منابع مقاله:
راهنمای تبلیغ 6 ویژه امر به معروف و نهی از منکر ، نمایندگی ولی فقیه در سپاه ؛
وقتی امام حسین علیه السلام به شهادت رسید، دشمنان بی رحم که به خاطر دنیا به جنگ حسین علیه السلام آمده بودند، آنچه بدست آوردند، غارت کردند، حتی لباس آن حضرت را به یغما برده و پیکر غرقه به خون آن بزرگوار را برهنه، روی خاک گرم کربلا گذاشتند.
بحر بن کعب، لباس قسمت پائین آن حضرت را ربود و برد. اخنس بن مرثد، عمامه آن حضرت را برد. اسود بن خالد، نعلین آن بزرگوار را ربود و برد. بجدل بن سلیم، انگشت آن حضرت را به خاطر ربودن انگشترش، برید.
عمر سعد، زره آن مظلوم را برد. جمیع بن خلق، شمشیرش را ربود. سپس گروه گروه، به خیمهها حمله کردند و وحشیانه به غارت پرداختند، آنچه بود ربودند، تا آنجا که نوشتهاند:
حتی جعلوا ینتزعون ملحفه المرئه علی ظهرها.
دختران و بانوان خاندان رسالت علیه السلام از خانهها بیرون ریختند، ودستجمعی برای کشتگانشان، نوحه سرایی میکردند و میگریستند. (1)
نقل شده: پیراهن آنحضرت را ربودند شمردند بیش از صد و ده مورد از آن بر اثر ضربه نیر و نیزه و شمشیر، پاره و سوراخ شده بود.
(2)
نیز نقل شده: هنگامی که دشمن برای غارت خیام هجوم آورد، عاتکه دختر حضرت مسلم علیه السلام که هفتسال داشت، زیر دست و پای آنها قرار گرفته و به شهادت رسید. (3)
(4)
فرمود: من در کربلا (5) خردسال بودم و در پایم خلخال طلا بود، با بانوان حرم در خیمه بودیم، (ناگهان جمعی برای غارت خیمهها به خیمه آمدند) مردی بر من هجوم کرد و کوشش میکرد که تا خلخال پای مرا در آورد و به یغما ببرد، در این حال گریه میکرد.
به او گفتم: چرا گریه میکنی ای دشمن خدا؟
گفت: چگونه گریه نکنم با اینکه زیور دختر رسولخدا صلی الله علیه و اله و سلم را غارت میکنم؟
گفتم: بنابراین مرا رها کن و زیور مرا بیرون نیاور.
گفت: «میترسم اگر من این کار را نکنم، غیر از من فردی بیاید و این زیور را برای خود برباید» (با این منطق، خلخال مرا ربود).
مادرم افزود: آنچه در خیمهها بود همه را غارت کردند، حتی چادرها را که بانوان به کمرشان بسته بودند، میکشیدند و میبردند. (6)
زینب علیها السلام گفت: کنار خیمه ایستاده بودم. ناگاه مردی کبود چشم به سوی خیمه آمد (و آن خولی بود) و آنچه در خیمه یافت، ربود، امام سجاد علیه السلام روی فرش پوستی خوابیده بود، آن نامرد آن پوست را آنچنان کشید که امام سجاد روی خاک زمین افتاد، سپس او به من متوجه شد و مقنعهام را کشید و گوشوارهام را از گوشم بیرون آورد که که گوشم پاره شد، در عین حال گریه میکرد، گفتم: تو غارت میکنی در عین حال گریه میکنی؟ گفت: برای مصائبی که بر شما اهلبیت پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم وارد شده، گریه میکنم.
گفتم: خداوند دستها و پاهایت را قطع کند و در آتش دنیا قبل از آخرت بسوزاند.
هنگامی که مختار روی کار آمد و به دستور او خولی را دستگیر کرده و نزدش آوردند، مختار به او گفت: تو در کربلا چه کردی؟
جواب داد: به خیمه علی بن الحسین (امام سجاد علیه السلام ) رفتم، روسری و گوشواره زینب علیها السلام را کشیدم و ربودم، مختار گریه کرد و گفت:
در این هنگام زینب علیها السلام چه گفت: خولی جواب داد: گفتخدا دستها و پاهایت را قطع کند و تو را در آتش دنیا قبل از آخرت بسوزاند، مختار گفتسوگند به خدا، خواسته او را برمیآورم، آنگاه دستور داد دستها و پاهای خولی را بریدند و او را آتش زدند. (7)
علامه مجلسی میگوید: در بعضی از کتب دیدم، فاطمه صغری (دختر امام حسین علیه السلام گفت: کنار در خیمه ایستاده بودم و بدنهای پاره و پاره پدر و اصحاب شهید را روی خاک مینگریستم که سواران بر آن پیکرها میتاختند، در این فکر بودم که چه بر سر ما خواهد آمد، آیا ما را میکشند یا اسیر میکنند؟ ناگاه سواری از دشمن را دیدم به سوی بانوان آمد. باگره نیزه آنها را میزد و چادر و روسری آنها را میکشید و غارت میکرد، و آنها فریاد میزدند:
واجداه، وا ابتاه، وا علیاه، وا حسیناه، وا حسناه و ...
بسیار پریشان بودم و بدنم میلرزید، به عمهام امکلثوم پناه بردم، در این هنگام دیدم ظالمی به سوی من میآید، فرار کردم و گمان میکردم که از دست او نجات مییابم، ولی دیدم پشتسرم میآید، تا به من رسید با کعب نیزه بر بین شانهام زد، به صورت بر زمین افتادم، گوشوارهام را کشید و گوشم را درید، گوشواره و مقنعهام را ربود، خون از ناحیه گوش بر صورت و سرم جاری شد، و بیهوش شدم، وقتی به هوش آمدم دیدم عمهام نزد من است و گریه میکند و میفرماید: «برخیز به خیمه برویم، ببینیم بر بانوان حرم و برادر بیمارت چه گذشت برخاستم و گفتم:
یا عمتاه! هل من خرقه استربها راسی عن اعین النظار.
زینب صلی الله علیه و اله و سلم فرمود:
یا بنتاه! عمتک مثلک.
به خیمه بازگشتیم دیدیم آنچه در خیمه بود غارت کردهاند، و برادرم امام سجاد علیه السلام به صورت بر زمین افتاده است، و از شدت گرسنگی و تشنگی و دردها قدرت نشستن ندارد، ما برای او گریه کردیم و او برای ما». (8)
عمر سعد کنار خیمهها آمد و فریاد کشید: «ای اهلبیتحسین علیه السلام از خیمهها بیرون آئید».
آنها به فریاد او اعتناء نکردند.
عمر سعد بار دیگر فریاد کشید از خیمهها بیرون بیائید.
زینب صلی الله علیه و اله و سلم فرمود: ای عمر! دست از ما بردار.
عمر سعد گفت: ای دختر علی علیه السلام بیرون بیائید تا شما را اسیر نمائیم.
زینب صلی الله علیه و اله و سلم فرمود: از خدا بترس، آنقدر به ما ستم نکن.
عمر سعد گفت: چارهای جز اسیر شدن ندارید.
زینب سلام الله علیها فرمود: ما به اختیار خود بیرون نمیآئیم.
عمر سعد در آن وقت دستور داد آتش آورده و خیمهها را آتش زدند، آنگاه بانوان حرم و کودکان با پای برهنه از خیمههای بیرون آمدند، و به سوی بیابان روی خارهای مغیلان میگریختند، در حالیکه دامن دخترکی آتش گرفته بود.
حمید بن مسلم (یکی از سربازان دشمن ) میگوید: به سوی آن دخترک رفتم تا آتش دامنش را خاموش کنم، او خیال کرد قصد آزار او را دارم، پا به فرار گذاشت وقتی که به او رسیدم: گفت: ای مرد، راه نجف کدام است؟
گفتم: نجف را برای چه میخواهی؟
گفت: من یتیم و غریبم، میخواهم به قبر جدم علی مرتضی علیه السلام پناه ببرم. (9)
(گر چه قبر مقدس علی علیه السلام تا عصر هارون الرشید مخفی بوده است، ولی ممکن است مقصود طفل تحریک حس ترحم دشمن و یا ابلاغ انتساب خود به امیرمؤمنان علیه السلام بوده و یا اینکه بودن قبر در صحرای نجف، روشن بوده ولی محل آن مشخص نبوده است).
در بعضی از مقاتل آمده: هنگامی که خیام را آتش زدند، زینب علیها الله سلام نزد امام سجاد علیه السلام آمد و عرض کرد: ای یادگار گذشتگان و پناه باقیماندگان، خیمهها را آتش زدند، ما چه کنیم؟
امام فرمود:
علیکن بالفرار
همه بانوان و کودکان در حالیکه گریان بودند و فریاد میزدند، فرار کردند و سر به بیابانها نهادند، ولی زینب سلام الله علیها باقی ماند و کنار بستر امام سجاد علیه السلام به آنحضرت مینگریست، و امام بر اثر شدت بیماری قادر به فرار نبود.
یکی از سربازان دشمن میگوید: بانوی بلند قامتی را کنار خیمهای دیدم، در حالیکه آتش در اطراف آن خیمه شعله میکشید، آن بانو گاهی به طرف راست و چپ و گاهی به آسمان نگاه میکرد و دستهایش را بر اثر شدت ناراحتی بهم میزد، و گاهی وارد آن خیمه میشد، و بیرون میآمد، با سرعت نزد او رفتم و گفتم: ای بانو مگر شعله آتش را نمیبینی چرا مانند سایر بانوان فرار نمیکنی؟
گریه کرد و فرمود:
یا شیخ ان لنا علیلا فی الخیمه و هو لا یتمکن من الجلوس و النهوض فکیف افارقه ...
اینان که طبل خاتم جنگ میزنند دیگر چرا به خیمه ما سنگ میزنند غارتگران درون خیامند و کودکان از ترسشان بدامن من چنگ میزنند بر چهرههای خسته و مات پریده رنگ با سیلی خشونتشان رنگ میزنند قلب حسان بیاد شهیدان کربلاست در هر کجا که قافلهها زنگ میزنند
پینوشتها:
1- ترجمه لهوف، ص 130 و 131.
2- مثیر الاحزان ابن نما ص 55 -56.
3- معالی السبطین ج 2 / ص 227.
4- بحار ج 5 / ص 60.
5- ظاهرا منظور از این فاطمه، همانست که در سفر کربلا با حسن مثنی ازدواج کرد، شاید در این هنگام حدود ده سال یا اندکی یا بیشتر داشته است، و جریان ازدواج او قبلا در شرح حال حسن مثنی (ذیل عنوان فرزندان امام حسن علیه السلام ) ذکر شد.
6- امالی صدوق مجلس 31 - بحار ج 45 - ص 45.
7- منتخب طریحی و الوقایع خیابانی (محرم) ص 170.
8- بحار ج 45 ص 60 -61.
9- تذکره الشهداء ص 358 - 359 الوقایع و الحوادث ج 3 ص 249 به نقل از انوار الشهاده (جریان آتش زدن خیمهها در لهوف ص 132 و در بحار ج 45 ص 58 و در نفس المهموم ص 202 آمده است).
ارسال شده توسط
نویسنده
برچسبها:
مصائب حسینی
0 نظرات:
ارسال یک نظر