۱۳۸۷ آذر ۱۵, جمعه
در
۲۱:۲۴
|
منابع مقاله:
مجموعه آثار ج 17 ، مطهری، مرتضی؛
مطابق معتبرترین نقلها اولین کسی که از خاندان پیغمبر شهید شد،جناب علی اکبر و آخرینشان جناب ابوالفضل العباس بود،یعنی ایشان وقتی شهید شدند که دیگر از اصحاب و اهل بیت کسی نمانده بود،فقط ایشان بودند و حضرت سید الشهداء.آمد عرض کرد:برادر جان!به من اجازه بدهید به میدان بروم که خیلی از این زندگی ناراحت هستم.جناب ابوالفضل سه برادر کوچکترش را مخصوصا قبل از خودش فرستاد،گفت:بروید برادران! من میخواهم اجر مصیبتبرادرم را برده باشم.میخواست مطمئن شود که برادران مادریاش حتما قبل از او شهید شدهاند و بعد به آنها ملحق بشود.
بنا بر این ام البنین است و چهار پسر،ولی ام البنین در کربلا نیست،در مدینه است.آنان که در مدینه بودند از سرنوشت کربلا بی خبر بودند.به این زن،مادر این چند پسر که تمام زندگی و هستیاش همین چهار پسر بود،خبر رسید که هر چهار پسر تو در کربلا شهید شدهاند.البته این زن زن کاملهای بود،زن بیوهای بود که همه پسرهایش را از دست داده بود.گاهی میآمد در سر راه کوفه به مدینه مینشست و شروع به نوحه سرایی برای فرزندانش میکرد.تاریخ نوشته است که این زن خودش یک وسیله تبلیغ علیه دستگاه بنی امیه بود.هر کس که میآمد از آنجا عبور کند متوقف میشد و اشک میریخت.مروان حکم که یک وقتی حاکم مدینه بوده و از آن دشمنان عجیب اهل بیت است، هر وقت میآمد از آنجا عبور کند بی اختیار مینشست و با گریه این زن میگریست. این زن اشعاری دارد و در یکی از آنها میگوید:
لا تدعونی ویک ام البنین
تذکرینی بلیوث العرین
کانتبنون لی ادعی بهم
و الیوم اصبحت و لا من بنین (1)
مخاطب را یک زن قرار داده،میگوید:ای زن،ای خواهر!تا به حال اگر مرا ام البنین مینامیدی،بعد از این دیگر ام البنین نگو،چون این کلمه خاطرات مرا تجدید میکند،مرا به یاد فرزندانم میاندازد،دیگر بعد از این مرا به این اسم نخوانید،بله،در گذشته من پسرانی داشتم ولی حالا که هیچیک از آنها نیستند.
رشیدترین فرزندانش جناب ابوالفضل بود و بالخصوص برای جناب ابوالفضل مرثیه بسیار جانگدازی دارد،میگوید:
یا من رای العباس کر علی جماهیر النقد
و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذی لبد
انبئت ان ابنی اصیب براسه مقطوع ید
ویلی علی شبلی امال براسه ضرب العمد
لو کان سیفک فی یدیک لما دنی منه احد (2)
پرسیده بود که پسر من،عباس شجاع و دلاور من چگونه شهید شد؟دلاوری حضرت ابوالفضل العباس از مسلمات و قطعیات تاریخ است.او فوق العاده زیبا بوده است که در کوچکی به او میگفتند قمر بنی هاشم،ماه بنی هاشم.در میان بنی هاشم میدرخشیده است.اندامش بسیار رشید بوده که بعضی از مورخین معتبر نوشتهاند هنگامی که سوار بر اسب میشد،وقتی پاهایش را از رکاب بیرون میآورد،سر انگشتانش زمین را خط میکشید.بازوها بسیار قوی و بلند،سینه بسیار پهن.میگفت که پسرش به این آسانی کشته نمیشد.از دیگران پرسیده بود که پسر من را چگونه کشتند؟به او گفته بودند که اول دستهایش را قطع کردند و بعد به چه وضعی او را کشتند.آن وقت در این مورد مرثیهای گفت.میگفت:ای چشمی که در کربلا بودی،ای انسانی که در صحنه کربلا بودی آن زمانی که پسرم عباس را دیدی که بر جماعتشغالان حمله کرد و افراد دشمن مانند شغال از جلوی پسر من فرار میکردند.پسران علی پشتسرش ایستاده بودند و مانند شیر بعد از شیر، پشت پسرم را داشتند.وای بر من!به من گفتهاند که بر شیر بچه تو عمود آهنین فرود آوردند.عباس جانم،پسر جانم!من خودم میدانم که اگر تو دست در بدن میداشتی، احدی جرات نزدیک شدن به تو را نداشت.
و لا حول و لا قوة الا بالله
پینوشتها:
1) منتهی الآمال،ج 1/ص386.
2) همان.
ارسال شده توسط
نویسنده
برچسبها:
مصائب حسینی
0 نظرات:
ارسال یک نظر