۱۳۸۷ آذر ۱۵, جمعه
در
۲۱:۴۲
|
پدیدآورنده:نویسنده: کمال السید،
لحظه کوچ فرا رسید. آخرین سبطِ پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) چشمان درخشندهاش را در رملستان بی کرانه، تا افق چرخاند. زنان و کودکان از خیمهها بیرون آمدند. چشمهای اندوهگین به آخرین مرد خیره شده بود، یا به آخرین زنجیرههای امید. حسین(علیهالسلام)، تاریخ و انسان را مخاطب خویش ساخت و با تمامی وجود آواز برآورد:
ـ آیا پاسداری هست که از حرم رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله) پاسداری کند؟ آیا خداپرستی هست که در مورد ما از خدا بهراسد؟
آوایش گریهها و مویهها را درهم آمیخت و در اشک و خون غوطهور ساخت. جوانِ از پا افتاده از بیماری، برخاست... به سختی خود و شمشیرش را میکشید. بر عصا تکیه داده بود. جوانی که پدرش او را برای زمانی دیگر نگه داشته بود.
حسین (علیهالسلام)، با صدای بلند از خواهر خواست:
ـ او را نگه دارید تا زمین از تبار محمد (صلیاللهعلیهوآله) تهی نماند.
اندوه بسان دستههای کلاغ میان خیمهها پرسه میزد؛ روی دلهای غمگین مینشست و وقوع فاجعه را خبر میداد.
حسین (علیهالسلام) برای وداع ایستاد؛ وداع با جهان. خورشید با شعلههایش زمین را پوشانده بود و فرات جاری بود. و باد میتوفید و به دوردستها میگریخت ؛ دیوانه از کوچ، خسته از سفر.. و حسین (علیهالسلام) تن پوش عروج پوشیده بود و بر سرش عمامهای گلگون. جامه پیامبر را پوشیده و شمشیرش را به کمر بسته بود.
قبایل با دیدنش دیوانه میشوند و در ژرفای وجودشان حسّ انتقام شعله میکشد و چشمانشان به شوق غارت میدرخشد.
حسین (علیهالسلام) لباسی بیارزش میطلبد تا زیر جامهاش بپوشد. لباس زیر کوتاهی برایش میآورند. آن را با گوشه شمشیرش کنار میزند:
ـ این لباس اهل ذمه1 است.
و سرانجام لباسی قدیمی برگزید، با شمشیر پارهاش کرد و زیر لباسش پوشید.
قبایل برای کشتن نوه پیامبر مهیّا میشوند، و او با کودکان و زنان خداحافظی میکند.
شیرخوارهاش را در آغوش میکشد، میبوسدش و با دریغ نجوا میکند:
ـ درود باد رحمت خدا از این مردم که جدّ تو مصطفی (صلیاللهعلیهوآله)، دشمن آنان است.
لبهای کوچک شیرخواره در جستجوی آب بودند، و فرات از آب موج میزد و بسانِ ماری در دل بیابان پیچ و تاب میخورد و ره میسپرد. حسین (علیهالسلام) گام پیش نهاد و کودک تشنه را با خویش آورد:
ـ آیا قطره آبی نیست؟
تیری از کمان نیرنگ رها شد که پیکانش پیک مرگ بود.
خون زلال شیرخواره، سینه حسین (علیهالسلام) را فرامیگیرد. پدر، مشتش را از فواره خون پُر میکند و به آسمان میپاشد. پشنگِ خون، عروج میکنند و پردههای دور گست را میشکافد.
حسین زمزمه کرد: «آن چه این حادثه را بر من آسان میکند، آن است که در برابر چشمِ پروردگار است. خداوندگارا! تو گواه بر مردمی هستی که شبیهترین مردم به پیامبرت محمد (صلیاللهعلیهوآله) را کشتند.
نمادی فرشته گون از برابرش میگذرد. از بالهایش عطر بهشت میوزد:
ـ او را رها کن حسین(علیهالسلام)! برایش در بهشت دایهای است.
بسانِ تندبادی خشماگین، حسین به طرف کوفیان شتافت و آنان را به خاک انداخت:
من حسین(علیهالسلام) پسر علی(علیهالسلام) هستم.
سوگند خوردهام کرنش نکنم...
پسر سعد که رؤیاهایش را بر باد رفته میدید فریاد برآورد: «این پسر کسی است که عربهای بسیاری را کشته است! از هر سوی بر او حمله برید.»
کوفیان بر ضد او همدل و همدست شدند و هزاران تیر به سوی او روانه شد و میان او و خیمهها فاصله افکند.
آخرین بازمانده رسول بانگ برآورد: «ای پیروان خاندان ابوسفیان! اگر دین ندارید و از روز واپسین نمیهراسید، پس در دنیای خویش آزاده باشید و به حَسَب و نَسَب خویش باز گردید اگر گمان میبرید عرب هستید!»
شمر فریاد زد: «پسر فاطمه(علیهاالسلام)! چه میگویی؟»
ـ من با شما میجنگم و زنان را در این میان گناهی نیست. پس سرکشان و نادانان را تا لحظهای که زنده هستم از تعرّض به حرمم باز دارید.
ـ قبول.
دشمنان، آهنگ او کردند. حسین(علیهالسلام) تشنه، موجهای نیرنگ را میراند... میجنگد. پایداری میورزد و سرهای کفرپیشگان را به خاک میافکند. به شدت تشنه است و فرات با چهار هزار یا افزونتر محاصره شده. فرات آبش را بر کنارهها میپاشد و چارپایان به آن نزدیک میشوند و حسین(علیهالسلام) در جستجوی جرعهای آب است.
پسرِ «یغوث» که در جمع دشمنان بود ـ گفت: «سوگند به خداوندگار، هرگز شکست خوردهای را ندیدم که فرزندان و خاندان و یارانش کشته شده باشند؛ اما استوارتر و دلیرتر از حسین(علیهالسلام) باشد».
حسین(علیهالسلام) بر آنان هجوم میبُرد ؛ و آنان از برابرش میگریختند و کسی را یارای پایداری در مقابل او نبود.
حسین(علیهالسلام) دشمنان را شکست میدهد. فرات را به چنگ میآورد و اسبش را میان آبهای خروشان میراند. موجها در پرتو خورشید میدرخشند. اسب خنکای آب را حس میکند. سرخم میکند تا بنوشد و سیراب شود.
صاحب اختیار فرات به اسب ـ که از تبار اسب پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) بود ـ گفت: «تو تشنه کامی و من تشنه کام، و تا تو ننوشی، من نمینوشم.»
اسب سربرآورد و از این کار سرباز زد. سوار دست دراز کرد تا مشتی آب برگیرد؛ مردی از مردان قبایل بانگ زد: «آیا از نوشیدن آب لذت میبری، در حالی که حَرَمت را هتک میکنند.»
حسین(علیهالسلام) آب را ریخت و به سوی خیمهها رهسپار شد. چهرههای هراسان شکفتند. امید برگشته بود.
زنان و دخترکان در گردش حلقه زدند و به او آویختند. خورشید در سراشیبی غروب بود و حسین(علیهالسلام) با آن کوچ میکرد. با خاندانش خداحافظی کرد. برگی از دنیای فردا را برایشان آشکار ساخت و سطرهایی از دفتر روزگاران را برایشان خواند:
ـ مهیای آزمون باشید و بدانید پروردگار بلند مرتبه حامی شماست و به زودی شما را از شرّ دشمنان رهایی میبخشد و فرجام کارتان را بهروزی قرار میدهد. دشمنانتان را به انواع شکنجهها عذاب میکند و شما را به عوض این ناگواری، به انواع نعمتها پاداش میدهد. پس زبان به شکوه مگشایید و سخنی بر زبان میاورید که از اجرتان بکاهد.
دخترش سکینه را در جمع وداع کنندگان نیافت. وی را تنها در خیمه یافت که در خلسه فرو رفته بود و به راهِ شگفت پدر میاندیشید.
مردی که رؤیای عبور از سد پیکر حسین(علیهالسلام) بود فریاد برآورد: «در فرصتی که به خویش و خاندانش مشغول است بر او یورش برید.»
کوفیان پیکانهای زهرآلود میافکندند که خیمهها را میدرید و در لباس زنان فرو میرفت. زنان میگریختند. چشمها به حسین(علیهالسلام) خیره شده بود. آخرین مرد بازمانده از تبار رسول چه خواهد کرد؟... حمله آغاز شد. تاریخ از نَفَس افتاد، میدوید و به رکاب حسین(علیهالسلام) میآویخت، و حسین(علیهالسلام) از تاریخ پیشی میگرفت و تاریخ، حیران در دلِ رملستان ایستاده بود.
کوفیان، هراسان در برابرش میگریختند و رگبار تیرها از هر سو او را در بر گرفته بود. و حسین(علیهالسلام)، بر مرگ چیره میشد. دیوار زمانها را فرو میریخت و از قرنها عبور میکرد.
روح بزرگ، آهنگ خروج از بدن زخمی حسین(علیهالسلام) داشت. زخمها چون چشمههای زاینده، شنزار تشنه را سیراب میکرد... و فرات دریغ از قطرهای آب، تلاش در گریز داشت.
ـ ای حسین(علیهالسلام)! آیا فرات را بسانِ سینه ماران نمیبینی؟ از آن نمینوشی تا از تشنگی جان سپاری!
«ابوحتوف» تیری به پیشانی او افکند. تیر را از پیشانی بیرون کشید و خون از جبینِ آسمان سای ا و جوشید.
مردِ تنها، نجوا کرد:
ـ خداوندگارا! مرا در میان بندگان سرکش میبینی. پروردگارا! تعدادشان را به شما آر، آنان را نابود کن و یک تن از آنها را بر پهنه خود باقی مگذار و هرگز نبخششان.
و آن گاه با تمامی وجود فریاد بر آورد:
ـ ای امتِ سرکش! بعد از پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) با تبارش رفتاری بد داشتید. زمانی که مرا بکشید، کشتن دیگری برایتان آسان میشود و حرمتی باقی نمیماند. امیدوارم که خدایم با شهادت، مرا گرامی بدارد و به خاطر من از شما ـ از جایی که نمیفهمید ـ انتقام گیرد.
گرگی از میان قبایل زوزه کشید:
ـ ای پسر فاطمه(علیهاالسلام)! چگونه خدا به خاطر تو از ما انتقام میگیرد؟
ـ شوربختی میان شما میافکند و خونتان را میریزد و سپس انواع عذاب بر شما فرو میریزد.
خون از بدن بی رمق حسین میتراود. خون بسیاری که زمین را رنگین میکند.
حسین(علیهالسلام) ایستاد تا دمی بیاساید. مردی از قبایل، سنگی به سویش افکند و خون از پیشانیاش جوشید.
خواست با گوشه لباس از خونریزی پیشانی پیشگیری کند اما تیری با سه پیکان بر قلبش نشست. تیر به قلبِ کوه ایمان اصابت کرد. پایان رنج و آغاز کوچ به دنیای آرامش.
حسین(علیهالسلام) از درد نالید:
ـ بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله.
آن گاه فروتنانه چهرهاش را به سوی آسمان گرفت:
ـ پروردگارا! تو میدانی اینان مردی را میکشند که جز او زاده دختر پیامبری بر پهنه خاک نیست!
حسین(علیهالسلام) دستش را از خون پُر میکند و به آسمان میپاشد و بانگ بر میآورد:
ـ آن چه این حادثه را بر من آسان میکند، آن است که برابر چشم خدا رخ میدهد.
بار دیگر، حسین(علیهالسلام) مشت خود را از خون پُر میکند و موی سر و محاسن خود را خضاب مینماید و مهیای کوچ میشود:
ـ این گونه با خدا و جدم رسول خدا(صلیاللهعلیهوآله) دیدار میکنم...
و آنگاه بدنش سست شد و چون ستارهاش خاموش بر خاک افتاد.
پسر «نسر» به سویش گام پیش نهاد. کینه از چشمانش میدرخشید. شمشیری بر سر حضرت فرود آورد.
حسین(علیهالسلام) دردمندانه گفت:
ـ با دست راستت نه بیاشامی و نه بخوری. خداوند تو را در جمع بیدادگران قرار دهد.
قبایل بر او حلقه زدند و چون سگان، پیکرش را به دندان گرفتند.
حسین(علیهالسلام) زیر لب گفت:
ـ این است تعبیر آن خواب من که اینک پروردگارم آن را واقعیت بخشیده است.2
«زرعة» بر شانه چپش ضربتی فرود آورد و «پسر نمیر» به گلویش تیری افکند و «سنان» نیزهای در ترقوهاش فروبُرد، سپس بیرون آورد و در سینهاش جای داد و تیری بر حنجرهاش افکند.
در چشمانِ بی رمقش هنوز اندکی درخشش بود؛ در آستانه کوچ حسین(علیهالسلام) نگاهش را به آسمان دوخت:
ـ خداوندگارا! تو بلند جایگاهی؛ نیرویت عظیم است؛ احاطه نمیشوی؛ از مردم بینیازی؛ بلند مرتبهای ؛ توانا بر خواستههایت هستی؛ رحمتت نزدیک است؛ راست پیمانی؛ باران نعمتت میبارد؛ به خوبی میآزمایی، هر گاه تو را بخوانند، نزدیکی؛ بر آن چه آفریدی محیطی؛ نیازمندانه تو را میخوانم و مستمندانه به تو میگرایم؛ بر فرمانت شکیبایم؛ ای خدایی که جز تو پروردگاری نیست.
اسب حسین چه میکند؟ چرا بر گِرد صاحبش میچرخد؟ پیشانیاش را به خون او آغشته میسازد. میبوید و با خشم شیهه میزند:
ـ بیداد! از مردمی که نوه پیامبرشان را کشتند.
پسر سعد بانگ زد:
ـ اسب را بگیرید که از تبار اسب پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) است. اسب را محاصره کردند و راه بر او بستند.
اسب پایداری میورزد... به آتشفشانی تبدیل میشود و فرمانده قبایل از نَفَس میافتد.
ـ رهایش کنید تا ببینیم چه میکند.
ـ اسب به سوی خیمهها روان میشود و با صدای بلند شیهه میزند:
ـ بیداد! بیداد! از مردمی که نوه پیامبرشان را کشتند.
زنان و کودکان بیرون آمدند. فاجعهای رخ داده بود. زینب فریاد برآورد:
ـ ای محمد(صلیاللهعلیهوآله)! ای پدر! ای علی(علیهالسلام)! ای جعفر طیّار! ای حمزه! این حسین(علیهالسلام)است، افتاده بر خاک، افتاده در کربلا؛ کاش آسمان بر زمین فرو میافتاد و کاش کوهها بر دشتها فرو میریخت.
وقتی زینب(علیهاالسلام) رسید، حسین(علیهالسلام) در آستانه کوچ بود.
قبایل دیوانه وار، بر گِرد آخرین بازمانده پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) میچرخیدند. زمین به لرزه درآمده بود.
زینب(علیهاالسلام) چه میتوانست بکند؟ حسین(علیهالسلام) بدنش پاره پاره شده بود و روح همان روح بود؛ دلیر و بی باک. زینب تلاش میکند کور سوی انسانیت را در فرمانده قبایل شعله ور نگه دارد. با سوز و گداز فریاد برآورد:
ـ ای عمر سعد! حسین(علیهالسلام) را میکشند و تو مینگری؟!
ولی انسانیت در وجود عمر سعد مرده بود.
فرمانده بر قبایل فریاد زد تا پرده نمایش را فرو افکنند:
ـ بر او فرود آیید و آسودهاش کنید.
ـ زینب(علیهاالسلام) بانگ برآورد!
ـ مسلمانی در میان شما نیست؟!
پاسخی نیامد. انسانیت مرده بود.
ـ بر او فرود آیید و راحتش کنید.
شمر با شوق منتظر اشاره بود. چشمانش با درنده خویی درخشید. پیکر پاره پاره حسین را لگد کوب کرد و بر سینهاش نشست. محاسنش را در مشت گرفت و شمشیر نیرنگ را بر سر حسین(علیهالسلام) فرود آورد.
بدن، آرام و بی حرکت افتاده است و سگان انسان نما پیکری خونین را میدرند. سرِ پسرِ پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) بر فراز نیزهای بلند، بالا میآید تا بر کرانه جهان بنگرد و سوره کهف بخواند.
خورشید خاموش شد و آسمان خونِ تیره بارید و افقِ مغرب چون زخمی خونین، آشکار گشت.
قبایل، دیوانه وار به خیمهها حمله ور شدند و در آنها آتش افروختند. زنان و کودکان گریختند.
ده اسب دیوانه تاخت آوردند. اسبانی معتاد به غارت و تاراج. اسبانی که عادت به لگد کوب کردن گلهای بنفشه داشتند. زمین، زیر سم ضربهها ـ که سینه حسین(علیهالسلام) را خُرد میکنند ـ میلرزد. و از پیکر حسین(علیهالسلام) بوی بوسههای محمد(صلیاللهعلیهوآله) و زهرا(علیهاالسلام) میتراود. فضا را میآکَند و با ذرات شنهای بیابان و تاریخ درهم میآمیزد.
آتش، خیمهها را میبلعد و فریادهای کودکان به آسمان میرود و گرگها با درنده خویی زوزه میکشند.
شب، بسیار ظلمانی است. باد شنها را پراکنده میسازد، بدنهای برهنه را با غبار میپوشاند و قبایل غارت آغاز میکنند و فرات میگریزد و سر حسین بر فراز نیزهای بلند به فرجام جهان مینگرد؛ به قافلههایی که از رحِمِ روزگاران میآیند.
خیمهها در توفان
خورشید گریخت و در ورای افق سرخ پنهان شد و ماهِ کم فروغ بسانِ چشم گریسته طلوع کرد. قبایل همچنان در خیمهها چون توفان میوزیدند و آتش میافروختند، و آتش همانند دهان گرسنه دیوانهای باز میشد و همه چیز را میبلعید.
گرگها زوزه میکشیدند و برههای هراسان را میدریدند.
فریادها طنین میافکند:
ـ نه به کوچکشان رحم کنید و نه بزرگشان.
گرگها به خیمهای هجوم میبرند که جوانی بیمار در آن به سر میبرد و نمیتواند برخیزد... شمر، شمشیرش را برهنه کرد. همچنان تشنه خون بود. مردی از قبایل کارش را زشت میشمارد:
ـ او فقط پسری بیمار است.
ـ پسر زیاد فرمان داده پسران حسین(علیهالسلام) را بکشیم.
و زینب با شجاعتی چون پدر بانگ برآورد:
ـ نمیگذارم، مگر این که اول مرا بکشی.
آوا دهندهای دستور تقسیم غنایم را داد و رهبران قبایل با هم درگیر شدند!
سرهای بریده بر سر نیزهها میرود. کاروانی از سر پیروزمندان که سر نوه رسول خدا(صلیاللهعلیهوآله) طلایه دار آن بود. هفتاد سر یا فزونتر؛ سرهایی که برای غیر خدا خم نشده بودند.
جوان بیمار با دیدن این صحنهها دلپریش شد. عمهاش، که دیوارهای زمان را میشکافت گفت:
ـ تو را چه شده، ای بازمانده جد و پدر و برادرانم که چنین میکنی؟
سوگند به پروردگار، این [ماجراها] میثاقی بود از جانب خدا نسبت به پدر و نیای تو. خداوندگار از مردمی پیمان گرفته است که فرعونیان، زمین آنان را نمیشناسند. آنها در میان اهل آسمانها شناخته شدهاند. این عضوهای بریده، و پیکرهای پاک را جمع میکنند و به خاک میسپارند و نشانهای بر آرامگاه پدرت میگذارند که گذشت شبها و روزها، آن را از بین نمیبرد. سردمداران کفر و پیروان گمراهشان تلاش بسیار در نابودی و محو اثر میکنند؛ اما حاصل این کوشش، جز بلند نامی شهیدان نیست.
چشم انداز خونها و پیکرهای پراکنده در این جا و آن جا و شمشیرهای شکسته و تیرهای فرو رفته در شنزار، حکایت از نبردی هراسانگیز میکند که مردان مرگ شکن سطر سطرش را نگاشتند؛ و در دل آن، چشمه زندگی را جوشاندند و پرده از جاودانگی برداشتند.
زنی که عمرش از پنجاه گذشته بود، به طرف پیکری گام پیش نهاد که آن را میشناخت. در کودکی، او را پرورش داده بود، در بزرگسالی مراقبت کرده بود و حالا او را میدید که با سُم ضربههای اسبان دیوانه پاره پاره میشود.
زینب(علیهالسلام)، جایی که حسین(علیهالسلام) افتاده بود زانو زد. پیکری پاره پاره و آرام خفته. زینب دست زیر بدن برادر گذاشت. نگاهش را به آسمان دوخت و با چشمانی خون فشان زمزمه کرد:
ـ خداوندگارا! این قربانی را از ما قبول فرما.
و سکینه خویش را بر پیکر پدر بزرگوارش افکند و آن را در آغوش کشید و در خلسه فرو رفت. سکینه به صدایی گوش فرا میداد که از ژرفای شنهای آغشته به خون میآمد... همهمهای آسمانی و شگفتانگیز که مانند صدای پدرش بود:
ـ شیعه من! هرگاه آب گوارایی نوشیدید، مرا به یاد آورید.
اگر از غریب یا شهیدی نامی برده شد، بر من بگریید.
قبایل با ننگی ابدی آهنگ برگشت به کوفه کردند و سکینه همچنان به پیکر آغشته به خون پدر آویخته بود.
عربهای صحرانشین، یورش آوردند و به زور وی را از پیکر جدا ساختند و سر نیزهها به بدنش زدند تا بر شترش نشست.
بیست زن گریان و جوانی بیمار و یتیمانی کوچک و هراسان، تنها غنایم قبایل در طولانیترین روز تاریخ بود. اسبها برای رساندن خبر خوش به حاکم شهرِ نام و نیرنگ، از یکدیگر پیشی میگرفتند.
قبایل، کنارههای فرات را ترک کردند؛ فرات را به حال خود گذاردند تا همانند ماری سرگشته و تنها، در بیابان پیچ و خم خورده و ره سپارد.
قافله اسیران با چشمهایی اندوهگین، به پیکرهایی مینگریستند که چون ستارگانی خاموش، پراکنده بر رملستان، افتاده بودند. پیکرها کم کم ناپدید شدند و سکوت هراس انگیزی همه جا خیمه زد؛ امام مویهای هراس آور از ژرفای زمین ارغوانی به گوش میرسید... .
نویسنده: کمال السید
مترجم: حسین سیدی
پینوشتها:
1ـ اهل ذمّه، مسیحیان، یهودیان و زرتشتیان هستند که در کشورهای اسلامی با شرایطی زندگی میکنند. ظاهراً نپذیرفتن این لباس به خاطر شباهت به لباس غیر
ـ آیا پاسداری هست که از حرم رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله) پاسداری کند؟ آیا خداپرستی هست که در مورد ما از خدا بهراسد؟
آوایش گریهها و مویهها را درهم آمیخت و در اشک و خون غوطهور ساخت. جوانِ از پا افتاده از بیماری، برخاست... به سختی خود و شمشیرش را میکشید. بر عصا تکیه داده بود. جوانی که پدرش او را برای زمانی دیگر نگه داشته بود.
حسین (علیهالسلام)، با صدای بلند از خواهر خواست:
ـ او را نگه دارید تا زمین از تبار محمد (صلیاللهعلیهوآله) تهی نماند.
اندوه بسان دستههای کلاغ میان خیمهها پرسه میزد؛ روی دلهای غمگین مینشست و وقوع فاجعه را خبر میداد.
حسین (علیهالسلام) برای وداع ایستاد؛ وداع با جهان. خورشید با شعلههایش زمین را پوشانده بود و فرات جاری بود. و باد میتوفید و به دوردستها میگریخت ؛ دیوانه از کوچ، خسته از سفر.. و حسین (علیهالسلام) تن پوش عروج پوشیده بود و بر سرش عمامهای گلگون. جامه پیامبر را پوشیده و شمشیرش را به کمر بسته بود.
قبایل با دیدنش دیوانه میشوند و در ژرفای وجودشان حسّ انتقام شعله میکشد و چشمانشان به شوق غارت میدرخشد.
حسین (علیهالسلام) لباسی بیارزش میطلبد تا زیر جامهاش بپوشد. لباس زیر کوتاهی برایش میآورند. آن را با گوشه شمشیرش کنار میزند:
ـ این لباس اهل ذمه1 است.
و سرانجام لباسی قدیمی برگزید، با شمشیر پارهاش کرد و زیر لباسش پوشید.
قبایل برای کشتن نوه پیامبر مهیّا میشوند، و او با کودکان و زنان خداحافظی میکند.
شیرخوارهاش را در آغوش میکشد، میبوسدش و با دریغ نجوا میکند:
ـ درود باد رحمت خدا از این مردم که جدّ تو مصطفی (صلیاللهعلیهوآله)، دشمن آنان است.
لبهای کوچک شیرخواره در جستجوی آب بودند، و فرات از آب موج میزد و بسانِ ماری در دل بیابان پیچ و تاب میخورد و ره میسپرد. حسین (علیهالسلام) گام پیش نهاد و کودک تشنه را با خویش آورد:
ـ آیا قطره آبی نیست؟
تیری از کمان نیرنگ رها شد که پیکانش پیک مرگ بود.
خون زلال شیرخواره، سینه حسین (علیهالسلام) را فرامیگیرد. پدر، مشتش را از فواره خون پُر میکند و به آسمان میپاشد. پشنگِ خون، عروج میکنند و پردههای دور گست را میشکافد.
حسین زمزمه کرد: «آن چه این حادثه را بر من آسان میکند، آن است که در برابر چشمِ پروردگار است. خداوندگارا! تو گواه بر مردمی هستی که شبیهترین مردم به پیامبرت محمد (صلیاللهعلیهوآله) را کشتند.
نمادی فرشته گون از برابرش میگذرد. از بالهایش عطر بهشت میوزد:
ـ او را رها کن حسین(علیهالسلام)! برایش در بهشت دایهای است.
بسانِ تندبادی خشماگین، حسین به طرف کوفیان شتافت و آنان را به خاک انداخت:
من حسین(علیهالسلام) پسر علی(علیهالسلام) هستم.
سوگند خوردهام کرنش نکنم...
پسر سعد که رؤیاهایش را بر باد رفته میدید فریاد برآورد: «این پسر کسی است که عربهای بسیاری را کشته است! از هر سوی بر او حمله برید.»
کوفیان بر ضد او همدل و همدست شدند و هزاران تیر به سوی او روانه شد و میان او و خیمهها فاصله افکند.
آخرین بازمانده رسول بانگ برآورد: «ای پیروان خاندان ابوسفیان! اگر دین ندارید و از روز واپسین نمیهراسید، پس در دنیای خویش آزاده باشید و به حَسَب و نَسَب خویش باز گردید اگر گمان میبرید عرب هستید!»
شمر فریاد زد: «پسر فاطمه(علیهاالسلام)! چه میگویی؟»
ـ من با شما میجنگم و زنان را در این میان گناهی نیست. پس سرکشان و نادانان را تا لحظهای که زنده هستم از تعرّض به حرمم باز دارید.
ـ قبول.
دشمنان، آهنگ او کردند. حسین(علیهالسلام) تشنه، موجهای نیرنگ را میراند... میجنگد. پایداری میورزد و سرهای کفرپیشگان را به خاک میافکند. به شدت تشنه است و فرات با چهار هزار یا افزونتر محاصره شده. فرات آبش را بر کنارهها میپاشد و چارپایان به آن نزدیک میشوند و حسین(علیهالسلام) در جستجوی جرعهای آب است.
پسرِ «یغوث» که در جمع دشمنان بود ـ گفت: «سوگند به خداوندگار، هرگز شکست خوردهای را ندیدم که فرزندان و خاندان و یارانش کشته شده باشند؛ اما استوارتر و دلیرتر از حسین(علیهالسلام) باشد».
حسین(علیهالسلام) بر آنان هجوم میبُرد ؛ و آنان از برابرش میگریختند و کسی را یارای پایداری در مقابل او نبود.
حسین(علیهالسلام) دشمنان را شکست میدهد. فرات را به چنگ میآورد و اسبش را میان آبهای خروشان میراند. موجها در پرتو خورشید میدرخشند. اسب خنکای آب را حس میکند. سرخم میکند تا بنوشد و سیراب شود.
صاحب اختیار فرات به اسب ـ که از تبار اسب پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) بود ـ گفت: «تو تشنه کامی و من تشنه کام، و تا تو ننوشی، من نمینوشم.»
اسب سربرآورد و از این کار سرباز زد. سوار دست دراز کرد تا مشتی آب برگیرد؛ مردی از مردان قبایل بانگ زد: «آیا از نوشیدن آب لذت میبری، در حالی که حَرَمت را هتک میکنند.»
حسین(علیهالسلام) آب را ریخت و به سوی خیمهها رهسپار شد. چهرههای هراسان شکفتند. امید برگشته بود.
زنان و دخترکان در گردش حلقه زدند و به او آویختند. خورشید در سراشیبی غروب بود و حسین(علیهالسلام) با آن کوچ میکرد. با خاندانش خداحافظی کرد. برگی از دنیای فردا را برایشان آشکار ساخت و سطرهایی از دفتر روزگاران را برایشان خواند:
ـ مهیای آزمون باشید و بدانید پروردگار بلند مرتبه حامی شماست و به زودی شما را از شرّ دشمنان رهایی میبخشد و فرجام کارتان را بهروزی قرار میدهد. دشمنانتان را به انواع شکنجهها عذاب میکند و شما را به عوض این ناگواری، به انواع نعمتها پاداش میدهد. پس زبان به شکوه مگشایید و سخنی بر زبان میاورید که از اجرتان بکاهد.
دخترش سکینه را در جمع وداع کنندگان نیافت. وی را تنها در خیمه یافت که در خلسه فرو رفته بود و به راهِ شگفت پدر میاندیشید.
مردی که رؤیای عبور از سد پیکر حسین(علیهالسلام) بود فریاد برآورد: «در فرصتی که به خویش و خاندانش مشغول است بر او یورش برید.»
کوفیان پیکانهای زهرآلود میافکندند که خیمهها را میدرید و در لباس زنان فرو میرفت. زنان میگریختند. چشمها به حسین(علیهالسلام) خیره شده بود. آخرین مرد بازمانده از تبار رسول چه خواهد کرد؟... حمله آغاز شد. تاریخ از نَفَس افتاد، میدوید و به رکاب حسین(علیهالسلام) میآویخت، و حسین(علیهالسلام) از تاریخ پیشی میگرفت و تاریخ، حیران در دلِ رملستان ایستاده بود.
کوفیان، هراسان در برابرش میگریختند و رگبار تیرها از هر سو او را در بر گرفته بود. و حسین(علیهالسلام)، بر مرگ چیره میشد. دیوار زمانها را فرو میریخت و از قرنها عبور میکرد.
روح بزرگ، آهنگ خروج از بدن زخمی حسین(علیهالسلام) داشت. زخمها چون چشمههای زاینده، شنزار تشنه را سیراب میکرد... و فرات دریغ از قطرهای آب، تلاش در گریز داشت.
ـ ای حسین(علیهالسلام)! آیا فرات را بسانِ سینه ماران نمیبینی؟ از آن نمینوشی تا از تشنگی جان سپاری!
«ابوحتوف» تیری به پیشانی او افکند. تیر را از پیشانی بیرون کشید و خون از جبینِ آسمان سای ا و جوشید.
مردِ تنها، نجوا کرد:
ـ خداوندگارا! مرا در میان بندگان سرکش میبینی. پروردگارا! تعدادشان را به شما آر، آنان را نابود کن و یک تن از آنها را بر پهنه خود باقی مگذار و هرگز نبخششان.
و آن گاه با تمامی وجود فریاد بر آورد:
ـ ای امتِ سرکش! بعد از پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) با تبارش رفتاری بد داشتید. زمانی که مرا بکشید، کشتن دیگری برایتان آسان میشود و حرمتی باقی نمیماند. امیدوارم که خدایم با شهادت، مرا گرامی بدارد و به خاطر من از شما ـ از جایی که نمیفهمید ـ انتقام گیرد.
گرگی از میان قبایل زوزه کشید:
ـ ای پسر فاطمه(علیهاالسلام)! چگونه خدا به خاطر تو از ما انتقام میگیرد؟
ـ شوربختی میان شما میافکند و خونتان را میریزد و سپس انواع عذاب بر شما فرو میریزد.
خون از بدن بی رمق حسین میتراود. خون بسیاری که زمین را رنگین میکند.
حسین(علیهالسلام) ایستاد تا دمی بیاساید. مردی از قبایل، سنگی به سویش افکند و خون از پیشانیاش جوشید.
خواست با گوشه لباس از خونریزی پیشانی پیشگیری کند اما تیری با سه پیکان بر قلبش نشست. تیر به قلبِ کوه ایمان اصابت کرد. پایان رنج و آغاز کوچ به دنیای آرامش.
حسین(علیهالسلام) از درد نالید:
ـ بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله.
آن گاه فروتنانه چهرهاش را به سوی آسمان گرفت:
ـ پروردگارا! تو میدانی اینان مردی را میکشند که جز او زاده دختر پیامبری بر پهنه خاک نیست!
حسین(علیهالسلام) دستش را از خون پُر میکند و به آسمان میپاشد و بانگ بر میآورد:
ـ آن چه این حادثه را بر من آسان میکند، آن است که برابر چشم خدا رخ میدهد.
بار دیگر، حسین(علیهالسلام) مشت خود را از خون پُر میکند و موی سر و محاسن خود را خضاب مینماید و مهیای کوچ میشود:
ـ این گونه با خدا و جدم رسول خدا(صلیاللهعلیهوآله) دیدار میکنم...
و آنگاه بدنش سست شد و چون ستارهاش خاموش بر خاک افتاد.
پسر «نسر» به سویش گام پیش نهاد. کینه از چشمانش میدرخشید. شمشیری بر سر حضرت فرود آورد.
حسین(علیهالسلام) دردمندانه گفت:
ـ با دست راستت نه بیاشامی و نه بخوری. خداوند تو را در جمع بیدادگران قرار دهد.
قبایل بر او حلقه زدند و چون سگان، پیکرش را به دندان گرفتند.
حسین(علیهالسلام) زیر لب گفت:
ـ این است تعبیر آن خواب من که اینک پروردگارم آن را واقعیت بخشیده است.2
«زرعة» بر شانه چپش ضربتی فرود آورد و «پسر نمیر» به گلویش تیری افکند و «سنان» نیزهای در ترقوهاش فروبُرد، سپس بیرون آورد و در سینهاش جای داد و تیری بر حنجرهاش افکند.
در چشمانِ بی رمقش هنوز اندکی درخشش بود؛ در آستانه کوچ حسین(علیهالسلام) نگاهش را به آسمان دوخت:
ـ خداوندگارا! تو بلند جایگاهی؛ نیرویت عظیم است؛ احاطه نمیشوی؛ از مردم بینیازی؛ بلند مرتبهای ؛ توانا بر خواستههایت هستی؛ رحمتت نزدیک است؛ راست پیمانی؛ باران نعمتت میبارد؛ به خوبی میآزمایی، هر گاه تو را بخوانند، نزدیکی؛ بر آن چه آفریدی محیطی؛ نیازمندانه تو را میخوانم و مستمندانه به تو میگرایم؛ بر فرمانت شکیبایم؛ ای خدایی که جز تو پروردگاری نیست.
اسب حسین چه میکند؟ چرا بر گِرد صاحبش میچرخد؟ پیشانیاش را به خون او آغشته میسازد. میبوید و با خشم شیهه میزند:
ـ بیداد! از مردمی که نوه پیامبرشان را کشتند.
پسر سعد بانگ زد:
ـ اسب را بگیرید که از تبار اسب پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) است. اسب را محاصره کردند و راه بر او بستند.
اسب پایداری میورزد... به آتشفشانی تبدیل میشود و فرمانده قبایل از نَفَس میافتد.
ـ رهایش کنید تا ببینیم چه میکند.
ـ اسب به سوی خیمهها روان میشود و با صدای بلند شیهه میزند:
ـ بیداد! بیداد! از مردمی که نوه پیامبرشان را کشتند.
زنان و کودکان بیرون آمدند. فاجعهای رخ داده بود. زینب فریاد برآورد:
ـ ای محمد(صلیاللهعلیهوآله)! ای پدر! ای علی(علیهالسلام)! ای جعفر طیّار! ای حمزه! این حسین(علیهالسلام)است، افتاده بر خاک، افتاده در کربلا؛ کاش آسمان بر زمین فرو میافتاد و کاش کوهها بر دشتها فرو میریخت.
وقتی زینب(علیهاالسلام) رسید، حسین(علیهالسلام) در آستانه کوچ بود.
قبایل دیوانه وار، بر گِرد آخرین بازمانده پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) میچرخیدند. زمین به لرزه درآمده بود.
زینب(علیهاالسلام) چه میتوانست بکند؟ حسین(علیهالسلام) بدنش پاره پاره شده بود و روح همان روح بود؛ دلیر و بی باک. زینب تلاش میکند کور سوی انسانیت را در فرمانده قبایل شعله ور نگه دارد. با سوز و گداز فریاد برآورد:
ـ ای عمر سعد! حسین(علیهالسلام) را میکشند و تو مینگری؟!
ولی انسانیت در وجود عمر سعد مرده بود.
فرمانده بر قبایل فریاد زد تا پرده نمایش را فرو افکنند:
ـ بر او فرود آیید و آسودهاش کنید.
ـ زینب(علیهاالسلام) بانگ برآورد!
ـ مسلمانی در میان شما نیست؟!
پاسخی نیامد. انسانیت مرده بود.
ـ بر او فرود آیید و راحتش کنید.
شمر با شوق منتظر اشاره بود. چشمانش با درنده خویی درخشید. پیکر پاره پاره حسین را لگد کوب کرد و بر سینهاش نشست. محاسنش را در مشت گرفت و شمشیر نیرنگ را بر سر حسین(علیهالسلام) فرود آورد.
بدن، آرام و بی حرکت افتاده است و سگان انسان نما پیکری خونین را میدرند. سرِ پسرِ پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) بر فراز نیزهای بلند، بالا میآید تا بر کرانه جهان بنگرد و سوره کهف بخواند.
خورشید خاموش شد و آسمان خونِ تیره بارید و افقِ مغرب چون زخمی خونین، آشکار گشت.
قبایل، دیوانه وار به خیمهها حمله ور شدند و در آنها آتش افروختند. زنان و کودکان گریختند.
ده اسب دیوانه تاخت آوردند. اسبانی معتاد به غارت و تاراج. اسبانی که عادت به لگد کوب کردن گلهای بنفشه داشتند. زمین، زیر سم ضربهها ـ که سینه حسین(علیهالسلام) را خُرد میکنند ـ میلرزد. و از پیکر حسین(علیهالسلام) بوی بوسههای محمد(صلیاللهعلیهوآله) و زهرا(علیهاالسلام) میتراود. فضا را میآکَند و با ذرات شنهای بیابان و تاریخ درهم میآمیزد.
آتش، خیمهها را میبلعد و فریادهای کودکان به آسمان میرود و گرگها با درنده خویی زوزه میکشند.
شب، بسیار ظلمانی است. باد شنها را پراکنده میسازد، بدنهای برهنه را با غبار میپوشاند و قبایل غارت آغاز میکنند و فرات میگریزد و سر حسین بر فراز نیزهای بلند به فرجام جهان مینگرد؛ به قافلههایی که از رحِمِ روزگاران میآیند.
خیمهها در توفان
خورشید گریخت و در ورای افق سرخ پنهان شد و ماهِ کم فروغ بسانِ چشم گریسته طلوع کرد. قبایل همچنان در خیمهها چون توفان میوزیدند و آتش میافروختند، و آتش همانند دهان گرسنه دیوانهای باز میشد و همه چیز را میبلعید.
گرگها زوزه میکشیدند و برههای هراسان را میدریدند.
فریادها طنین میافکند:
ـ نه به کوچکشان رحم کنید و نه بزرگشان.
گرگها به خیمهای هجوم میبرند که جوانی بیمار در آن به سر میبرد و نمیتواند برخیزد... شمر، شمشیرش را برهنه کرد. همچنان تشنه خون بود. مردی از قبایل کارش را زشت میشمارد:
ـ او فقط پسری بیمار است.
ـ پسر زیاد فرمان داده پسران حسین(علیهالسلام) را بکشیم.
و زینب با شجاعتی چون پدر بانگ برآورد:
ـ نمیگذارم، مگر این که اول مرا بکشی.
آوا دهندهای دستور تقسیم غنایم را داد و رهبران قبایل با هم درگیر شدند!
سرهای بریده بر سر نیزهها میرود. کاروانی از سر پیروزمندان که سر نوه رسول خدا(صلیاللهعلیهوآله) طلایه دار آن بود. هفتاد سر یا فزونتر؛ سرهایی که برای غیر خدا خم نشده بودند.
جوان بیمار با دیدن این صحنهها دلپریش شد. عمهاش، که دیوارهای زمان را میشکافت گفت:
ـ تو را چه شده، ای بازمانده جد و پدر و برادرانم که چنین میکنی؟
سوگند به پروردگار، این [ماجراها] میثاقی بود از جانب خدا نسبت به پدر و نیای تو. خداوندگار از مردمی پیمان گرفته است که فرعونیان، زمین آنان را نمیشناسند. آنها در میان اهل آسمانها شناخته شدهاند. این عضوهای بریده، و پیکرهای پاک را جمع میکنند و به خاک میسپارند و نشانهای بر آرامگاه پدرت میگذارند که گذشت شبها و روزها، آن را از بین نمیبرد. سردمداران کفر و پیروان گمراهشان تلاش بسیار در نابودی و محو اثر میکنند؛ اما حاصل این کوشش، جز بلند نامی شهیدان نیست.
چشم انداز خونها و پیکرهای پراکنده در این جا و آن جا و شمشیرهای شکسته و تیرهای فرو رفته در شنزار، حکایت از نبردی هراسانگیز میکند که مردان مرگ شکن سطر سطرش را نگاشتند؛ و در دل آن، چشمه زندگی را جوشاندند و پرده از جاودانگی برداشتند.
زنی که عمرش از پنجاه گذشته بود، به طرف پیکری گام پیش نهاد که آن را میشناخت. در کودکی، او را پرورش داده بود، در بزرگسالی مراقبت کرده بود و حالا او را میدید که با سُم ضربههای اسبان دیوانه پاره پاره میشود.
زینب(علیهالسلام)، جایی که حسین(علیهالسلام) افتاده بود زانو زد. پیکری پاره پاره و آرام خفته. زینب دست زیر بدن برادر گذاشت. نگاهش را به آسمان دوخت و با چشمانی خون فشان زمزمه کرد:
ـ خداوندگارا! این قربانی را از ما قبول فرما.
و سکینه خویش را بر پیکر پدر بزرگوارش افکند و آن را در آغوش کشید و در خلسه فرو رفت. سکینه به صدایی گوش فرا میداد که از ژرفای شنهای آغشته به خون میآمد... همهمهای آسمانی و شگفتانگیز که مانند صدای پدرش بود:
ـ شیعه من! هرگاه آب گوارایی نوشیدید، مرا به یاد آورید.
اگر از غریب یا شهیدی نامی برده شد، بر من بگریید.
قبایل با ننگی ابدی آهنگ برگشت به کوفه کردند و سکینه همچنان به پیکر آغشته به خون پدر آویخته بود.
عربهای صحرانشین، یورش آوردند و به زور وی را از پیکر جدا ساختند و سر نیزهها به بدنش زدند تا بر شترش نشست.
بیست زن گریان و جوانی بیمار و یتیمانی کوچک و هراسان، تنها غنایم قبایل در طولانیترین روز تاریخ بود. اسبها برای رساندن خبر خوش به حاکم شهرِ نام و نیرنگ، از یکدیگر پیشی میگرفتند.
قبایل، کنارههای فرات را ترک کردند؛ فرات را به حال خود گذاردند تا همانند ماری سرگشته و تنها، در بیابان پیچ و خم خورده و ره سپارد.
قافله اسیران با چشمهایی اندوهگین، به پیکرهایی مینگریستند که چون ستارگانی خاموش، پراکنده بر رملستان، افتاده بودند. پیکرها کم کم ناپدید شدند و سکوت هراس انگیزی همه جا خیمه زد؛ امام مویهای هراس آور از ژرفای زمین ارغوانی به گوش میرسید... .
نویسنده: کمال السید
مترجم: حسین سیدی
پینوشتها:
1ـ اهل ذمّه، مسیحیان، یهودیان و زرتشتیان هستند که در کشورهای اسلامی با شرایطی زندگی میکنند. ظاهراً نپذیرفتن این لباس به خاطر شباهت به لباس غیر
ارسال شده توسط
نویسنده
برچسبها:
مصائب حسینی
0 نظرات:
ارسال یک نظر