران، دارالکتاب الاسلامیة، ج 18، ص 150ـ151 / ابوعلی فضل بن حسن طبرسی (م 548)، مجمع‏البیان، ترجمه گروهی، تهران، نشر فراهانی، 1350ـ1360، ج 22، ص 303 / ناصر مکارم شیرازی و دیگران، تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1353 ـ 1366 / محمدباقر مجلسی، پیشین، ج 14، ص 182، ح 25 / ابوجعفر محمدبن حسن طوسی (م 460)، التبیان فی تفسیر القرآن، ج 21، ص 179، تحقیق احمد حبیب قصیرالعاملی، مکتب الاعلام الاسلامی، 1409، ج 9، ص 233.
43ـ صدرالدین محمد شیرازی، الحکمة‏المتعالیة فی الاسفار العقلیة الاربعة، قم، مصطفوی، بی‏تا، ج 2، ص 273، 278و ص 232ـ246، و ج 7، ص 148، 168.
44ـ ر.ک: محمدتقی مصباح، تعلیقة علی نهایة الحکمة، قم، مؤسسه در راه حق، 1405ق، ص 260ـ261.
45ـ ر.ک: مولی حیدرعلی شیروانی، پیشین، ص 248ـ 252.
46ـ فضل بن حسن طبرسی (م 548)، پیشین، ج 9، ص 109.
47ـ ر.ک: محمدباقر مجلسی، پیشین، ج 45، ص 219، پاورقی آخر باب 40.
48ـ جلال‏الدین سیوطی، تاریخ الخلفا،، ص 207ـ209.

ارسال شده توسط نویسنده برچسب‌ها:

پدیدآورنده:نویسنده: کمال السید،
لحظه کوچ فرا رسید. آخرین سبطِ پیامبر (صلی‏الله‏علیه‏وآله) چشمان درخشنده‏اش را در رملستان بی کرانه، تا افق چرخاند. زنان و کودکان از خیمه‏ها بیرون آمدند. چشم‏های اندوهگین به آخرین مرد خیره شده بود، یا به آخرین زنجیره‏های امید. حسین(علیه‏السلام)، تاریخ و انسان را مخاطب خویش ساخت و با تمامی وجود آواز برآورد:
ـ آیا پاسداری هست که از حرم رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله) پاسداری کند؟ آیا خداپرستی هست که در مورد ما از خدا بهراسد؟
آوایش گریه‏ها و مویه‏ها را درهم آمیخت و در اشک و خون غوطه‏ور ساخت. جوانِ از پا افتاده از بیماری، برخاست... به سختی خود و شمشیرش را می‏کشید. بر عصا تکیه داده بود. جوانی که پدرش او را برای زمانی دیگر نگه داشته بود.
حسین (علیه‏السلام)، با صدای بلند از خواهر خواست:
ـ او را نگه دارید تا زمین از تبار محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله) تهی نماند.
اندوه بسان دسته‏های کلاغ میان خیمه‏ها پرسه می‏زد؛ روی دل‏های غمگین می‏نشست و وقوع فاجعه را خبر می‏داد.
حسین (علیه‏السلام) برای وداع ایستاد؛ وداع با جهان. خورشید با شعله‏هایش زمین را پوشانده بود و فرات جاری بود. و باد می‏توفید و به دوردست‏ها می‏گریخت ؛ دیوانه از کوچ، خسته از سفر.. و حسین (علیه‏السلام) تن پوش عروج پوشیده بود و بر سرش عمامه‏ای گلگون. جامه پیامبر را پوشیده و شمشیرش را به کمر بسته بود.
قبایل با دیدنش دیوانه می‏شوند و در ژرفای وجودشان حسّ انتقام شعله می‏کشد و چشمانشان به شوق غارت می‏درخشد.
حسین (علیه‏السلام) لباسی بی‏ارزش می‏طلبد تا زیر جامه‏اش بپوشد. لباس زیر کوتاهی برایش می‏آورند. آن را با گوشه شمشیرش کنار می‏زند:
ـ این لباس اهل ذمه1 است.
و سرانجام لباسی قدیمی برگزید، با شمشیر پاره‏اش کرد و زیر لباسش پوشید.
قبایل برای کشتن نوه پیامبر مهیّا می‏شوند، و او با کودکان و زنان خداحافظی می‏کند.
شیرخواره‏اش را در آغوش می‏کشد، می‏بوسدش و با دریغ نجوا می‏کند:
ـ درود باد رحمت خدا از این مردم که جدّ تو مصطفی (صلی‏الله‏علیه‏وآله)، دشمن آنان است.
لب‏های کوچک شیرخواره در جستجوی آب بودند، و فرات از آب موج می‏زد و بسانِ ماری در دل بیابان پیچ و تاب می‏خورد و ره می‏سپرد. حسین (علیه‏السلام) گام پیش نهاد و کودک تشنه را با خویش آورد:
ـ آیا قطره آبی نیست؟
تیری از کمان نیرنگ رها شد که پیکانش پیک مرگ بود.
خون زلال شیرخواره، سینه حسین (علیه‏السلام) را فرامی‏گیرد. پدر، مشتش را از فواره خون پُر می‏کند و به آسمان می‏پاشد. پشنگِ خون، عروج می‏کنند و پرده‏های دور گست را می‏شکافد.
حسین زمزمه کرد: «آن چه این حادثه را بر من آسان می‏کند، آن است که در برابر چشمِ پروردگار است. خداوندگارا! تو گواه بر مردمی هستی که شبیه‏ترین مردم به پیامبرت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله) را کشتند.
نمادی فرشته گون از برابرش می‏گذرد. از بال‏هایش عطر بهشت می‏وزد:
ـ او را رها کن حسین(علیه‏السلام)! برایش در بهشت دایه‏ای است.
بسانِ تندبادی خشماگین، حسین به طرف کوفیان شتافت و آنان را به خاک انداخت:
من حسین(علیه‏السلام) پسر علی(علیه‏السلام) هستم.
سوگند خورده‏ام کرنش نکنم...
پسر سعد که رؤیاهایش را بر باد رفته می‏دید فریاد برآورد: «این پسر کسی است که عرب‏های بسیاری را کشته است! از هر سوی بر او حمله برید.»
کوفیان بر ضد او همدل و همدست شدند و هزاران تیر به سوی او روانه شد و میان او و خیمه‏ها فاصله افکند.
آخرین بازمانده رسول بانگ برآورد: «ای پیروان خاندان ابوسفیان! اگر دین ندارید و از روز واپسین نمی‏هراسید، پس در دنیای خویش آزاده باشید و به حَسَب و نَسَب خویش باز گردید اگر گمان می‏برید عرب هستید!»
شمر فریاد زد: «پسر فاطمه(علیهاالسلام)! چه می‏گویی؟»
ـ من با شما می‏جنگم و زنان را در این میان گناهی نیست. پس سرکشان و نادانان را تا لحظه‏ای که زنده هستم از تعرّض به حرمم باز دارید.
ـ قبول.
دشمنان، آهنگ او کردند. حسین(علیه‏السلام) تشنه، موج‏های نیرنگ را می‏راند... می‏جنگد. پایداری می‏ورزد و سرهای کفرپیشگان را به خاک می‏افکند. به شدت تشنه است و فرات با چهار هزار یا افزونتر محاصره شده. فرات آبش را بر کناره‏ها می‏پاشد و چارپایان به آن نزدیک می‏شوند و حسین(علیه‏السلام) در جستجوی جرعه‏ای آب است.
پسرِ «یغوث» که در جمع دشمنان بود ـ گفت: «سوگند به خداوندگار، هرگز شکست خورده‏ای را ندیدم که فرزندان و خاندان و یارانش کشته شده باشند؛ اما استوارتر و دلیرتر از حسین(علیه‏السلام) باشد».
حسین(علیه‏السلام) بر آنان هجوم می‏بُرد ؛ و آنان از برابرش می‏گریختند و کسی را یارای پایداری در مقابل او نبود.
حسین(علیه‏السلام) دشمنان را شکست می‏دهد. فرات را به چنگ می‏آورد و اسبش را میان آب‏های خروشان می‏راند. موج‏ها در پرتو خورشید می‏درخشند. اسب خنکای آب را حس می‏کند. سرخم می‏کند تا بنوشد و سیراب شود.
صاحب اختیار فرات به اسب ـ که از تبار اسب پیامبر(صلی‏الله‏علیه‏وآله) بود ـ گفت: «تو تشنه کامی و من تشنه کام، و تا تو ننوشی، من نمی‏نوشم.»
اسب سربرآورد و از این کار سرباز زد. سوار دست دراز کرد تا مشتی آب برگیرد؛ مردی از مردان قبایل بانگ زد: «آیا از نوشیدن آب لذت می‏بری، در حالی که حَرَمت را هتک می‏کنند.»
حسین(علیه‏السلام) آب را ریخت و به سوی خیمه‏ها رهسپار شد. چهره‏های هراسان شکفتند. امید برگشته بود.
زنان و دخترکان در گردش حلقه زدند و به او آویختند. خورشید در سراشیبی غروب بود و حسین(علیه‏السلام) با آن کوچ می‏کرد. با خاندانش خداحافظی کرد. برگی از دنیای فردا را برایشان آشکار ساخت و سطرهایی از دفتر روزگاران را برایشان خواند:
ـ مهیای آزمون باشید و بدانید پروردگار بلند مرتبه حامی شماست و به زودی شما را از شرّ دشمنان رهایی می‏بخشد و فرجام کارتان را بهروزی قرار می‏دهد. دشمنانتان را به انواع شکنجه‏ها عذاب می‏کند و شما را به عوض این ناگواری، به انواع نعمت‏ها پاداش می‏دهد. پس زبان به شکوه مگشایید و سخنی بر زبان میاورید که از اجرتان بکاهد.
دخترش سکینه را در جمع وداع کنندگان نیافت. وی را تنها در خیمه یافت که در خلسه فرو رفته بود و به راهِ شگفت پدر می‏اندیشید.
مردی که رؤیای عبور از سد پیکر حسین(علیه‏السلام) بود فریاد برآورد: «در فرصتی که به خویش و خاندانش مشغول است بر او یورش برید.»
کوفیان پیکان‏های زهرآلود می‏افکندند که خیمه‏ها را می‏درید و در لباس زنان فرو می‏رفت. زنان می‏گریختند. چشم‏ها به حسین(علیه‏السلام) خیره شده بود. آخرین مرد بازمانده از تبار رسول چه خواهد کرد؟... حمله آغاز شد. تاریخ از نَفَس افتاد، می‏دوید و به رکاب حسین(علیه‏السلام) می‏آویخت، و حسین(علیه‏السلام) از تاریخ پیشی می‏گرفت و تاریخ، حیران در دلِ رملستان ایستاده بود.
کوفیان، هراسان در برابرش می‏گریختند و رگبار تیرها از هر سو او را در بر گرفته بود. و حسین(علیه‏السلام)، بر مرگ چیره می‏شد. دیوار زمان‏ها را فرو می‏ریخت و از قرن‏ها عبور می‏کرد.
روح بزرگ، آهنگ خروج از بدن زخمی حسین(علیه‏السلام) داشت. زخم‏ها چون چشمه‏های زاینده، شنزار تشنه را سیراب می‏کرد... و فرات دریغ از قطره‏ای آب، تلاش در گریز داشت.
ـ ای حسین(علیه‏السلام)! آیا فرات را بسانِ سینه ماران نمی‏بینی؟ از آن نمی‏نوشی تا از تشنگی جان سپاری!
«ابوحتوف» تیری به پیشانی او افکند. تیر را از پیشانی بیرون کشید و خون از جبینِ آسمان سای ا و جوشید.
مردِ تنها، نجوا کرد:
ـ خداوندگارا! مرا در میان بندگان سرکش می‏بینی. پروردگارا! تعدادشان را به شما آر، آنان را نابود کن و یک تن از آن‏ها را بر پهنه خود باقی مگذار و هرگز نبخششان.
و آن گاه با تمامی وجود فریاد بر آورد:
ـ ای امتِ سرکش! بعد از پیامبر (صلی‏الله‏علیه‏وآله) با تبارش رفتاری بد داشتید. زمانی که مرا بکشید، کشتن دیگری برایتان آسان می‏شود و حرمتی باقی نمی‏ماند. امیدوارم که خدایم با شهادت، مرا گرامی بدارد و به خاطر من از شما ـ از جایی که نمی‏فهمید ـ انتقام گیرد.
گرگی از میان قبایل زوزه کشید:
ـ ای پسر فاطمه(علیهاالسلام)! چگونه خدا به خاطر تو از ما انتقام می‏گیرد؟
ـ شوربختی میان شما می‏افکند و خونتان را می‏ریزد و سپس انواع عذاب بر شما فرو می‏ریزد.
خون از بدن بی رمق حسین می‏تراود. خون بسیاری که زمین را رنگین می‏کند.
حسین(علیه‏السلام) ایستاد تا دمی بیاساید. مردی از قبایل، سنگی به سویش افکند و خون از پیشانی‏اش جوشید.
خواست با گوشه لباس از خونریزی پیشانی پیشگیری کند اما تیری با سه پیکان بر قلبش نشست. تیر به قلبِ کوه ایمان اصابت کرد. پایان رنج و آغاز کوچ به دنیای آرامش.
حسین(علیه‏السلام) از درد نالید:
ـ بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله.
آن گاه فروتنانه چهره‏اش را به سوی آسمان گرفت:
ـ پروردگارا! تو می‏دانی اینان مردی را می‏کشند که جز او زاده دختر پیامبری بر پهنه خاک نیست!
حسین(علیه‏السلام) دستش را از خون پُر می‏کند و به آسمان می‏پاشد و بانگ بر می‏آورد:
ـ آن چه این حادثه را بر من آسان می‏کند، آن است که برابر چشم خدا رخ می‏دهد.
بار دیگر، حسین(علیه‏السلام) مشت خود را از خون پُر می‏کند و موی سر و محاسن خود را خضاب می‏نماید و مهیای کوچ می‏شود:
ـ این گونه با خدا و جدم رسول خدا(صلی‏الله‏علیه‏وآله) دیدار می‏کنم...
و آن‏گاه بدنش سست شد و چون ستاره‏اش خاموش بر خاک افتاد.
پسر «نسر» به سویش گام پیش نهاد. کینه از چشمانش می‏درخشید. شمشیری بر سر حضرت فرود آورد.
حسین(علیه‏السلام) دردمندانه گفت:
ـ با دست راستت نه بیاشامی و نه بخوری. خداوند تو را در جمع بیدادگران قرار دهد.
قبایل بر او حلقه زدند و چون سگان، پیکرش را به دندان گرفتند.
حسین(علیه‏السلام) زیر لب گفت:
ـ این است تعبیر آن خواب من که اینک پروردگارم آن را واقعیت بخشیده است.2
«زرعة» بر شانه چپش ضربتی فرود آورد و «پسر نمیر» به گلویش تیری افکند و «سنان» نیزه‏ای در ترقوه‏اش فروبُرد، سپس بیرون آورد و در سینه‏اش جای داد و تیری بر حنجره‏اش افکند.
در چشمانِ بی رمقش هنوز اندکی درخشش بود؛ در آستانه کوچ حسین(علیه‏السلام) نگاهش را به آسمان دوخت:
ـ خداوندگارا! تو بلند جایگاهی؛ نیرویت عظیم است؛ احاطه نمی‏شوی؛ از مردم بی‏نیازی؛ بلند مرتبه‏ای ؛ توانا بر خواسته‏هایت هستی؛ رحمتت نزدیک است؛ راست پیمانی؛ باران نعمتت می‏بارد؛ به خوبی می‏آزمایی، هر گاه تو را بخوانند، نزدیکی؛ بر آن چه آفریدی محیطی؛ نیازمندانه تو را می‏خوانم و مستمندانه به تو می‏گرایم؛ بر فرمانت شکیبایم؛ ای خدایی که جز تو پروردگاری نیست.
اسب حسین چه می‏کند؟ چرا بر گِرد صاحبش می‏چرخد؟ پیشانی‏اش را به خون او آغشته می‏سازد. می‏بوید و با خشم شیهه می‏زند:
ـ بیداد! از مردمی که نوه پیامبرشان را کشتند.
پسر سعد بانگ زد:
ـ اسب را بگیرید که از تبار اسب پیامبر(صلی‏الله‏علیه‏وآله) است. اسب را محاصره کردند و راه بر او بستند.
اسب پایداری می‏ورزد... به آتشفشانی تبدیل می‏شود و فرمانده قبایل از نَفَس می‏افتد.
ـ رهایش کنید تا ببینیم چه می‏کند.
ـ اسب به سوی خیمه‏ها روان می‏شود و با صدای بلند شیهه می‏زند:
ـ بیداد! بیداد! از مردمی که نوه پیامبرشان را کشتند.
زنان و کودکان بیرون آمدند. فاجعه‏ای رخ داده بود. زینب فریاد برآورد:
ـ ای محمد(صلی‏الله‏علیه‏وآله)! ای پدر! ای علی(علیه‏السلام)! ای جعفر طیّار! ای حمزه! این حسین(علیه‏السلام)است، افتاده بر خاک، افتاده در کربلا؛ کاش آسمان بر زمین فرو می‏افتاد و کاش کوه‏ها بر دشت‏ها فرو می‏ریخت.
وقتی زینب(علیهاالسلام) رسید، حسین(علیه‏السلام) در آستانه کوچ بود.
قبایل دیوانه وار، بر گِرد آخرین بازمانده پیامبر(صلی‏الله‏علیه‏وآله) می‏چرخیدند. زمین به لرزه درآمده بود.
زینب(علیهاالسلام) چه می‏توانست بکند؟ حسین(علیه‏السلام) بدنش پاره پاره شده بود و روح همان روح بود؛ دلیر و بی باک. زینب تلاش می‏کند کور سوی انسانیت را در فرمانده قبایل شعله ور نگه دارد. با سوز و گداز فریاد برآورد:
ـ ای عمر سعد! حسین(علیه‏السلام) را می‏کشند و تو می‏نگری؟!
ولی انسانیت در وجود عمر سعد مرده بود.
فرمانده بر قبایل فریاد زد تا پرده نمایش را فرو افکنند:
ـ بر او فرود آیید و آسوده‏اش کنید.
ـ زینب(علیهاالسلام) بانگ برآورد!
ـ مسلمانی در میان شما نیست؟!
پاسخی نیامد. انسانیت مرده بود.
ـ بر او فرود آیید و راحتش کنید.
شمر با شوق منتظر اشاره بود. چشمانش با درنده خویی درخشید. پیکر پاره پاره حسین را لگد کوب کرد و بر سینه‏اش نشست. محاسنش را در مشت گرفت و شمشیر نیرنگ را بر سر حسین(علیه‏السلام) فرود آورد.
بدن، آرام و بی حرکت افتاده است و سگان انسان نما پیکری خونین را می‏درند. سرِ پسرِ پیامبر(صلی‏الله‏علیه‏وآله) بر فراز نیزه‏ای بلند، بالا می‏آید تا بر کرانه جهان بنگرد و سوره کهف بخواند.
خورشید خاموش شد و آسمان خونِ تیره بارید و افقِ مغرب چون زخمی خونین، آشکار گشت.
قبایل، دیوانه وار به خیمه‏ها حمله ور شدند و در آن‏ها آتش افروختند. زنان و کودکان گریختند.
ده اسب دیوانه تاخت آوردند. اسبانی معتاد به غارت و تاراج. اسبانی که عادت به لگد کوب کردن گل‏های بنفشه داشتند. زمین، زیر سم ضربه‏ها ـ که سینه حسین(علیه‏السلام) را خُرد می‏کنند ـ می‏لرزد. و از پیکر حسین(علیه‏السلام) بوی بوسه‏های محمد(صلی‏الله‏علیه‏وآله) و زهرا(علیهاالسلام) می‏تراود. فضا را می‏آکَند و با ذرات شن‏های بیابان و تاریخ درهم می‏آمیزد.
آتش، خیمه‏ها را می‏بلعد و فریادهای کودکان به آسمان می‏رود و گرگ‏ها با درنده خویی زوزه می‏کشند.
شب، بسیار ظلمانی است. باد شن‏ها را پراکنده می‏سازد، بدن‏های برهنه را با غبار می‏پوشاند و قبایل غارت آغاز می‏کنند و فرات می‏گریزد و سر حسین بر فراز نیزه‏ای بلند به فرجام جهان می‏نگرد؛ به قافله‏هایی که از رحِمِ روزگاران می‏آیند.
خیمه‏ها در توفان
خورشید گریخت و در ورای افق سرخ پنهان شد و ماهِ کم فروغ بسانِ چشم گریسته طلوع کرد. قبایل همچنان در خیمه‏ها چون توفان می‏وزیدند و آتش می‏افروختند، و آتش همانند دهان گرسنه دیوانه‏ای باز می‏شد و همه چیز را می‏بلعید.
گرگ‏ها زوزه می‏کشیدند و بره‏های هراسان را می‏دریدند.
فریادها طنین می‏افکند:
ـ نه به کوچکشان رحم کنید و نه بزرگشان.
گرگ‏ها به خیمه‏ای هجوم می‏برند که جوانی بیمار در آن به سر می‏برد و نمی‏تواند برخیزد... شمر، شمشیرش را برهنه کرد. همچنان تشنه خون بود. مردی از قبایل کارش را زشت می‏شمارد:
ـ او فقط پسری بیمار است.
ـ پسر زیاد فرمان داده پسران حسین(علیه‏السلام) را بکشیم.
و زینب با شجاعتی چون پدر بانگ برآورد:
ـ نمی‏گذارم، مگر این که اول مرا بکشی.
آوا دهنده‏ای دستور تقسیم غنایم را داد و رهبران قبایل با هم درگیر شدند!
سرهای بریده بر سر نیزه‏ها می‏رود. کاروانی از سر پیروزمندان که سر نوه رسول خدا(صلی‏الله‏علیه‏وآله) طلایه دار آن بود. هفتاد سر یا فزونتر؛ سرهایی که برای غیر خدا خم نشده بودند.
جوان بیمار با دیدن این صحنه‏ها دل‏پریش شد. عمه‏اش، که دیوارهای زمان را می‏شکافت گفت:
ـ تو را چه شده، ای بازمانده جد و پدر و برادرانم که چنین می‏کنی؟
سوگند به پروردگار، این [ماجراها] میثاقی بود از جانب خدا نسبت به پدر و نیای تو. خداوندگار از مردمی پیمان گرفته است که فرعونیان، زمین آنان را نمی‏شناسند. آن‏ها در میان اهل آسمان‏ها شناخته شده‏اند. این عضوهای بریده، و پیکرهای پاک را جمع می‏کنند و به خاک می‏سپارند و نشانه‏ای بر آرامگاه پدرت می‏گذارند که گذشت شب‏ها و روزها، آن را از بین نمی‏برد. سردمداران کفر و پیروان گمراهشان تلاش بسیار در نابودی و محو اثر می‏کنند؛ اما حاصل این کوشش، جز بلند نامی شهیدان نیست.
چشم انداز خون‏ها و پیکرهای پراکنده در این جا و آن جا و شمشیرهای شکسته و تیرهای فرو رفته در شنزار، حکایت از نبردی هراس‏انگیز می‏کند که مردان مرگ شکن سطر سطرش را نگاشتند؛ و در دل آن، چشمه زندگی را جوشاندند و پرده از جاودانگی برداشتند.
زنی که عمرش از پنجاه گذشته بود، به طرف پیکری گام پیش نهاد که آن را می‏شناخت. در کودکی، او را پرورش داده بود، در بزرگسالی مراقبت کرده بود و حالا او را می‏دید که با سُم ضربه‏های اسبان دیوانه پاره پاره می‏شود.
زینب(علیه‏السلام)، جایی که حسین(علیه‏السلام) افتاده بود زانو زد. پیکری پاره پاره و آرام خفته. زینب دست زیر بدن برادر گذاشت. نگاهش را به آسمان دوخت و با چشمانی خون فشان زمزمه کرد:
ـ خداوندگارا! این قربانی را از ما قبول فرما.
و سکینه خویش را بر پیکر پدر بزرگوارش افکند و آن را در آغوش کشید و در خلسه فرو رفت. سکینه به صدایی گوش فرا می‏داد که از ژرفای شن‏های آغشته به خون می‏آمد... همهمه‏ای آسمانی و شگفت‏انگیز که مانند صدای پدرش بود:
ـ شیعه من! هرگاه آب گوارایی نوشیدید، مرا به یاد آورید.
اگر از غریب یا شهیدی نامی برده شد، بر من بگریید.
قبایل با ننگی ابدی آهنگ برگشت به کوفه کردند و سکینه همچنان به پیکر آغشته به خون پدر آویخته بود.
عرب‏های صحرانشین، یورش آوردند و به زور وی را از پیکر جدا ساختند و سر نیزه‏ها به بدنش زدند تا بر شترش نشست.
بیست زن گریان و جوانی بیمار و یتیمانی کوچک و هراسان، تنها غنایم قبایل در طولانی‏ترین روز تاریخ بود. اسب‏ها برای رساندن خبر خوش به حاکم شهرِ نام و نیرنگ، از یکدیگر پیشی می‏گرفتند.
قبایل، کناره‏های فرات را ترک کردند؛ فرات را به حال خود گذاردند تا همانند ماری سرگشته و تنها، در بیابان پیچ و خم خورده و ره سپارد.
قافله اسیران با چشم‏هایی اندوهگین، به پیکرهایی می‏نگریستند که چون ستارگانی خاموش، پراکنده بر رملستان، افتاده بودند. پیکرها کم کم ناپدید شدند و سکوت هراس انگیزی همه جا خیمه زد؛ امام مویه‏ای هراس آور از ژرفای زمین ارغوانی به گوش می‏رسید... .
نویسنده: کمال السید
مترجم: حسین سیدی
پی‏نوشت‏ها:
1ـ اهل ذمّه، مسیحیان، یهودیان و زرتشتیان هستند که در کشورهای اسلامی با شرایطی زندگی می‏کنند. ظاهراً نپذیرفتن این لباس به خاطر شباهت به لباس غیر
ارسال شده توسط نویسنده برچسب‌ها:


السلام علیک یا ابا عبداللّه الحسین(ع)
«بازنمایی دقایقی از ظهر روز عاشورا»
امیر حمزه مهرابی
تابستان سال 61 هجری قمری است. بیابانی به نام کربلا. روز از نیمه گذشته است. از صبح جنگی نابرابر بین سپاه حق با سپاه باطل در جریان بوده است. دیگر صدای چکاچک شمشیرها به گوش نمی‏رسد. اما اسبهای بی‏صاحب با شیهه سوزناک خود ولوله‏ای برپا کرده‏اند.
تعدادی از بدنهای پاره پاره و خون آلود شهیدان در نزدیک خیمه‏گاه ردیف شده‏اند در حالی که قطعاتی از اعضای بدن آنها هنوز در میدان برجای مانده است. گروهی دیگر هنوز در میدان و روی خاکهایی که با سم اسبان شخم زده شده‏اند، افتاده‏اند. نه فرصت و مجالی فراهم شده و نه کسی باقی مانده است که جسد پاره پاره یا نیمه جان یاران اباعبداللّه الحسین(ع) را به خارج از محوطه معرکه انتقال دهد. اجسادی نیز به دلیل از هم پاشیدگی قابل انتقال نیستند. گاهگاهی صدای خرخر گلوهای بریده و ناله‏های دردناک از دور و نزدیک شنیده می‏شود.
اما دیگر اللّه اکبرهای عباس بگوش نمی‏رسد. از هم آورد طلبیها و رجزخوانیهای علی اکبر خبری نیست. علی اصغر از بی شیری و تشنگی بی‏تابی نمی‏کند. قاسم آرام گرفته است. عبداللّه چشم و دم فرو بسته است. حسین، خسته، داغ دیده، تنها و بی‏یاور مانده است. کودکان حرم، دیگر طلب آب نمی‏کنند. با شنیدن هر خبر مرگی، تاب و توان خویش را بیشتر از کف داده‏اند. هر یک به گوشه‏ای از چادر خزیده و زانوی غم در بغل گرفته‏اند. همچون بید بدنشان می‏لرزد، گویا در آن بیابان سوزان، سرما بر آنان مستولی گشته است.
با آن خداحافظی دردناک حسین(ع) از همه اهل حرم، امیدی به بازگشت پیر و مرادشان ندارند اضطراب و نگرانی لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر می‏شود.
آیا حسین(ع) زنده باز خواهد گشت؟ آیا دوباره لطافت و صفای دست مولایشان بر سر یتیمی خویش احساس خواهند کرد؟ همه اهل حرم، داغ از دست دادن پدر و برادر و فرزند خویش را فراموش کرده‏اند. همه به حسین(ع) می‏اندیشند. زمین و زمان برای سلامتی او، دست به دعا برداشته‏اند.
ای شمشیرها چه می‏شود که شما نیز مثل کارد حضرت ابراهیم بر گلوی اسماعیل کند شوید و رگهای گلوی حسین را نبرید؟
ای ابرها، همچنان که در مسجد غمامه بر سر رسول خدا(ص) سایه گستراندید، بیائید و بربالای ابدان شهدا و بدن خسته حسین و کودکانش سایه افکنید و کمی از سوز تشنگی اطفال بکاهید.
ای خورشید، چرا همچون آتشی که بر ابراهیم سرد شد، از داغی تابش خود نمی‏کاهی؟
ای مرغان آسمان، چرا ابابیل نمی‏شوید و پیل سواران یزیدی را از پای در نمی‏آورید؟
ای بادها چرا طوفان نمی‏شوید و بنای کاخ ستم را ویران نمی‏کنید؟
ای زمین چرا به لرزه در نمی‏آیی؟
ای کوهها چرا فرو نمی‏ریزید؟
ای آسمان چرا دکاً دکا نمی‏گردید؟
ای ابرها چرا نمی‏گریید و با اشک خویش زمین تفتیده کربلا را برای اطفال، نمناک نمی‏کنید؟
ای ملائکة المسومین، چرا همانطوری که رسول خدا(ص) را در جنگ بدر یاری کردید به یاری پسر رسول خدا(ص) نمی‏شتابید؟
ای کشته‏ها، آهای یاران حسین، ای عباس، ای علی اکبر، قاسم، جعفر، عون، حر، عوسجه چرا مثل اصحاب کهف دوباره زنده نمی‏شوید و سید پیر و دلشکسته را یاری نمی‏کنید؟
آخر حسین وارث آدم است، حسین وارث ابراهیم خلیل و موسای کلیم است.
کاش آن زمان سرداق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون بی ستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
معجزه عاشورایی
اما گویا این بار خداوند می‏خواهد معجزه‏اش را به گونه‏ای دیگر به رخ جهانیان بکشد. این بار حفظ دینش نه با گلستان شدن آتش، اژدها شدن عصا، دو شقه شدن رود نیل، تکلم آتش در کوی طور و شکافته شدن خانه کعبه نشان دهد، بلکه می‏خواهد، با نمایش ایثار، ارث و فداکاری همه انبیاء و صبر و استقامت عصاره خلقت، معجزه کند. تأثیر معجزه همه انبیاء و اولیاء محدود به همان زمان و مکان بوده است و تعداد افرادی که تحت تأثیر آن آیت الهی قرار گرفته‏اند بسیار اندک بوده‏اند و چه بسا پس از مدتی همانها نیز منکر گشته‏اند. اما معجزه عاشورایی خداوند، از آدم تا خاتم نقش آفرین بوده و هست، معجزه عاشورایی از سنخ نبوت خاتم(ص) است و باید تا قیام قائم (عج) گرمابخش حیات بشر باشد.
اینک امر الهی بر این قرار گرفته است که، فتبارک اللّه احسن الخالقین را به عینه، به جن و انس بنمایاند. آن دست مریزادی که خداوند به خویش گفت، برای منکرین اثبات نماید. خداوند می‏خواهد، معجزه ولایت پذیری بنی آدم را بر ملائک نمایان سازد.تأثیر خون، این درّه نادره را بر سرنوشت بشر به رخ جهانیان بکشد و حسین به نمایندگی از انسان، این بار امانت را بر دوش گرفته است...
اما ناگهان صدای شیهه ذوالجناح، همه را متوجه خود می‏کند و از جا بر می‏خیزند. زانوانشان توان و رمقی دیگر می‏یابند. نور امید به خیمه‏ها تابیدن می‏گیرد. داغ عزیزان فراموش می‏شود.
خدایا شکر، خدا شکر... حسین سالم برگشته است، دوباره می‏توانیم چهره آرام و مهربان او را ببینیم. دوباره زینب را در حال ایستاده مقابل برادر خواهیم دید، آخر بعد از وداع با برادر، زینب دست به زانو راه می‏رود، نماز نشسته می‏خواند. همه حتی زینب از حرم بیرون می‏روند و به طرف ذوالجناح خیز برمی دارند.
اما...اما خدایا چه می‏بینند؟ ذوالجناح بی حسین برگشته است. ذوالجناح تنهاست، ذوالجناح خونین است، ذوالجناح شرمگین است.
ذوالجناح...ذوالجناح؟...نکند؟...نکند؟...زبانم لال...
نحر خورشید
اضطراب و نگرانی و دلشوره همه اهل حرم را فرا گرفته است. برای اطلاع از سرنوشت سالار شهیدان به بالای تل زینبیه می‏روند آن مکان به خوبی بر قتلگاه مشرف است. فاصله تل تا قتلگاه به حدی است که همه حوادث قابل مشاهده و غالب سخنان قابل شنیدن است.
آنچه در برابر دیدگانشان در حال وقوع هست، باور کردنی نیست. زاده رسول خدا(ص)، نیم خیز در گودالی نشسته است. کتفش بر اثر ضربت شمشیر زرعه بن شریک، شکافته شده و دهان باز کرده است.
بیش از سیصد زخم عمیق بر بدنش وارد شده است تمام لباس عین شیله سرخ سرخ است. تعداد بی شماری نیزه و تیر در بدن مبارکش فرو رفته است.
عبداللّه، این کودک امام حسن(ع) که روی تل ایستاده است تاب دیدن حال عمو را ندارد. به طرف قتلگاه خیز برمی‏دارد. زینب تلاش می‏کند مانع رفتن او به میدان شود. حسین(ع) از خواهر می‏خواهد جلو عبداللّه را بگیرد. اما او خود را از دست عمه می‏رهاند و خود را به عمو می‏رساند. دست در گردن مجروح و خونین عمو می‏اندازد. می‏بیند ابجز بن کعب شمشیر به دست به قصد وارد کردن ضربه‏ای دیگر به حسین(ع) نزدیک می‏شود. به هنگام فرود آمدن ضربه، دست خود را حایل می‏کند. دست کوچکش از شدت ضربه قطع می‏شود و از پوست آویزان می‏گردد. حسین(ع) برادر زاده را در آغوش می‏گیرد. خون از دست قلم شده‏اش فوران می‏کند. تیرها پشت سر هم بر بدن عمو و برادر زاده اصابت می‏کند و عبداللّه پس از لختی در آغوش عمو آرام می‏گیرد. حسین(ع) او را بر روی خاک پا به قبله می‏خواباند...
حسین(ع) همچنان مقاومت می‏کند. در حال نشسته نیز با شمشیر از خود دفاع می‏کند. ظالمی به ناگاه از دور سنگی بر پیشانی مبارکش می‏کوبد. خون جستن می‏کند و بر چهره مبارک جاری می‏شود. جلو چشمانش پرده می‏شود. پیراهن را بالا می‏زند تا خون از چهره پاک کند. حرمله، که منتظر فرصت است تیری سه شعبه و زهرآلود به سینه مبارک می‏زند. تیر سینه را می‏شکافد و از پشت شانه خارج می‏شود. حسین تلاش می‏کند تیر را از سینه بیرون بکشد. اما پره‏های تیر مانع خروج می‏شود. خم می‏شود و با زحمت تیر را از پشت خارج می‏سازد. خون فواره می‏زند و صدای حزین در فضا می‏پیچد، بسم اللّه و باللّه و علی ملة رسول اللّه، دیگر تاب نشستن نیز ندارد. به زمین می‏افتد. روبه قبله می‏خوابد. برجستگی‏های سطح زمین مانع دید او می‏شوند، دیگر نمی‏تواند خیمه گاه را ببیند. دلشوره تمام وجودش را فرا می‏گیرد، در حال احتضار نیز نگران اهل حرم است، با دستان لرزانش مقداری خاک را جمع می‏کند تا سرش در موضعی بالاتر قرار دهد. با یکی از دو چشم، شبحی از خیمه را می‏تواند ببیند، خیالش راحت‏تر می‏شود. لختی نمی‏گذرد که سواران عمر سعد به سوی خیمه هجوم می‏برند. ناگهان غیرت اللّه تمام نیروی باقیمانده خویش را در توان و صدای خویش جمع می‏کند، نیم خیز می‏شود و بر سر مهاجمان فریاد می‏زند.
مهاجمان به خیال اینکه امام هنوز زنده است، سراسیمه از خیمه‏ها دور می‏شوند و پا به فرار می‏گذارند. حسین بی حال بر زمین می‏افتد، اما میزان خونی که در هر بازدم به بیرون فوران می‏کند کم و کمتر می‏شود و فاصله بین نفس‏ها نیز طولانی‏تر می‏شود. شمر بن ذی الجوشن، لشکریان خویش را نهیب می‏زند که «چرا کار حسین را یکسره نمی‏کنید؟» سپاهیان از همدیگر سبقت می‏گیرند و به طرف بدن نیمه جان و بی‏رمق حسین خیز بر می‏دارند.
حصین بن تمین، تیر به دهان مبارکش می‏زند. ابو ایوب غنوی، سر نیزه بر حلقوم شریفش می‏کوبد. زرعة بن شریک با ضربت شمشیر مچ دست او را قطع می‏کند. سنان بن انس، با سنگدلی بالای سر حسین می‏آید و نیزه خود را چندین بار در سینه و گردن او فرو کرده و بیرون می‏آورد.
عمر سعد،به مردی که در کنارش ایستاده دستور می‏دهد که، «از اسب پیاده شو و برو و حسین را راحت کن».
اما خولی بن یزید، بر او سبقت می‏گیرد و با شتاب به سوی حسین می‏رود. همین که می‏خواهد سر حسین را جدا کند، رعشه‏ای بر بدنش می‏افتد و پا به فرار می‏گذارد. سنان بن انس، می‏خواهد کار خولی را پی بگیرد. با قساوت تمام روی سینه امام می‏نشیند تا سر از بدن جدا کند. اما چشمان نافذ امام، جرئت این کار را از او می‏گیرد، هراسان بر می‏خیزد و از صحنه خارج می‏شود.
این بار شمر خود به قتلگاه می‏آید. برای درامان ماندن از تأثیر شرم و حیاء و یا ترس و دلهره ناشی از چشمان امام، بدن بی‏رمق حسین(ع) را به پشت برمی‏گرداند. شمشیر را از قفا بر گردن فرزند زهرا(س) می‏گذارد و مثل اره بر گردن می‏کشد. لایه اولیه پوست گردن را می‏شکافد. ولی هرچه بر گردن می‏کشد، نمی‏برد. روی زانوها می‏نشیندو با دو دست، دو طرف شمشیر را می‏گیرد و فشار می‏دهد از شدت فشار استخوان گردن را می‏شکند و با کشیدن سر، پوست و گوشت باقی مانده را از بدن جدا می‏کند.
هلال بن نافع، از سپاهیان عمرسعد می‏گوید:
دلم از تشنگی و مظلومیت فرزند رسول خدا(ص) به رحم آمد. رفتم تا در دم آخر جرعه‏ای آب برای حسین بیاورم. هنگام بازگشت دیدم شمر هراسان و لرزان در حالی که تلو تلو می‏خورد پنجه در موهای سر بریده‏ای کرده که هنوز از رگهای گلوی او خون می‏چکد و به طرف ابن سعد در حرکت است. رو به من کرد و گفت: هلال دیگر به آب نیازی نیست، من او را سیراب کردم....(1)
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانه طاقت خراب شد
خاموش محتشم که از این حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
خاموش محتشم که از این شعر خونچکان
در دیده اشک مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم که از این نظم گریه خیز
روی زمین به اشک جگرگون کباب شد(2)
و سیلعم الذین ظلموا ایّ منقلب ینقلبون
پی‏نوشت‏ها:ـــــــــــــــــــــــ
1. در جنوب ایران به مراسم عزاداری و شیون و زاری گفته می‏شود.
4. در نگارش متن فوق از منابع زیر استفاده شده است:
مقتل ابن مخنف، ترجمه جواد سلیمانی، لهوف (الملهوف علی قتلی الطفوف) سید بن طاووس. ترجمه سید ابوالحسن میرابوطالبی.
3. اشعار از محتشم کاشانی.


ارسال شده توسط نویسنده برچسب‌ها:

منابع مقاله:
مجموعه آثار ج 17 ، مطهری، مرتضی؛

این روح،از روز اول تا لحظه آخر در وجود مقدس حسین بن علی علیه السلام متجلی بود،به قول خودش جزء خون و حیاتش شده بود،امکان نداشت از حسین جدا شود.در لحظات آخر[حیات]ابا عبد الله،وقتی در آن گودی قتلگاه افتاده است و قدرت حرکت کردن ندارد،قدرت جنگیدن با دشمن ندارد،قدرت ایستادن بر سر پا ندارد و به زحمت می‏تواند حرکت کند،باز می‏بینیم از سخن حسین غیرت می‏جهد،عزت تجلی می‏کند،بزرگواری پیدا می‏شود.لشکر می‏خواهند سر مقدسش را از بدن جدا کنند ولی شجاعت و هیبت‏سابق اجازه نمی‏دهد،بعضی می‏گویند نکند حسین حیله جنگی به کار برده که اگر کسی نزدیک شد،حمله کند و در مقابل حمله او کسی تاب مقاومت ندارد.نقشه پلید و نا مردانه‏ای می‏کشند،می‏گویند اگر به سوی خیمه‏هایش حمله کنیم او طاقت نمی‏آورد.امام حسین افتاده است.من نمی‏توانم آن حالت ابا عبد الله را مجسم کنم.لشکر به طرف خیام حرمش حمله می‏کند. یک نفر فریاد می‏کشد:حسین،تو زنده‏ای؟!به طرف خیام حرمت‏حمله کردند!امام به زحمت روی زانوهای خود بلند می‏شود،به نیزه‏اش تکیه می‏کند و فریاد می‏کشد:
«ویلکم یا شیعة آل ابی سفیان،ان لم یکن لکم دین و لا تخافون المعاد فکونوا احرارا فی دنیاکم‏» (1)
ای مردمی که خود را به آل ابوسفیان فروخته‏اید،ای پیروان آل ابوسفیان!اگر خدا را نمی‏شناسید،اگر به قیامت ایمان و اعتقاد ندارید،حریت و شرف انسانیت‏شما کجا رفت؟!شخصی می‏گوید:ما تقول یابن فاطمة؟پسر فاطمه چه می‏گویی؟فرمود:«انا اقاتلکم و انتم تقاتلوننی و النساء لیس علیهن جناح‏»طرف شما من هستم،این پیکر حسین حاضر و آماده است‏برای اینکه آماج تیرها و ضربات شمشیرهای شما واقع شود. ولی روح حسین حاضر نیست او زنده باشد و ببیند کسی به نزدیک خیام حرم او می‏رود.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم،و صلی الله علی محمد و اله الطاهرین.
پی‏نوشت:
1) اللهوف،ص 50.
ارسال شده توسط نویسنده برچسب‌ها:

منابع مقاله:
مجموعه آثار ج 17 ، مطهری، مرتضی؛


شجاعت و قوت قلبی که ابا عبد الله در روز عاشورا از خود نشان داد،همه[شجاعان] را فراموشاند.این،سخن راویان دشمن است.راوی گفت:«و الله ما رایت مکثورا قط قد قتل اهل بیته و ولده و اصحابه اربط جاشا منه‏»به خدا قسم در شگفت‏بودم که این چه دلی بود،چه قوت قلبی بود؟!یک آدمی که اینچنین دل شکسته باشد که در جلوی چشمش تمام اصحاب و اهل بیت و فرزندانش را قلم قلم کرده باشند و اینچنین قوی القلب باشد! من که نظیری برایش سراغ ندارم.
در روز عاشورا ابا عبد الله نقطه‏ای را به عنوان مرکز انتخاب کرده بود،یعنی وجود مقدس ابا عبد الله ابتدا آنجا می‏ایستاد و بعد حمله می‏کرد.به طور قطع و مسلم و بر طبق همه تواریخ،کسی جرات نکرد تن به تن با ابا عبد الله بجنگد.البته ابتدا چند نفر آمدند،جنگیدند،ولی آمدن همان و از بین رفتن همان.پسر سعد فریاد کرد:چه می‏کنید؟!«ان نفس ابیه بین جنبیه‏»(یا«ان نفسا ابیة بین جنبیه‏»)این،پسر علی است، روح علی در پیکر اوست،شما با چه کسی دارید می‏جنگید؟!با او تن به تن نجنگید.دیگر جنگ تن به تن تمام شد.
آن وقت جنگی که از طرف آنها نامردی بود شروع شد،سنگ پرانی،تیر اندازی.جمعیتی در حدود سی هزار نفر می‏خواهند یک نفر را بکشند.از دور ایستاده‏اند،تیر اندازی می‏کنند یا سنگ می‏پرانند.همینها وقتی که ابا عبد الله حمله می‏کرد،درست مثل یک گله روباه که از جلوی شیر فرار می‏کند،فرار می‏کردند.ولی حضرت حمله را خیلی ادامه نمی‏داد یعنی نمی‏خواست فاصله‏اش با خیام حرمش زیاد شود.غیرت حسین اجازه نمی‏داد که تا زنده است کسی به اهل بیتش اهانت کند.مقداری که حمله می‏کرد و آنها را دور می‏ساخت، بر می‏گشت،می‏آمد در آن نقطه‏ای که آن را مرکز قرار داده بود.آن نقطه،نقطه‏ای بود که صدا رس به حرم بود،یعنی اهل بیت اگر چه حسین را نمی‏دیدند ولی صدایش را می‏شنیدند. برای اینکه زینبش مطمئن باشد،برای اینکه سکینه‏اش مطمئن باشد،برای اینکه بچه‏هایش مطمئن باشند که هنوز جان در بدن حسین هست،وقتی که می‏آمد در آن نقطه می‏ایستاد،آن زبان خشک در آن دهان خشک به حرکت می‏آمد و می‏گفت:«لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم‏»یعنی این نیرو از حسین نیست،این خداست که به حسین نیرو داده است،هم شعار توحید می‏داد و هم به زینبش خبر می‏داد که زینب جان!هنوز حسین تو زنده است.به خاندانش دستور داده بود که تا من زنده هستم کسی حق ندارد بیرون بیاید.لذا همه در داخل خیمه‏ها بودند.
ابا عبد الله دو بار برای وداع آمدند.یک بار آمدند،وداع کردند و رفتند.بار دوم به این ترتیب بود که ایشان رفتند به طرف شریعه فرات و خودشان را به آن رساندند.در این هنگام شخصی صدا زد:حسین!تو می‏خواهی آب بنوشی؟!ریختند به خیام حرمت.دیگر آب نخورد و برگشت.آمد برای بار دوم با اهل بیتش وداع کرد(ثم ودع اهل بیته ثانیا).چه جمله‏های نورانی‏ای دارد!رو می‏کند به آنها که:اهل بیت من!مطمئن باشید که بعد از من شما اسیر می‏شوید،ولی کوشش کنید که در مدت اسارتتان یک وقت کوچکترین تخلفی از وظیفه شرعی‏تان نکنید.مبادا کلمه‏ای به زبان بیاورید که از اجر شما بکاهد. ولی مطمئن باشید که این،پایان کار دشمن است،این کار،دشمن را از پا در آورد«و اعلموا ان الله منجیکم‏»بدانید که خدا شما را نجات می‏دهد و از ذلت‏حفظ می‏کند.این خیلی حرف است:اهل بیت من!شما اسیر خواهید شد ولی حقیر و ذلیل نخواهید شد،اسارت شما هم اسارت عزت است.به همین جهت‏بود که وقتی در کوفه مردم به رسم صدقه به اطفال گرسنه اسرا نان می‏دادند،زینب نمی‏گذاشت قبول کنند.اسیر بودند ولی هرگز حاضر نشدند خواری را تحمل کنند.شیر را هم در زنجیر می‏کنند ولی شیر در زنجیر هم که باشد شیر است،روباه آزاد هم که باشد روباه است.
بار دوم که امام آمد،اهل بیت‏خوشحال شدند،دوباره با ابا عبد الله خداحافظی کردند.باز به امر ابا عبد الله از خیمه‏ها بیرون نیامدند.
بعد از مدتی یکدفعه باز صدای شیهه اسب ابا عبد الله را شنیدند،خیال کردند حسین برای بار سوم آمده است تا با اهل بیتش خدا حافظی کند(گریه استاد)ولی وقتی بیرون آمدند اسب بی صاحب ابا عبد الله را دیدند(گریه شدید استاد).دور اسب ابا عبد الله را گرفتند.هر کدام سخنی با این اسب می‏گوید.طفل عزیز ابا عبد الله می‏گوید:ای اسب! «هل سقی ابی ام قتل عطشانا؟»من از تو یک سؤال می‏کنم:پدرم که می‏رفت،با لب تشنه رفت(گریه استاد)،من می‏خواهم بدانم که آیا پدرم را با لب تشنه شهید کردند یا در دم آخر به او یک جرعه آب دادند؟(گریه استاد).اینجاست که یک منظره دیگری رخ می‏دهد که قلب مقدس امام زمان را آتش می‏زند:«و اسرع فرسک شاردا محمحما باکیا، فلما راین النساء جوادک مخزیا و ابصرن سرجک ملویا خرجن من الخدور ناشرات الشعور علی الخدور لاطمات‏» (1) روضه امام زمان است،می‏گوید:جد بزرگوار!اهل بیت تو به امر تو از خانه بیرون نیامدند اما وقتی که اسب بی صاحبت را دیدند موها را پریشان کردند،همه به طرف قتلگاه تو آمدند(گریه استاد).
و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم،و صلی الله علی محمد و اله الطاهرین.
نسالک اللهم و ندعوک باسمک العظیم الاعظم الاعز الاجل الاکرم یا الله...اللهم ارزقنا توفیق الطاعة و بعد المعصیة و صدق النیة و عرفان الحرمة و اکرمنا بالهدی و الاستقامة و سدد السنتنا بالصواب و الحکمة و املا قلوبنا بالعلم و المعرفة.
خدایا!ما را حسینی واقعی قرار بده،ما را آشنا به روح نهضت‏حسینی قرار بده،پرتوی از آن روح مقدس بر دلهای همه ما بتابان،ما را به روح حسینی زنده بگردان.
خدایا!انوار معرفت‏خودت را بر قلبهای ما بتابان،دلهای ما را محل محبت‏خود قرار بده.
خدایا!ما را از افراد واقعی پیغمبر خودت قرار بده،دست ما را از دامان ولای واقعی علی مرتضی و اولاد طاهرینش کوتاه مفرما،قلب مقدس امام زمان را از همه ما راضی بگردان.
و عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان.
پی‏نوشت:
1) بحار الانوار،ج 101/ص 204.


ارسال شده توسط نویسنده برچسب‌ها: