۱۳۸۷ آذر ۱۵, جمعه
در
۲۱:۱۲
|
منابع مقاله:
مجموعه آثار ج 17 ، مطهری، مرتضی؛
امام حسین علیه السلام در هشتم ذی الحجه،در همان جوش و خروشی که حجاج وارد مکه میشدند و در همان روزی که باید به جانب منی و عرفات حرکت کنند،پشتبه مکه کرد و حرکت نمود و آن سخنان غرای معروف را-که نقل از سید بن طاووس است-انشاء کرد. منزل به منزل آمد تا به نزدیک سر حد عراق رسید.حال در کوفه چه خبر است و چه میگذرد، خدا عالم است.داستان عجیب و اسف انگیز جناب مسلم در آنجا رخ داده است.امام حسین علیه السلام در بین راه شخصی را دیدند که از طرف کوفه به این طرف میآمد. (در سرزمین عربستان جاده و راه شوسه نبوده که از کنار یکدیگر رد بشوند.بیابان بوده است،و افرادی که در جهتخلاف هم حرکت میکردند،با فواصلی از یکدیگر رد میشدند.)لحظهای توقف کردند به علامت اینکه من با تو کار دارم،و میگویند این شخص امام حسین علیه السلام را میشناخت و از طرف دیگر حامل خبر اسف آوری بود. فهمید که اگر نزد امام حسین برود،از او خواهد پرسید که از کوفه چه خبر،و باید خبر بدی را به ایشان بدهد.نخواست آن خبر را بدهد و لذا راهش را کج کرد و رفت طرف دیگر.دو نفر دیگر از قبیله بنی اسد که در مکه بودند و در اعمال حجشرکت کرده بودند،بعد از آنکه کار حجشان به پایان رسید،چون قصد نصرت امام حسین را داشتند،به سرعت از پشتسر ایشان حرکت کردند تا خودشان را به قافله ابا عبد الله برسانند.
اینها تقریبا یک منزل عقب بودند.برخورد کردند با همان شخصی که از کوفه میآمد.به یکدیگر که رسیدند به رسم عرب انتساب کردند،یعنی بعد از سلام و علیک،این دو نفر از او پرسیدند:نسبت را بگو،از کدام قبیله هستی؟گفت:من از قبیله بنی اسد هستم. اینها گفتند:عجب!«نحن اسدیان»ما هم که از بنی اسد هستیم.پس بگو پدرت کیست،پدر بزرگت کیست؟او پاسخ گفت،اینها هم گفتند تا همدیگر را شناختند.بعد،این دو نفر که از مدینه میآمدند گفتند:از کوفه چه خبر؟گفت:حقیقت این است که از کوفه خبر بسیار ناگواری است و ابا عبد الله که از مکه به کوفه میرفتند وقتی مرا دیدند توقفی کردند و من چون فهمیدم برای استخبار از کوفه است نخواستم خبر شوم را به حضرت بدهم.تمام قضایای کوفه را برای اینها تعریف کرد. این دو نفر آمدند تا به حضرت رسیدند.به منزلی اولی که رسیدند حرفی نزدند.صبر کردند تا آنگاه که ابا عبد الله در منزلی فرود آمدند که تقریبا یک شبانه روز از آن وقت که با آن شخص ملاقات کرده بودند فاصله زمانی داشت.حضرت در خیمه نشسته و عدهای از اصحاب همراه ایشان بودند که آن دو نفر آمدند و عرض کردند:یا ابا عبد الله!ما خبری داریم،اجازه میدهید آن را در همین مجلس به عرض شما برسانیم یا میخواهید در خلوت به شما عرض کنیم؟ فرمود:من از اصحاب خودم چیزی را مخفی نمیکنم،هر چه هست در حضور اصحاب من بگویید.یکی از آن دو نفر عرض کرد:یا ابن رسول الله!ما با آن مردی که دیروز با شما برخورد کرد ولی توقف نکرد،ملاقات کردیم،او مرد قابل اعتمادی بود،ما او را میشناسیم،هم قبیله ماست،از بنی اسد است.ما از او پرسیدیم در کوفه چه خبر است؟ خبر بدی داشت،گفت من از کوفه خارج نشدم مگر اینکه به چشم خود دیدم که مسلم و هانی را شهید کرده بودند و بدن مقدس آنها را در حالی که ریسمان به پاهایشان بسته بودند در میان کوچهها و بازارهای کوفه میکشیدند.ابا عبد الله خبر مرگ مسلم را که شنید،چشمهایش پر از اشک شد ولی فورا این آیه را تلاوت کرد: من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا» (1).
در چنین موقعیتی ابا عبد الله نمیگوید کوفه را که گرفتند،مسلم که کشته شد،هانی که کشته شد،پس ما کارمان تمام شد،ما شکستخوردیم،از همین جا برگردیم،جملهای گفت که رساند مطلب چیز دیگری است.این آیه قرآن که الآن خواندم،ظاهرا در باره جنگ احزاب است،یعنی بعضی مؤمنین به پیمان خودشان با خدا وفا کردند و در راه حق شهید شدند،و بعضی دیگر انتظار میکشند که کی نوبت جانبازی آنها برسد.فرمود:مسلم وظیفه خودش را انجام داد،نوبت ماست.
کاروان شهید رفت از پیش وان ما رفته گیر و میاندیش
او به وظیفه خودش عمل کرد،دیگر نوبت ماست.البته در اینجا هر یک سخنانی گفتند. عدهای هم بودند که در بین راه به ابا عبد الله ملحق شده بودند،افراد غیر اصیل که ابا عبد الله آنها را غیظ و در فواصل مختلف از خودش دور کرد.اینها همینکه فهمیدند در کوفه خبری نیستیعنی آش و پلویی نیست،بلند شدند و رفتند(مثل همه نهضتها).«لم یبق معه الا اهل بیته و صفوته»فقط خاندان و نیکان اصحابش با او باقی ماندند که البته عده آنها در آن وقتخیلی کم بود(در خود کربلا عدهای از کسانی که قبلا اغفال شده و رفته بودند در لشکر عمر سعد،یک یک بیدار شدند و به ابا عبد الله ملحق گردیدند)، شاید بیست نفر بیشتر همراه ابا عبد الله نبودند.در چنین وضعی خبر تکان دهنده شهادت مسلم و هانی به ابا عبد الله و یاران او رسید.صاحب لسان الغیب میگوید: بعضی از مورخین نقل کردهاند امام حسین علیه السلام که چیزی را از اصحاب خودش پنهان نمیکرد،بعد از شنیدن این خبر میبایستبه خیمه زنها و بچهها برود و خبر شهادت مسلم را به آنها بدهد،در حالی که در میان آنها خانواده مسلم هست،بچههای کوچک مسلم هستند،برادران کوچک مسلم هستند،خواهر و بعضی از دختر عموها و کسان مسلم هستند.
حالا ابا عبد الله به چه شکل به آنها اطلاع بدهد؟مسلم دختر کوچکی داشت.امام حسین وقتی که نشست او را صدا کرد،فرمود:بگویید بیاید.دختر مسلم را آوردند.او را روی زانوی خودش نشاند و شروع کرد به نوازش کردن.دخترک زیرک و باهوش بود،دید که این نوازش یک نوازش فوق العاده است،پدرانه است،لذا عرض کرد:یا ابا عبد الله! یا بن رسول الله!اگر پدرم بمیرد چقدر... (2) ؟ابا عبد الله متاثر شد،فرمود:دخترکم! من به جای پدرت هستم.بعد از او من جای پدرت را میگیرم.صدای گریه از خاندان ابا عبد الله بلند شد.ابا عبد الله رو کرد به فرزندان عقیل و فرمود:اولاد عقیل!شما یک مسلم دادید کافی است،از بنی عقیل یک مسلم کافی است،شما اگر میخواهید برگردید،بر گردید.عرض کردند:یا ابا عبد الله!یابن رسول الله!ما تا حالا که مسلمی را شهید نداده بودیم در رکاب تو بودیم،حالا که طلبکار خون مسلم هستیم رها کنیم؟ابدا،ما هم در خدمتشما خواهیم بود تا همان سرنوشتی که نصیب مسلم شد نصیب ما هم بشود.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
پینوشتها:
1) احزاب/23.
2) [افتادگی از متن پیاده شده از نوار است.]
ارسال شده توسط
نویسنده
برچسبها:
مصائب حسینی
0 نظرات:
ارسال یک نظر