۱۳۸۷ آذر ۱۵, جمعه در ۲۱:۱۷ |  

منابع مقاله:
مجموعه آثار ج 17 ، مطهری، مرتضی؛


ما بچه‏هایمان را دوست داریم.آیا حسین بن علی علیه السلام بچه‏های خود را دوست نداشت؟!مسلما او بیشتر دوست داشت.ابراهیم خلیل این طور نبود که کمتر از ما اسماعیلش را دوست داشته باشد،خیلی بیشتر دوست داشت‏به این دلیل که از ما انسانتر بود و این عواطف،عواطف انسانی است.او انسانتر از ما بود و قهرا عواطف انسانی او هم بیشتر بود.حسین بن علی علیه السلام هم بیشتر از ما فرزندان خود را دوست می‏داشت اما در عین حال او خدا را از همه کس و همه چیز بیشتر دوست می‏داشت،در مقابل خداوند و در راه خدا هیچ کس را به حساب نمی‏آورد.
نوشته‏اند ایامی که ابا عبد الله علیه السلام به طرف کربلا می‏آمد،همه خانواده‏اش همراهش بودند.واقعا برای ما قابل تصور نیست.وقتی انسان مسافرتی می‏رود و بچه کوچکی همراه دارد،یک مسؤولیت طبیعی در مقابل او احساس می‏کند و دائما نگران است که چطور می‏شود؟نوشته‏اند همین طور که حرکت می‏کردند،ابا عبد الله علیه السلام خوابشان گرفت و همان طور سواره سر روی قاشه اسب(به اصطلاح خراسانیها)[یا]قربوس زین گذاشت.طولی نکشید که سر را بلند کرد و فرمود:«انا لله و انا الیه راجعون‏» (1).تا این جمله را گفت و به اصطلاح کلمه‏«استرجاع‏»را به زبان آورد،همه به یکدیگر گفتند این جمله برای چه بود؟آیا خبر تازه‏ای است؟فرزند عزیزش، همان کسی که ابا عبد الله علیه السلام او را بسیار دوست می‏داشت و این را اظهار می‏کرد،و علاوه بر همه مشخصاتی که فرزند را برای پدر محبوب می‏کند،خصوصیتی باعث محبوبیت‏بیشتر او می‏شد و آن شباهت کاملی بود که به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله داشت-حال چقدر انسان ناراحت می‏شود که چنین فرزندی در معرض خطر قرار گیرد!-یعنی علی اکبر جلو می‏آید و عرض می‏کند:«یا ابتا لم استرجعت؟»چرا«انا لله و انا الیه راجعون‏»گفتی؟فرمود:در عالم خواب صدای هاتفی به گوشم رسید که گفت:«القوم یسیرون و الموت تسیر بهم‏»این قافله دارد حرکت می‏کند ولی مرگ است که این قافله را حرکت می‏دهد.این طور از صدای هاتف فهمیدم که سرنوشت ما مرگ است،ما داریم به سوی سرنوشت قطعی مرگ می‏رویم.[علی اکبر سخنی می‏گوید]درست نظیر همان حرفی که اسماعیل علیه السلام به ابراهیم علیه السلام می‏گوید (2).گفت: پدرجان!«اولسنا علی الحق؟»مگر نه این است که ما بر حقیم؟چرا فرزند عزیزم.وقتی مطلب از این قرار است،ما به سوی هر سرنوشتی که می‏رویم برویم،به سوی سرنوشت مرگ یا حیات تفاوتی نمی‏کند.اساس این است که ما روی جاده حق قدم می‏زنیم یا نمی‏زنیم.ابا عبد الله علیه السلام به وجد آمد،مسرور شد و شکفت.این امر را انسان از این دعایش می‏فهمد که فرمود:من قادر نیستم پاداشی را که شایسته پسری چون تو باشد بدهم.از خدا می‏خواهم:خدایا!تو آن پاداشی را که شایسته این فرزند ست‏به جای من بده(جزاک الله عنی خیر الجزاء).
به چنین فرزندی،چقدر پدر می‏خواهد در موقع مناسبی خدمتی بکند،پاداشی بدهد؟حالا در نظر بیاورید بعد از ظهر عاشوراست.همین جوان در جلوی همین پدر به میدان رفته است و شهامتها و شجاعتها کرده است،مردها افکنده است،ضربتها زده و ضربتها خورده است. در حالی که دهانش خشک و زبانش مثل چوب خشک شده است،از میدان بر می‏گردد.در چنین شرایطی-و من نمی‏دانم،شاید آن جمله‏ای که آن روز پدر به او گفت‏یادش بود-می‏آید از پدر تمنایی می‏کند:«یا ابه!العطش قد قتلنی و ثقل الحدید اجهدنی فهل الی شربة من الماء سبیل؟»پدرجان!عطش و تشنگی دارد مرا می‏کشد،سنگینی این اسلحه مرا سخت‏به زحمت انداخته است،آیا ممکن است‏شربت آبی به حلق من برسد تا نیرو بگیرم و برگردم و جهاد کنم؟جوابی که حسین علیه السلام به چنین فرزند رشیدی می‏دهد این است:فرزند عزیزم!امیدوارم هر چه!227 زودتر به فیض شهادت نایل شوی و از دست جدت سیراب گردی.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.
پی‏نوشت‏ها:
1) بقره/156.
2) وقتی ابراهیم علیه السلام به اسماعیل علیه السلام می‏گوید:فرزندم!مکرر در عالم رؤیا می‏بینم و این طور می‏فهمم که دیگر رؤیای عادی نیست‏بلکه یک وحی است و من از طرف خدا مامورم سر تو را ببرم(ابراهیم به فلسفه این مطلب آگاه نیست ولی یقین کرده است که امر خداست)،این فرزند چه می‏گوید؟آیا مثلا گفت:بابا!خواب است،اگر خواب مردن کسی را ببینید عمرش زیاد می‏شود،ان شاء الله عمر من زیاد می‏شود؟نه،گفت: یا ابت افعل ما تؤمر ستجدنی ان شاء الله من الصابرین (صافات/102)پدر!همینکه این مطلب از ناحیه خدا رسیده و وحی و امر خداست کافی است، دیگر سؤال ندارد.وقتی ابراهیم می‏خواهد سر اسماعیل را ببرد،به او وحی می‏شود. فلما اسلما و تله للجبین.و نادیناه ان یا ابراهیم.قد صدقت الرؤیا (صافات/103-105)ابراهیم!ما نمی‏خواستیم که سر فرزندت را ببری.هدف ما آن نبود.در آن کار فایده‏ای نبود.هدف این بود که معلوم شود شما پدر و پسر در مقابل امر خدا چقدر تسلیم هستید،تا کجا حاضرید امر خدا را اطاعت کنید.این تسلیم و اطاعت را هر دو نشان دادید:پدر تا سر حد قربانی دادن،و پسر تا سر حد قربانی شدن.ما بیشتر از این نمی‏خواستیم.سر فرزندت را نبر.


ارسال شده توسط نویسنده برچسب‌ها:

0 نظرات: