۱۳۸۷ آذر ۱۵, جمعه در ۲۱:۱۵ |  

پدیدآورنده:مهدیه باقری ،
،
نمی‏دانم، آن‏قدر تو شبیه رسول الله صلی الله علیه و آله بودی و تمام وجودت، حرکاتت، رفتارت، خلق و خویت، نسخه رسول بود، که وقتی آن مرد یهودی که در رؤیایش پیامبر صلی الله علیه و آله را دیده بود، نزد امیرت حسین (ع) آمد و رؤیای خود را باز گفت ; آنگاه مولایت‏حسین، سردار سبز کربلا، به او فرمود: «اگر او را ببینی، می‏شناسی‏» آری! آنگاه مولایت تو را که تنها یادگار روزهای حسن و حسین و رسول صلی الله علیه و آله بودی، فرا خواند . آن مرد یهودی وقتی تو را دید نمی‏دانم چه دید، که این‏چنین حیران شد و از جام اسلام، جرعه شیعه را نوشید . (1)
و اینک میدان کارزار است و علی اکبر
... صدایی به گوش می‏رسد . روزگار غریبی است ; خلاصه غربت کربلا، حسین، نقطه اوج بشریت، علی اکبر (ع) را تماشا می‏کند . علی اکبر (ع) خلاصه غیرت علوی و شجاعت هاشمی، شمشیر بر کمر بسته، آفتاب از همیشه داغتر و روز از همیشه طولانی‏تر . قصه عجیبی است، سی‏هزار لشکر و یک علی‏اکبر . پدر عشق و آفتاب را ببین . عجیب تو را می‏کاود . آخر تو انتهای نگاه اویی . در تو پرواز عشق را می‏بیند و خلاصه کودکی‏اش را که با حسن . سوار بر دوش جدش می‏شد، آخر تو شباهتی عجیب به جدش رسول الله داری .
و آخرین نگاه در غبار و عطش و خو ن ...
... علی اکبرم اندکی صبر کن! دستهایم تاول زده‏اند . آخر هیچ نقطه ابهامی در شجاعت و ایمانت نیست . دفتر تاریخ را تکاندم . جوشش وجودم علی اکبر بود . آخر تو نیاز به گفتن نداری . آن لحظه که تو در میدان بودی مولایت عجیب، صفحات قرآن را خواند . صدای زیبایش کمر لشکر عمر بن سعد ملعون را شکست . یاد آن‏لحظه افتادم که مولایت، خورشید نیزه‏ها، قرآن را تلاوت خواهد کرد و تو نیستی که ببینی .
علی اکبر رعنایم، درخشانم، صبر کن! کاش روزگار توقف می‏کرد، تا تو را بیشتر می‏دیدم، تو خلاصه فراست علوی بودی، آوازه تو چنان بلند بود که حتی معاویه - فتنه زمان - دهان به وصف تو باز می‏کند و تو را شایسته‏ترین مردم به خلافت می‏داند . (2)
حالا سخت‏ترین لحظه‏ای را تجسم می‏کنم . می‏دانم تو خود نیز می‏دانی، روزگار هم تعجب می‏کند و می‏نالد . همه چشم‏ها تو را می‏کاوند . حسین علیه السلام در چشمانت‏خلاصه شده است، مادر آبی‏ات لیلا تو را به تماشا نشسته است و حال تو در چشمان جدت نشسته‏ای . نمی‏دانم رسول الله صلی الله علیه و آله و فاطمه علیها السلام و علی (ع) تو را از کدامین پنجره بهشت تماشا می‏کنند؟ صدای چکاچک شمشیر، میدان را پر کرده است . کربلا صحنه شهامت تو شده است . ملائک راه باز کرده‏اند و تو را تماشا می‏کنند . صحنه بر می‏گردد . ناگهان دست پلید «منقذ بن جره بلدی‏» ، ضربه‏ای بر سرت که بوسه‏گاه حسین (ع) و لیلا بود، وارد می‏کند . نمی‏دانم چه شده است؟ بغض آسمان می‏ترکد . چگونه مرداب به خود اجازه می‏دهد که با دریا رویارو شود . دست‏های بلندت قهرمان، برگردن اسب حلقه می‏شود . نمی‏دانم چه شده است؟ دیگر چاهی برای گریستن پیدا نمی‏شود . مولا می‏رود و آسمان می‏غرد مولا می‏رود و زمین می‏لرزد . امیر کاروان می‏آید و آسمان خجل می‏شود . چشم حیرت روزگار هم این چنین فراموشی را به خود ندیده است و حال روح تو از میان بال‏های ملائک تا ملکوت رفته است . تو از جنس آسمان بودی . رفتی و راهت آغاز شد . خورشید بر ماه سجده می‏کند، پدر چگونه داغ پسر را می‏تواند تحمل کند .
... . امشب نیمه حسن می‏رود . عجب روزگاری است . چقدر معادله سختی است . تو به متن خدا پیوستی با خطی سرخ و مولایت نیز این گونه خواهد رفت .
چقدر تماشایی است، آسمانیان امتداد همدیگرند و تو امتداد حسینی و حسین امتداد تو . بندهای زیارت عاشورا تو را زمزمه می‏کنند . تمام وجودم پر از توست . لحظه‏ای صبر کن . صدایت مرا می‏خواند . تو در بعد کدامین قطعه می‏درخشی که این چنین نورانی هستی . صدای تپش قلبی را می‏شنوم که تو را در آغوشش به کربلا هدیه کرد .
علی اکبرم، دعایم کن! مرا تنها نگذار! مرا رها نکن! روزگاری خواهد آمد و سبز پوشی که دستان مرا به دامن تو برساند . سراپای وجودم پر از انقلاب است . تاب ماندن ندارم . مرا به دنیای خودم بر نگردان . دست‏هایم را در دستان مولایت‏بگذار . من با او زائرت خواهم شد، من تا صبح ظهور، مصیبت تو را می‏گریم که خلاصه حسینی هستی .
سپیده صبح دمیده است و صدای باد، همراه با زمزمه زیارت عاشورا در لابه لای خارها می‏پیچد . مردی مهربان، با فانوسی روشن و مشکی آب دور می‏شود ... حالا اینجا تکیه «علی اکبر» (ع) است و فانوس و آب ...
ارسال شده توسط نویسنده برچسب‌ها:

0 نظرات: