پدیدآورنده:نویسنده: کمال السید،
لحظه کوچ فرا رسید. آخرین سبطِ پیامبر (صلی‏الله‏علیه‏وآله) چشمان درخشنده‏اش را در رملستان بی کرانه، تا افق چرخاند. زنان و کودکان از خیمه‏ها بیرون آمدند. چشم‏های اندوهگین به آخرین مرد خیره شده بود، یا به آخرین زنجیره‏های امید. حسین(علیه‏السلام)، تاریخ و انسان را مخاطب خویش ساخت و با تمامی وجود آواز برآورد:
ـ آیا پاسداری هست که از حرم رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله) پاسداری کند؟ آیا خداپرستی هست که در مورد ما از خدا بهراسد؟
آوایش گریه‏ها و مویه‏ها را درهم آمیخت و در اشک و خون غوطه‏ور ساخت. جوانِ از پا افتاده از بیماری، برخاست... به سختی خود و شمشیرش را می‏کشید. بر عصا تکیه داده بود. جوانی که پدرش او را برای زمانی دیگر نگه داشته بود.
حسین (علیه‏السلام)، با صدای بلند از خواهر خواست:
ـ او را نگه دارید تا زمین از تبار محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله) تهی نماند.
اندوه بسان دسته‏های کلاغ میان خیمه‏ها پرسه می‏زد؛ روی دل‏های غمگین می‏نشست و وقوع فاجعه را خبر می‏داد.
حسین (علیه‏السلام) برای وداع ایستاد؛ وداع با جهان. خورشید با شعله‏هایش زمین را پوشانده بود و فرات جاری بود. و باد می‏توفید و به دوردست‏ها می‏گریخت ؛ دیوانه از کوچ، خسته از سفر.. و حسین (علیه‏السلام) تن پوش عروج پوشیده بود و بر سرش عمامه‏ای گلگون. جامه پیامبر را پوشیده و شمشیرش را به کمر بسته بود.
قبایل با دیدنش دیوانه می‏شوند و در ژرفای وجودشان حسّ انتقام شعله می‏کشد و چشمانشان به شوق غارت می‏درخشد.
حسین (علیه‏السلام) لباسی بی‏ارزش می‏طلبد تا زیر جامه‏اش بپوشد. لباس زیر کوتاهی برایش می‏آورند. آن را با گوشه شمشیرش کنار می‏زند:
ـ این لباس اهل ذمه1 است.
و سرانجام لباسی قدیمی برگزید، با شمشیر پاره‏اش کرد و زیر لباسش پوشید.
قبایل برای کشتن نوه پیامبر مهیّا می‏شوند، و او با کودکان و زنان خداحافظی می‏کند.
شیرخواره‏اش را در آغوش می‏کشد، می‏بوسدش و با دریغ نجوا می‏کند:
ـ درود باد رحمت خدا از این مردم که جدّ تو مصطفی (صلی‏الله‏علیه‏وآله)، دشمن آنان است.
لب‏های کوچک شیرخواره در جستجوی آب بودند، و فرات از آب موج می‏زد و بسانِ ماری در دل بیابان پیچ و تاب می‏خورد و ره می‏سپرد. حسین (علیه‏السلام) گام پیش نهاد و کودک تشنه را با خویش آورد:
ـ آیا قطره آبی نیست؟
تیری از کمان نیرنگ رها شد که پیکانش پیک مرگ بود.
خون زلال شیرخواره، سینه حسین (علیه‏السلام) را فرامی‏گیرد. پدر، مشتش را از فواره خون پُر می‏کند و به آسمان می‏پاشد. پشنگِ خون، عروج می‏کنند و پرده‏های دور گست را می‏شکافد.
حسین زمزمه کرد: «آن چه این حادثه را بر من آسان می‏کند، آن است که در برابر چشمِ پروردگار است. خداوندگارا! تو گواه بر مردمی هستی که شبیه‏ترین مردم به پیامبرت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله) را کشتند.
نمادی فرشته گون از برابرش می‏گذرد. از بال‏هایش عطر بهشت می‏وزد:
ـ او را رها کن حسین(علیه‏السلام)! برایش در بهشت دایه‏ای است.
بسانِ تندبادی خشماگین، حسین به طرف کوفیان شتافت و آنان را به خاک انداخت:
من حسین(علیه‏السلام) پسر علی(علیه‏السلام) هستم.
سوگند خورده‏ام کرنش نکنم...
پسر سعد که رؤیاهایش را بر باد رفته می‏دید فریاد برآورد: «این پسر کسی است که عرب‏های بسیاری را کشته است! از هر سوی بر او حمله برید.»
کوفیان بر ضد او همدل و همدست شدند و هزاران تیر به سوی او روانه شد و میان او و خیمه‏ها فاصله افکند.
آخرین بازمانده رسول بانگ برآورد: «ای پیروان خاندان ابوسفیان! اگر دین ندارید و از روز واپسین نمی‏هراسید، پس در دنیای خویش آزاده باشید و به حَسَب و نَسَب خویش باز گردید اگر گمان می‏برید عرب هستید!»
شمر فریاد زد: «پسر فاطمه(علیهاالسلام)! چه می‏گویی؟»
ـ من با شما می‏جنگم و زنان را در این میان گناهی نیست. پس سرکشان و نادانان را تا لحظه‏ای که زنده هستم از تعرّض به حرمم باز دارید.
ـ قبول.
دشمنان، آهنگ او کردند. حسین(علیه‏السلام) تشنه، موج‏های نیرنگ را می‏راند... می‏جنگد. پایداری می‏ورزد و سرهای کفرپیشگان را به خاک می‏افکند. به شدت تشنه است و فرات با چهار هزار یا افزونتر محاصره شده. فرات آبش را بر کناره‏ها می‏پاشد و چارپایان به آن نزدیک می‏شوند و حسین(علیه‏السلام) در جستجوی جرعه‏ای آب است.
پسرِ «یغوث» که در جمع دشمنان بود ـ گفت: «سوگند به خداوندگار، هرگز شکست خورده‏ای را ندیدم که فرزندان و خاندان و یارانش کشته شده باشند؛ اما استوارتر و دلیرتر از حسین(علیه‏السلام) باشد».
حسین(علیه‏السلام) بر آنان هجوم می‏بُرد ؛ و آنان از برابرش می‏گریختند و کسی را یارای پایداری در مقابل او نبود.
حسین(علیه‏السلام) دشمنان را شکست می‏دهد. فرات را به چنگ می‏آورد و اسبش را میان آب‏های خروشان می‏راند. موج‏ها در پرتو خورشید می‏درخشند. اسب خنکای آب را حس می‏کند. سرخم می‏کند تا بنوشد و سیراب شود.
صاحب اختیار فرات به اسب ـ که از تبار اسب پیامبر(صلی‏الله‏علیه‏وآله) بود ـ گفت: «تو تشنه کامی و من تشنه کام، و تا تو ننوشی، من نمی‏نوشم.»
اسب سربرآورد و از این کار سرباز زد. سوار دست دراز کرد تا مشتی آب برگیرد؛ مردی از مردان قبایل بانگ زد: «آیا از نوشیدن آب لذت می‏بری، در حالی که حَرَمت را هتک می‏کنند.»
حسین(علیه‏السلام) آب را ریخت و به سوی خیمه‏ها رهسپار شد. چهره‏های هراسان شکفتند. امید برگشته بود.
زنان و دخترکان در گردش حلقه زدند و به او آویختند. خورشید در سراشیبی غروب بود و حسین(علیه‏السلام) با آن کوچ می‏کرد. با خاندانش خداحافظی کرد. برگی از دنیای فردا را برایشان آشکار ساخت و سطرهایی از دفتر روزگاران را برایشان خواند:
ـ مهیای آزمون باشید و بدانید پروردگار بلند مرتبه حامی شماست و به زودی شما را از شرّ دشمنان رهایی می‏بخشد و فرجام کارتان را بهروزی قرار می‏دهد. دشمنانتان را به انواع شکنجه‏ها عذاب می‏کند و شما را به عوض این ناگواری، به انواع نعمت‏ها پاداش می‏دهد. پس زبان به شکوه مگشایید و سخنی بر زبان میاورید که از اجرتان بکاهد.
دخترش سکینه را در جمع وداع کنندگان نیافت. وی را تنها در خیمه یافت که در خلسه فرو رفته بود و به راهِ شگفت پدر می‏اندیشید.
مردی که رؤیای عبور از سد پیکر حسین(علیه‏السلام) بود فریاد برآورد: «در فرصتی که به خویش و خاندانش مشغول است بر او یورش برید.»
کوفیان پیکان‏های زهرآلود می‏افکندند که خیمه‏ها را می‏درید و در لباس زنان فرو می‏رفت. زنان می‏گریختند. چشم‏ها به حسین(علیه‏السلام) خیره شده بود. آخرین مرد بازمانده از تبار رسول چه خواهد کرد؟... حمله آغاز شد. تاریخ از نَفَس افتاد، می‏دوید و به رکاب حسین(علیه‏السلام) می‏آویخت، و حسین(علیه‏السلام) از تاریخ پیشی می‏گرفت و تاریخ، حیران در دلِ رملستان ایستاده بود.
کوفیان، هراسان در برابرش می‏گریختند و رگبار تیرها از هر سو او را در بر گرفته بود. و حسین(علیه‏السلام)، بر مرگ چیره می‏شد. دیوار زمان‏ها را فرو می‏ریخت و از قرن‏ها عبور می‏کرد.
روح بزرگ، آهنگ خروج از بدن زخمی حسین(علیه‏السلام) داشت. زخم‏ها چون چشمه‏های زاینده، شنزار تشنه را سیراب می‏کرد... و فرات دریغ از قطره‏ای آب، تلاش در گریز داشت.
ـ ای حسین(علیه‏السلام)! آیا فرات را بسانِ سینه ماران نمی‏بینی؟ از آن نمی‏نوشی تا از تشنگی جان سپاری!
«ابوحتوف» تیری به پیشانی او افکند. تیر را از پیشانی بیرون کشید و خون از جبینِ آسمان سای ا و جوشید.
مردِ تنها، نجوا کرد:
ـ خداوندگارا! مرا در میان بندگان سرکش می‏بینی. پروردگارا! تعدادشان را به شما آر، آنان را نابود کن و یک تن از آن‏ها را بر پهنه خود باقی مگذار و هرگز نبخششان.
و آن گاه با تمامی وجود فریاد بر آورد:
ـ ای امتِ سرکش! بعد از پیامبر (صلی‏الله‏علیه‏وآله) با تبارش رفتاری بد داشتید. زمانی که مرا بکشید، کشتن دیگری برایتان آسان می‏شود و حرمتی باقی نمی‏ماند. امیدوارم که خدایم با شهادت، مرا گرامی بدارد و به خاطر من از شما ـ از جایی که نمی‏فهمید ـ انتقام گیرد.
گرگی از میان قبایل زوزه کشید:
ـ ای پسر فاطمه(علیهاالسلام)! چگونه خدا به خاطر تو از ما انتقام می‏گیرد؟
ـ شوربختی میان شما می‏افکند و خونتان را می‏ریزد و سپس انواع عذاب بر شما فرو می‏ریزد.
خون از بدن بی رمق حسین می‏تراود. خون بسیاری که زمین را رنگین می‏کند.
حسین(علیه‏السلام) ایستاد تا دمی بیاساید. مردی از قبایل، سنگی به سویش افکند و خون از پیشانی‏اش جوشید.
خواست با گوشه لباس از خونریزی پیشانی پیشگیری کند اما تیری با سه پیکان بر قلبش نشست. تیر به قلبِ کوه ایمان اصابت کرد. پایان رنج و آغاز کوچ به دنیای آرامش.
حسین(علیه‏السلام) از درد نالید:
ـ بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله.
آن گاه فروتنانه چهره‏اش را به سوی آسمان گرفت:
ـ پروردگارا! تو می‏دانی اینان مردی را می‏کشند که جز او زاده دختر پیامبری بر پهنه خاک نیست!
حسین(علیه‏السلام) دستش را از خون پُر می‏کند و به آسمان می‏پاشد و بانگ بر می‏آورد:
ـ آن چه این حادثه را بر من آسان می‏کند، آن است که برابر چشم خدا رخ می‏دهد.
بار دیگر، حسین(علیه‏السلام) مشت خود را از خون پُر می‏کند و موی سر و محاسن خود را خضاب می‏نماید و مهیای کوچ می‏شود:
ـ این گونه با خدا و جدم رسول خدا(صلی‏الله‏علیه‏وآله) دیدار می‏کنم...
و آن‏گاه بدنش سست شد و چون ستاره‏اش خاموش بر خاک افتاد.
پسر «نسر» به سویش گام پیش نهاد. کینه از چشمانش می‏درخشید. شمشیری بر سر حضرت فرود آورد.
حسین(علیه‏السلام) دردمندانه گفت:
ـ با دست راستت نه بیاشامی و نه بخوری. خداوند تو را در جمع بیدادگران قرار دهد.
قبایل بر او حلقه زدند و چون سگان، پیکرش را به دندان گرفتند.
حسین(علیه‏السلام) زیر لب گفت:
ـ این است تعبیر آن خواب من که اینک پروردگارم آن را واقعیت بخشیده است.2
«زرعة» بر شانه چپش ضربتی فرود آورد و «پسر نمیر» به گلویش تیری افکند و «سنان» نیزه‏ای در ترقوه‏اش فروبُرد، سپس بیرون آورد و در سینه‏اش جای داد و تیری بر حنجره‏اش افکند.
در چشمانِ بی رمقش هنوز اندکی درخشش بود؛ در آستانه کوچ حسین(علیه‏السلام) نگاهش را به آسمان دوخت:
ـ خداوندگارا! تو بلند جایگاهی؛ نیرویت عظیم است؛ احاطه نمی‏شوی؛ از مردم بی‏نیازی؛ بلند مرتبه‏ای ؛ توانا بر خواسته‏هایت هستی؛ رحمتت نزدیک است؛ راست پیمانی؛ باران نعمتت می‏بارد؛ به خوبی می‏آزمایی، هر گاه تو را بخوانند، نزدیکی؛ بر آن چه آفریدی محیطی؛ نیازمندانه تو را می‏خوانم و مستمندانه به تو می‏گرایم؛ بر فرمانت شکیبایم؛ ای خدایی که جز تو پروردگاری نیست.
اسب حسین چه می‏کند؟ چرا بر گِرد صاحبش می‏چرخد؟ پیشانی‏اش را به خون او آغشته می‏سازد. می‏بوید و با خشم شیهه می‏زند:
ـ بیداد! از مردمی که نوه پیامبرشان را کشتند.
پسر سعد بانگ زد:
ـ اسب را بگیرید که از تبار اسب پیامبر(صلی‏الله‏علیه‏وآله) است. اسب را محاصره کردند و راه بر او بستند.
اسب پایداری می‏ورزد... به آتشفشانی تبدیل می‏شود و فرمانده قبایل از نَفَس می‏افتد.
ـ رهایش کنید تا ببینیم چه می‏کند.
ـ اسب به سوی خیمه‏ها روان می‏شود و با صدای بلند شیهه می‏زند:
ـ بیداد! بیداد! از مردمی که نوه پیامبرشان را کشتند.
زنان و کودکان بیرون آمدند. فاجعه‏ای رخ داده بود. زینب فریاد برآورد:
ـ ای محمد(صلی‏الله‏علیه‏وآله)! ای پدر! ای علی(علیه‏السلام)! ای جعفر طیّار! ای حمزه! این حسین(علیه‏السلام)است، افتاده بر خاک، افتاده در کربلا؛ کاش آسمان بر زمین فرو می‏افتاد و کاش کوه‏ها بر دشت‏ها فرو می‏ریخت.
وقتی زینب(علیهاالسلام) رسید، حسین(علیه‏السلام) در آستانه کوچ بود.
قبایل دیوانه وار، بر گِرد آخرین بازمانده پیامبر(صلی‏الله‏علیه‏وآله) می‏چرخیدند. زمین به لرزه درآمده بود.
زینب(علیهاالسلام) چه می‏توانست بکند؟ حسین(علیه‏السلام) بدنش پاره پاره شده بود و روح همان روح بود؛ دلیر و بی باک. زینب تلاش می‏کند کور سوی انسانیت را در فرمانده قبایل شعله ور نگه دارد. با سوز و گداز فریاد برآورد:
ـ ای عمر سعد! حسین(علیه‏السلام) را می‏کشند و تو می‏نگری؟!
ولی انسانیت در وجود عمر سعد مرده بود.
فرمانده بر قبایل فریاد زد تا پرده نمایش را فرو افکنند:
ـ بر او فرود آیید و آسوده‏اش کنید.
ـ زینب(علیهاالسلام) بانگ برآورد!
ـ مسلمانی در میان شما نیست؟!
پاسخی نیامد. انسانیت مرده بود.
ـ بر او فرود آیید و راحتش کنید.
شمر با شوق منتظر اشاره بود. چشمانش با درنده خویی درخشید. پیکر پاره پاره حسین را لگد کوب کرد و بر سینه‏اش نشست. محاسنش را در مشت گرفت و شمشیر نیرنگ را بر سر حسین(علیه‏السلام) فرود آورد.
بدن، آرام و بی حرکت افتاده است و سگان انسان نما پیکری خونین را می‏درند. سرِ پسرِ پیامبر(صلی‏الله‏علیه‏وآله) بر فراز نیزه‏ای بلند، بالا می‏آید تا بر کرانه جهان بنگرد و سوره کهف بخواند.
خورشید خاموش شد و آسمان خونِ تیره بارید و افقِ مغرب چون زخمی خونین، آشکار گشت.
قبایل، دیوانه وار به خیمه‏ها حمله ور شدند و در آن‏ها آتش افروختند. زنان و کودکان گریختند.
ده اسب دیوانه تاخت آوردند. اسبانی معتاد به غارت و تاراج. اسبانی که عادت به لگد کوب کردن گل‏های بنفشه داشتند. زمین، زیر سم ضربه‏ها ـ که سینه حسین(علیه‏السلام) را خُرد می‏کنند ـ می‏لرزد. و از پیکر حسین(علیه‏السلام) بوی بوسه‏های محمد(صلی‏الله‏علیه‏وآله) و زهرا(علیهاالسلام) می‏تراود. فضا را می‏آکَند و با ذرات شن‏های بیابان و تاریخ درهم می‏آمیزد.
آتش، خیمه‏ها را می‏بلعد و فریادهای کودکان به آسمان می‏رود و گرگ‏ها با درنده خویی زوزه می‏کشند.
شب، بسیار ظلمانی است. باد شن‏ها را پراکنده می‏سازد، بدن‏های برهنه را با غبار می‏پوشاند و قبایل غارت آغاز می‏کنند و فرات می‏گریزد و سر حسین بر فراز نیزه‏ای بلند به فرجام جهان می‏نگرد؛ به قافله‏هایی که از رحِمِ روزگاران می‏آیند.
خیمه‏ها در توفان
خورشید گریخت و در ورای افق سرخ پنهان شد و ماهِ کم فروغ بسانِ چشم گریسته طلوع کرد. قبایل همچنان در خیمه‏ها چون توفان می‏وزیدند و آتش می‏افروختند، و آتش همانند دهان گرسنه دیوانه‏ای باز می‏شد و همه چیز را می‏بلعید.
گرگ‏ها زوزه می‏کشیدند و بره‏های هراسان را می‏دریدند.
فریادها طنین می‏افکند:
ـ نه به کوچکشان رحم کنید و نه بزرگشان.
گرگ‏ها به خیمه‏ای هجوم می‏برند که جوانی بیمار در آن به سر می‏برد و نمی‏تواند برخیزد... شمر، شمشیرش را برهنه کرد. همچنان تشنه خون بود. مردی از قبایل کارش را زشت می‏شمارد:
ـ او فقط پسری بیمار است.
ـ پسر زیاد فرمان داده پسران حسین(علیه‏السلام) را بکشیم.
و زینب با شجاعتی چون پدر بانگ برآورد:
ـ نمی‏گذارم، مگر این که اول مرا بکشی.
آوا دهنده‏ای دستور تقسیم غنایم را داد و رهبران قبایل با هم درگیر شدند!
سرهای بریده بر سر نیزه‏ها می‏رود. کاروانی از سر پیروزمندان که سر نوه رسول خدا(صلی‏الله‏علیه‏وآله) طلایه دار آن بود. هفتاد سر یا فزونتر؛ سرهایی که برای غیر خدا خم نشده بودند.
جوان بیمار با دیدن این صحنه‏ها دل‏پریش شد. عمه‏اش، که دیوارهای زمان را می‏شکافت گفت:
ـ تو را چه شده، ای بازمانده جد و پدر و برادرانم که چنین می‏کنی؟
سوگند به پروردگار، این [ماجراها] میثاقی بود از جانب خدا نسبت به پدر و نیای تو. خداوندگار از مردمی پیمان گرفته است که فرعونیان، زمین آنان را نمی‏شناسند. آن‏ها در میان اهل آسمان‏ها شناخته شده‏اند. این عضوهای بریده، و پیکرهای پاک را جمع می‏کنند و به خاک می‏سپارند و نشانه‏ای بر آرامگاه پدرت می‏گذارند که گذشت شب‏ها و روزها، آن را از بین نمی‏برد. سردمداران کفر و پیروان گمراهشان تلاش بسیار در نابودی و محو اثر می‏کنند؛ اما حاصل این کوشش، جز بلند نامی شهیدان نیست.
چشم انداز خون‏ها و پیکرهای پراکنده در این جا و آن جا و شمشیرهای شکسته و تیرهای فرو رفته در شنزار، حکایت از نبردی هراس‏انگیز می‏کند که مردان مرگ شکن سطر سطرش را نگاشتند؛ و در دل آن، چشمه زندگی را جوشاندند و پرده از جاودانگی برداشتند.
زنی که عمرش از پنجاه گذشته بود، به طرف پیکری گام پیش نهاد که آن را می‏شناخت. در کودکی، او را پرورش داده بود، در بزرگسالی مراقبت کرده بود و حالا او را می‏دید که با سُم ضربه‏های اسبان دیوانه پاره پاره می‏شود.
زینب(علیه‏السلام)، جایی که حسین(علیه‏السلام) افتاده بود زانو زد. پیکری پاره پاره و آرام خفته. زینب دست زیر بدن برادر گذاشت. نگاهش را به آسمان دوخت و با چشمانی خون فشان زمزمه کرد:
ـ خداوندگارا! این قربانی را از ما قبول فرما.
و سکینه خویش را بر پیکر پدر بزرگوارش افکند و آن را در آغوش کشید و در خلسه فرو رفت. سکینه به صدایی گوش فرا می‏داد که از ژرفای شن‏های آغشته به خون می‏آمد... همهمه‏ای آسمانی و شگفت‏انگیز که مانند صدای پدرش بود:
ـ شیعه من! هرگاه آب گوارایی نوشیدید، مرا به یاد آورید.
اگر از غریب یا شهیدی نامی برده شد، بر من بگریید.
قبایل با ننگی ابدی آهنگ برگشت به کوفه کردند و سکینه همچنان به پیکر آغشته به خون پدر آویخته بود.
عرب‏های صحرانشین، یورش آوردند و به زور وی را از پیکر جدا ساختند و سر نیزه‏ها به بدنش زدند تا بر شترش نشست.
بیست زن گریان و جوانی بیمار و یتیمانی کوچک و هراسان، تنها غنایم قبایل در طولانی‏ترین روز تاریخ بود. اسب‏ها برای رساندن خبر خوش به حاکم شهرِ نام و نیرنگ، از یکدیگر پیشی می‏گرفتند.
قبایل، کناره‏های فرات را ترک کردند؛ فرات را به حال خود گذاردند تا همانند ماری سرگشته و تنها، در بیابان پیچ و خم خورده و ره سپارد.
قافله اسیران با چشم‏هایی اندوهگین، به پیکرهایی می‏نگریستند که چون ستارگانی خاموش، پراکنده بر رملستان، افتاده بودند. پیکرها کم کم ناپدید شدند و سکوت هراس انگیزی همه جا خیمه زد؛ امام مویه‏ای هراس آور از ژرفای زمین ارغوانی به گوش می‏رسید... .
نویسنده: کمال السید
مترجم: حسین سیدی
پی‏نوشت‏ها:
1ـ اهل ذمّه، مسیحیان، یهودیان و زرتشتیان هستند که در کشورهای اسلامی با شرایطی زندگی می‏کنند. ظاهراً نپذیرفتن این لباس به خاطر شباهت به لباس غیر
ارسال شده توسط نویسنده برچسب‌ها:

0 نظرات: