۱۳۸۷ آذر ۱۵, جمعه در ۲۲:۰۰ | 0 نظرات  

منابع مقاله:
مجموعه آثار ج 17 ، مطهری، مرتضی؛


در روز جمعه‏ای در شام نماز جمعه است.ناچار خود یزید باید شرکت کند،و شاید امامت نماز را هم خود او به عهده داشت،این را الآن یقین ندارم.(در نماز جمعه خطیب باید اول دو خطابه که بسیار مفید و ارزنده است‏بخواند،بعد نماز شروع می‏شود.اصلا این دو خطابه به جای دو رکعتی است که از نماز ظهر در روز جمعه اسقاط و نماز جمعه تبدیل به دو رکعت می‏شود.)اول آن خطیبی که به اصطلاح دستوری بود،رفت و هر چه قبلا به او گفته بودند گفت،تجلیل فراوان از یزید و معاویه کرد،هر صفت‏خوبی در دنیا بود برای اینها ذکر کرد و بعد شروع کرد به سب کردن و دشنام دادن علی علیه السلام و امام حسین به عنوان اینکه اینها-العیاذ بالله-از دین خدا خارج شدند،چنین کردند،چنان کردند.زین العابدین از پای منبر نهیب زد:«ایها الخطیب!اشتریت مرضاة المخلوق بسخط الخالق‏»تو برای رضای یک مخلوق،سخط پروردگار را برای خودت خریدی.بعد خطاب کرد به یزید که آیا به من اجازه می‏دهی از این چوبها بالا بروم؟(نفرمود منبر. خیلی عجیب است!به قدری اهل بیت پیغمبر مراقب و مواظب این چیزها بودند!مثلا در مجلس یزید،نمی‏گوید:یا امیر المؤمنین!یا ایها الخلیفة!یا حتی به کنیه هم نمی‏گوید: یا ابا خالد!می‏گوید:یا یزید!هم زین العابدین و هم زینب.در اینجا هم نفرمود که اجازه می‏دهی من بروم روی این منبر؟یعنی این که منبر نیست،این چوبهای سه پله‏ای که در اینجا هست که چنین خطیبی می‏رود بالای آن و چنین سخنانی می‏گوید،ما این را منبر نمی‏دانیم.این چهار تا چوب است.)اجازه می‏دهی من بروم بالای این چوبها دو کلمه حرف بزنم؟یزید اجازه نداد.آنهایی که اطراف بودند،از باب اینکه علی بن حسین،حجازی است،اهل حجاز است و سخن مردم حجاز شیرین و لطیف است،برای اینکه به اصطلاح سخنرانی‏اش را ببینند،گفتند:اجازه بدهید،مانعی ندارد.ولی یزید امتناع کرد.پسرش آمد و به او گفت:پدر جان!اجازه بدهید،ما می‏خواهیم ببینیم این جوان حجازی چگونه سخنرانی می‏کند.گفت:من از اینها می‏ترسم.اینقدر فشار آوردند تا مجبور شد،یعنی دید دیگر بیش از این،اظهار عجز و ترس است،اجازه داد.
ببینید این زین العابدین که در آن وقت از یک طرف بیمار بود(منتها بعدها دیگر بیماری نداشت،با ائمه دیگر فرق نمی‏کرد)و از طرف دیگر اسیر،و به قول معروف اهل منبر چهل منزل با آن غل و زنجیر تا شام آمده بود،وقتی بالای منبر رفت چه کرد!چه ولوله‏ای ایجاد کرد!یزید دست و پایش را گم کرد.گفت الآن مردم می‏ریزند و مرا می‏کشند.دست‏به حیله‏ای زد.ظهر بود،یکدفعه به مؤذن گفت:اذان!وقت نماز دیر می‏شود.صدای مؤذن بلند شد.زین العابدین خاموش شد.مؤذن گفت:«الله اکبر،الله اکبر»،امام حکایت کرد:«الله اکبر،الله اکبر».مؤذن گفت:«اشهد ان لا اله الا الله،اشهد ان لا اله الا الله‏»،باز امام حکایت کرد،تا رسید به شهادت به رسالت پیغمبر اکرم.تا به اینجا رسید،زین العابدین فریاد زد:مؤذن!سکوت کن.رو کرد به یزید و فرمود:یزید! این که اینجا اسمش برده می‏شود و گواهی به رسالت او می‏دهید کیست؟ایها الناس! ما را که به اسارت آورده‏اید کیستیم؟پدر مرا شهید کردید که بود؟و این کیست که شما به رسالت او شهادت می‏دهید؟تا آن وقت اصلا مردم درست آگاه نبودند که چه کرده‏اند.
آنوقت‏شما می‏شنوید که یزید بعدها اهل بیت پیغمبر را از آن خرابه بیرون آورد و بعد دستور داد که آنها را با احترام ببرند.نعمان بن بشیر را که آدم نرمتر و ملایمتری بود،ملازم قرار داد و گفت:حداکثر مهربانی را با اینها از شام تا مدینه بکن.این برای چه بود؟آیا یزید نجیب شده بود؟روحیه یزید فرق کرد؟ابدا.دنیا و محیط یزید عوض شد.شما می‏شنوید که یزید،بعد دیگر پسر زیاد را لعنت می‏کرد و می‏گفت: تمام،گناه او بود.اصلا منکر شد و گفت من چنین دستوری ندادم،ابن زیاد از پیش خود چنین کاری کرد.چرا؟چون زین العابدین و زینب اوضاع و احوال را برگرداندند.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.

ارسال شده توسط نویسنده برچسب‌ها:

منابع مقاله:
مجموعه آثار ج 17 ، مطهری، مرتضی؛


در روز جمعه‏ای در شام نماز جمعه است.ناچار خود یزید باید شرکت کند،و شاید امامت نماز را هم خود او به عهده داشت،این را الآن یقین ندارم.(در نماز جمعه خطیب باید اول دو خطابه که بسیار مفید و ارزنده است‏بخواند،بعد نماز شروع می‏شود.اصلا این دو خطابه به جای دو رکعتی است که از نماز ظهر در روز جمعه اسقاط و نماز جمعه تبدیل به دو رکعت می‏شود.)اول آن خطیبی که به اصطلاح دستوری بود،رفت و هر چه قبلا به او گفته بودند گفت،تجلیل فراوان از یزید و معاویه کرد،هر صفت‏خوبی در دنیا بود برای اینها ذکر کرد و بعد شروع کرد به سب کردن و دشنام دادن علی علیه السلام و امام حسین به عنوان اینکه اینها-العیاذ بالله-از دین خدا خارج شدند،چنین کردند،چنان کردند.زین العابدین از پای منبر نهیب زد:«ایها الخطیب!اشتریت مرضاة المخلوق بسخط الخالق‏»تو برای رضای یک مخلوق،سخط پروردگار را برای خودت خریدی.بعد خطاب کرد به یزید که آیا به من اجازه می‏دهی از این چوبها بالا بروم؟(نفرمود منبر. خیلی عجیب است!به قدری اهل بیت پیغمبر مراقب و مواظب این چیزها بودند!مثلا در مجلس یزید،نمی‏گوید:یا امیر المؤمنین!یا ایها الخلیفة!یا حتی به کنیه هم نمی‏گوید: یا ابا خالد!می‏گوید:یا یزید!هم زین العابدین و هم زینب.در اینجا هم نفرمود که اجازه می‏دهی من بروم روی این منبر؟یعنی این که منبر نیست،این چوبهای سه پله‏ای که در اینجا هست که چنین خطیبی می‏رود بالای آن و چنین سخنانی می‏گوید،ما این را منبر نمی‏دانیم.این چهار تا چوب است.)اجازه می‏دهی من بروم بالای این چوبها دو کلمه حرف بزنم؟یزید اجازه نداد.آنهایی که اطراف بودند،از باب اینکه علی بن حسین،حجازی است،اهل حجاز است و سخن مردم حجاز شیرین و لطیف است،برای اینکه به اصطلاح سخنرانی‏اش را ببینند،گفتند:اجازه بدهید،مانعی ندارد.ولی یزید امتناع کرد.پسرش آمد و به او گفت:پدر جان!اجازه بدهید،ما می‏خواهیم ببینیم این جوان حجازی چگونه سخنرانی می‏کند.گفت:من از اینها می‏ترسم.اینقدر فشار آوردند تا مجبور شد،یعنی دید دیگر بیش از این،اظهار عجز و ترس است،اجازه داد.
ببینید این زین العابدین که در آن وقت از یک طرف بیمار بود(منتها بعدها دیگر بیماری نداشت،با ائمه دیگر فرق نمی‏کرد)و از طرف دیگر اسیر،و به قول معروف اهل منبر چهل منزل با آن غل و زنجیر تا شام آمده بود،وقتی بالای منبر رفت چه کرد!چه ولوله‏ای ایجاد کرد!یزید دست و پایش را گم کرد.گفت الآن مردم می‏ریزند و مرا می‏کشند.دست‏به حیله‏ای زد.ظهر بود،یکدفعه به مؤذن گفت:اذان!وقت نماز دیر می‏شود.صدای مؤذن بلند شد.زین العابدین خاموش شد.مؤذن گفت:«الله اکبر،الله اکبر»،امام حکایت کرد:«الله اکبر،الله اکبر».مؤذن گفت:«اشهد ان لا اله الا الله،اشهد ان لا اله الا الله‏»،باز امام حکایت کرد،تا رسید به شهادت به رسالت پیغمبر اکرم.تا به اینجا رسید،زین العابدین فریاد زد:مؤذن!سکوت کن.رو کرد به یزید و فرمود:یزید! این که اینجا اسمش برده می‏شود و گواهی به رسالت او می‏دهید کیست؟ایها الناس! ما را که به اسارت آورده‏اید کیستیم؟پدر مرا شهید کردید که بود؟و این کیست که شما به رسالت او شهادت می‏دهید؟تا آن وقت اصلا مردم درست آگاه نبودند که چه کرده‏اند.
آنوقت‏شما می‏شنوید که یزید بعدها اهل بیت پیغمبر را از آن خرابه بیرون آورد و بعد دستور داد که آنها را با احترام ببرند.نعمان بن بشیر را که آدم نرمتر و ملایمتری بود،ملازم قرار داد و گفت:حداکثر مهربانی را با اینها از شام تا مدینه بکن.این برای چه بود؟آیا یزید نجیب شده بود؟روحیه یزید فرق کرد؟ابدا.دنیا و محیط یزید عوض شد.شما می‏شنوید که یزید،بعد دیگر پسر زیاد را لعنت می‏کرد و می‏گفت: تمام،گناه او بود.اصلا منکر شد و گفت من چنین دستوری ندادم،ابن زیاد از پیش خود چنین کاری کرد.چرا؟چون زین العابدین و زینب اوضاع و احوال را برگرداندند.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.

ارسال شده توسط نویسنده برچسب‌ها:

منابع مقاله:
مجموعه آثار ج 17 ، مطهری، مرتضی؛


در روز جمعه‏ای در شام نماز جمعه است.ناچار خود یزید باید شرکت کند،و شاید امامت نماز را هم خود او به عهده داشت،این را الآن یقین ندارم.(در نماز جمعه خطیب باید اول دو خطابه که بسیار مفید و ارزنده است‏بخواند،بعد نماز شروع می‏شود.اصلا این دو خطابه به جای دو رکعتی است که از نماز ظهر در روز جمعه اسقاط و نماز جمعه تبدیل به دو رکعت می‏شود.)اول آن خطیبی که به اصطلاح دستوری بود،رفت و هر چه قبلا به او گفته بودند گفت،تجلیل فراوان از یزید و معاویه کرد،هر صفت‏خوبی در دنیا بود برای اینها ذکر کرد و بعد شروع کرد به سب کردن و دشنام دادن علی علیه السلام و امام حسین به عنوان اینکه اینها-العیاذ بالله-از دین خدا خارج شدند،چنین کردند،چنان کردند.زین العابدین از پای منبر نهیب زد:«ایها الخطیب!اشتریت مرضاة المخلوق بسخط الخالق‏»تو برای رضای یک مخلوق،سخط پروردگار را برای خودت خریدی.بعد خطاب کرد به یزید که آیا به من اجازه می‏دهی از این چوبها بالا بروم؟(نفرمود منبر. خیلی عجیب است!به قدری اهل بیت پیغمبر مراقب و مواظب این چیزها بودند!مثلا در مجلس یزید،نمی‏گوید:یا امیر المؤمنین!یا ایها الخلیفة!یا حتی به کنیه هم نمی‏گوید: یا ابا خالد!می‏گوید:یا یزید!هم زین العابدین و هم زینب.در اینجا هم نفرمود که اجازه می‏دهی من بروم روی این منبر؟یعنی این که منبر نیست،این چوبهای سه پله‏ای که در اینجا هست که چنین خطیبی می‏رود بالای آن و چنین سخنانی می‏گوید،ما این را منبر نمی‏دانیم.این چهار تا چوب است.)اجازه می‏دهی من بروم بالای این چوبها دو کلمه حرف بزنم؟یزید اجازه نداد.آنهایی که اطراف بودند،از باب اینکه علی بن حسین،حجازی است،اهل حجاز است و سخن مردم حجاز شیرین و لطیف است،برای اینکه به اصطلاح سخنرانی‏اش را ببینند،گفتند:اجازه بدهید،مانعی ندارد.ولی یزید امتناع کرد.پسرش آمد و به او گفت:پدر جان!اجازه بدهید،ما می‏خواهیم ببینیم این جوان حجازی چگونه سخنرانی می‏کند.گفت:من از اینها می‏ترسم.اینقدر فشار آوردند تا مجبور شد،یعنی دید دیگر بیش از این،اظهار عجز و ترس است،اجازه داد.
ببینید این زین العابدین که در آن وقت از یک طرف بیمار بود(منتها بعدها دیگر بیماری نداشت،با ائمه دیگر فرق نمی‏کرد)و از طرف دیگر اسیر،و به قول معروف اهل منبر چهل منزل با آن غل و زنجیر تا شام آمده بود،وقتی بالای منبر رفت چه کرد!چه ولوله‏ای ایجاد کرد!یزید دست و پایش را گم کرد.گفت الآن مردم می‏ریزند و مرا می‏کشند.دست‏به حیله‏ای زد.ظهر بود،یکدفعه به مؤذن گفت:اذان!وقت نماز دیر می‏شود.صدای مؤذن بلند شد.زین العابدین خاموش شد.مؤذن گفت:«الله اکبر،الله اکبر»،امام حکایت کرد:«الله اکبر،الله اکبر».مؤذن گفت:«اشهد ان لا اله الا الله،اشهد ان لا اله الا الله‏»،باز امام حکایت کرد،تا رسید به شهادت به رسالت پیغمبر اکرم.تا به اینجا رسید،زین العابدین فریاد زد:مؤذن!سکوت کن.رو کرد به یزید و فرمود:یزید! این که اینجا اسمش برده می‏شود و گواهی به رسالت او می‏دهید کیست؟ایها الناس! ما را که به اسارت آورده‏اید کیستیم؟پدر مرا شهید کردید که بود؟و این کیست که شما به رسالت او شهادت می‏دهید؟تا آن وقت اصلا مردم درست آگاه نبودند که چه کرده‏اند.
آنوقت‏شما می‏شنوید که یزید بعدها اهل بیت پیغمبر را از آن خرابه بیرون آورد و بعد دستور داد که آنها را با احترام ببرند.نعمان بن بشیر را که آدم نرمتر و ملایمتری بود،ملازم قرار داد و گفت:حداکثر مهربانی را با اینها از شام تا مدینه بکن.این برای چه بود؟آیا یزید نجیب شده بود؟روحیه یزید فرق کرد؟ابدا.دنیا و محیط یزید عوض شد.شما می‏شنوید که یزید،بعد دیگر پسر زیاد را لعنت می‏کرد و می‏گفت: تمام،گناه او بود.اصلا منکر شد و گفت من چنین دستوری ندادم،ابن زیاد از پیش خود چنین کاری کرد.چرا؟چون زین العابدین و زینب اوضاع و احوال را برگرداندند.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.

ارسال شده توسط نویسنده برچسب‌ها:

پرسش:
آیا حضرت زینب (س) در کاخ یزید با دیدن سر بریده امام حسین علیه السلام سر خود را به چیزی زدند تا خون از مقنعه آن حضرت جاری شد؟
منبع پاسخ: پایگاه حوزه1989-2، 1989-2
پاسخ:
چنین مطلبی در مقاتل دیده نشد، لکن در بعضی از مصادر تاریخی نقل شده است که وقتی قافله اسرا به کوفه رسیدند و سر شهدا از جلوی کاروان برده می‌شد و چشم زینب (س) به آن سر مبارک افتاد، سر خود را به چوپ محمل زد و خون از زیر مقنعه آن مظلومه جاری شد. [i]
..............................................................
[i]فرهنگ عاشوراء ، جواد محدثی، ص 366.
ارسال شده توسط نویسنده برچسب‌ها:

منابع مقاله:
راهنمای تبلیغ 6 ویژه امر به معروف و نهی از منکر ، نمایندگی ولی فقیه در سپاه ؛



حضرت علی بن الحسین، امام سجاد علیه السلام در روز 5 شعبان یا 15 جمادی الاولی سال 38 هجری قمری در مدینه دیده به جهان گشود و در 12 یا 18 و بنابر مشهور در 25 محرم سال 95 ه.ق در سن حدود 56 سالگی مسموم شده و به شهادت رسید، آن حضرت در واقعه کربلا 23 سال داشت، مرقد شریفش در مدینه در قبرستان بقیع کنار قبر امام حسن مجتبی علیه السلام است.
دوران امامت او که 35 سال بود، مصادف با دشوارترین دوران ظلم و خفقان امویان (از یزید تا ولید بن عبدالملک) گذشت.
امام سجاد علیه السلام در دوران زندگی، رنجها و ناراحتیهای بسیار دید، در ماجرای کربلا، سخت‏ترین شکنجه‏ها و ستمها به او وارد آمد، و بعد که به مدینه بازگشت در طول 35 سال عمر خود، همواره از مصائب کربلا یاد می‏کرد و می‏گریست و در حالی که اشک می‏ریخت می‏فرمود:
قتل ابن رسول الله جائعا، قتل ابن رسول الله عطشانا.
روزی یکی از غلامانش مخفیانه به او نگریست، دید او به سجده افتاده و گریه می‏کند، عرض کرد: «آیا وقت پایان حزن نرسیده است؟»
امام سجاد علیه السلام به او فرمود: «وای بر تو، مادرت بعزایت بنشیند، حضرت یعقوب علیه السلام در میان دوازده پسر، یکی از پسرانش حضرت یوسف علیه السلام از نظرش غایب گردید، گریه می‏کرد و می‏گفت:
یا اسفی علی یوسف و ابیضت عیناه من الحزن و هو کظیم.
و من در نزدیک خود، پدر و جماعتی از بستگانم را دیدم که سر بریدند، چگونه گریه نکنم؟
آن حضرت به نوادگان عقیل بیشتر از نوادگان جعفر طیار، نظر لطف داشت، وقتی علتش را پرسیدند فرمود: «من وقتی که بیاد جانبازیهای پدران آنها امام حسین علیه السلام در کربلا می‏افتم دلم به حال آنها می‏سوزد.» (1)
مقام امام سجاد علیه السلام و توجه معنوی مردم حجاز به آن بزرگوار موجب شد که هشام بن عبدالملک در عصر حکومت ولید بن عبدالملک نقشه قتل آن حضرت را بریزد.
او توسط افرادی مرموزی، آن حضرت را مسموم کرد، و آن بزرگوار بستری گردید و معالجات سودی نبخشید، و به شهادت رسید. (2)
و بعضی نقل می‏کنند: آن حضرت بر اثر زهری که ولید بن عبد الملک (ششمین خلیفه اموی) به آن حضرت خورانید، مسموم شده و به شهادت رسید (و اینقول از نظر تطبیق تاریخی، صحیح‏تر به نظر می‏رسد.)
و ممکن است که آنحضرت با دسیسه هشام بن عبدالملک، به دستور برادرش ولید بن عبدالملک، مسموم شده باشد، و هر دو در این امر شریک باشند.
و از دعوات راوندی نقل شده که آن حضرت در بستر شهادت مکرر می‏گفت:
اللهم ارحمنی فانک کریم، اللهم ارحمنی فانک رحیم.
امام باقر علیه السلام فرمود: هنگامی که وفات پدرم فرا رسید، مرا به سینه خود چسبانید و فرمود: پسر جانم:
ایاک و ظلم من لا یجد علیک ناصرا الا الله‏حضرت ابوالحسن علیه السلام فرمود: هنگامی که وفات امام سجاد علیه السلام نزدیک شد، سه بار بیهوش شد و سپس دیده باز کرد و سوره اذا وقعت الواقعه و انا فتحنا را قرائت کرد و فرمود:
الحمد لله الذی صدقتا وعده و اورثنا الارض نتبؤء من الجنة حیث نشاء فنعم اجر العاملین .
سپس هماندم از دنیا رفت. (3)
امام باقر علیه السلام فرمود: حضرت سجاد علیه السلام ناقه (شتر ماده)ای داشت که 22 سفر با او به حج رفته بود و حتی یک تازیانه به او نزده بود، بعد از وفات آنحضرت ما بی‏خبر بودیم ناگاه یکی از خدمتگذاران آمد و گفت: ناقه بیرون رفته و کنار قبر امام سجاد علیه السلام زانو زده است، گردنش را به قبر می‏مالد و می‏نالد، با اینکه هنوز قبر را ندیده بود. (4)
و در نقل دیگر آمده: امام باقر علیه السلام نزد آن شتر آمد، دید در خاک می‏غلطد و اشک می‏ریزد، به او فرمود: اکنون بس است برخیز به جایگاه خود برو، او برخاست و به جایگاه خود بازگشت، بعد از چند لحظه سراسیمه کنار قبر امام سجاد علیه السلام رفت و در خاک غلطید و اشک می‏ریخت، امام باقر علیه السلام کنار او آمد و فرمود: اکنون بس است برخیز، او برنخواست، فرمود: آزادش بگذارید، او وداع می‏کند، سه روز به همان حال بود تا مرد. (5)
هنگامی که امام سجاد علیه السلام از دنیا رفت. مردم مدینه فهمیدند که آن حضرت به صد خانواده، غذا می‏رسانده است.
جمعی از فقرای مردم مدینه نمی‏دانستند که معاش آنها از کجا تامین می‏شود، وقتی که امام سجاد علیه السلام از دنیا رفت، دریافتند که او بود شبانه بطور ناشناس غذای آنها را به دوش خود حمل کرده و به آنها می‏رسانید، هنگام غسل جنازه آن حضرت، خراشهایی در بدن او دیدند که آثار انبانها و بارهای غذا و طعام بود که شبها برای فقراء حمل می‏کرد. (6)
بعضی نقل کرده‏اند: امام باقر علیه السلام پس از غسل، گریه سختی کرد بعضی از اصحاب او دلداری می‏دادند، فرمود: هنگام غسل، آثار غل جامعه را در بدن نازنین پدرم دیدم بیاد مصائب آن حضرت هنگام اسارت شدم...
گریه ابر
گر بگرید ابر چشم اشکبار آرم بیاد ور بخندد لاله غلب داغدار آرم بیاد گر ببینم شمع سوزانی میان انجمن سرگذشت عمر را بی‏اختیار آرم بیاد صحنه‏ها هردم بچشمانم مجسم می‏شود خاطرات دردناک و ناگوار آرم بیاد ابر گه گه گرید اما چشم من هر صبح و شام روزهای شام و آن شبهای تار آرم بیاد گر ببینم زینب و زیور روی گردانم از آن گوشهای پاره و بی‏گوشوار آرم بیاد گر گلی عطشان ببینم در کنار غنچه‏اش هم رباب نشسته و هم شیر خوار آرم بیاد ریزش باران که می‏بینم بهر دشت چمن سنگهای شامیان نابکار آرم بیاد گر ببینم آتشی از دور گویم خیمه‏هاست خیمه و طفلان در حال فرار آرم بیاد
در جسم جهان فیض بهارانم من عالم چون زمین تشنه بارانم من در زهد دلیل پارسایان جان در عشق امام جان نثارانم من فرزند حسین و زینت عبادم شایسته ترین سجده گذارانم من با اینهمه منزلت ز سوز دل و جان روشنگر بزم سوگوارانم من چون لاله همیشه از جگر می‏سوزم چون شمع همیشه اشکبارانم من دردا که چه آورد قضا بر سر من ایکاش نمی‏زاد مرا مادر من
پی‏نوشتها:
1- کامل الزیاره ص 107 - بحار ج 44 ص 110
2- این مطلب از مصباح کفعمی ذکر شده است (منتخب التواریخ ص 350.)
3- اصول کافی ج 1 ص 448 - بحار ج 46 ص 147.
4- اصول کافی ج 1 ص 448 - بحار ج 26 ص 147.
5- انوار البهیه ص 128.
6- کشف الغمه ج 2 ص 266.

ارسال شده توسط نویسنده برچسب‌ها:

پرسش:
در باکو بعضی از مؤمنین گمان می‌کنند که در زمان حوادث کربلا بعد از شهادت امام حسین (ع) طرفداران یزید سر خانم¬ها را باز کرده به شام برده‌اند و در آنجا آنها را تحقیر کرده‌اند. اما من فکر می‌کنم خداوند آنها را از این گونه کارها مصون داشته است. آیا خداوند به کسی اجازه این کار را می‌دهد؟
منبع پاسخ: پایگاه حوزه2066، 2066
پاسخ:
این از مسلمات تاریخ است که بعد از شهادت امام حسین (ع) در کربلا و همچنین در مسیر کوفه و شام و یا در خود شام، اهانت­هایی به اهل بیت (ع) شده است و یا حتی ممکن است روپوش یا مقنعه‌ای از سر زنی کشیده شده باشد.
مثلاً در تاریخ آمده است که: زنی از قبیل بکر بن وائل که به همراه شوهرش در سپاه عمر سعد بود، وقتی دید که سپاهیان کوفه به خیمه‌ها حمله کردند و حتی جامه بانوان را به غارت می‌بردند، شمشیر برداشت و فریاد برآورد که ای آل بکر بن وائل شما زنده‌اید و اینها دارند خیمه‌های دختران رسول خدا را غارت می‌کنند.[i]و یا حضرت زینب در خطابش به مردم کوفه می‌فرماید:
ویلکم اتدرون ای کبد رسول الله فریتم و ای عهد نکثتم و ای کریم له ابرزتم و ای حرمه له هتکتم و ای دم له سفکتم.
یعنی: ای وای بر شما... آیا می‌دانید چه دخترانی را از رسول خدا در معرض دید در آوردید و چه حرمتی را از او دریدید و چه خونی از او ریخته‌اید.
و یا آن حضرت در مجلس یزید او را مورد عتاب قرار می‌دهد و این گونه می‌فرماید:
أ من العدل یابن الطلقاء تخدیرک حرائرک و امائک و سوقک بنات رسول الله سبایا قد هتک ستورهن و ابدیت وجوههن...[ii]
یعنی ای یزید آیا این عدالت است که اهل خانواده خود را پرده حفظ کنی و دختران رسول خدا (ص) را اسیر بداری تا از شهری به شهر دیگر برده شوند در حالی که پوشش لازم را ندارند و صورتهای آنان نمایان شده...
اما باید توجه داشت که این جملات نشان دهنده این نیست که خانم­ها با سر برهنه به شام برده شده‌اند.عادت اهل بیت (ع) بر این بوده که خود را در معرض دید نامحرم قرار نمی‌دادند و همیشه از روپوش استفاده می‌کردند که نامحرم حتی صورت آنها را نبیند و آنچه در کربلا اتفاق افتاد و مسلما این بود که صورت بعضی از خانم­ها معلوم شد و این کشیدن روپوش و معلوم شدن صورت، هتک به اهل بیت (ع) است و البته بعید هم نیست بخاطر خباثت باطنی لشکر کوفه و شام روسری یا مقنعه‌ای از سر زنی کشیده شده باشد و در آن هنگام سر او نمایان شده باشد اما این عیب و مذمتی بر اهل بیت (ع) نیست
....................................................................................................
[i]- ره توشه سال 1376 ص 243 به بعد حماسه حسینی شهید مطهری.
[ii]- ج 45 بجار، ص 134.

ارسال شده توسط نویسنده برچسب‌ها:

منابع مقاله:
مجموعه آثار ج 17 ، مطهری، مرتضی؛


از عصر عاشورا زینب تجلی می‏کند.از آن به بعد به او واگذار شده بود.رئیس قافله اوست چون یگانه مرد زین العابدین(سلام الله علیه)است که در این وقت‏به شدت مریض است و احتیاج به پرستار دارد تا آنجا که دشمن طبق دستور کلی پسر زیاد که از جنس ذکور اولاد حسین هیچ کس نباید باقی بماند،چند بار حمله کردند تا امام زین العابدین را بکشند ولی بعد خودشان گفتند:«انه لما به‏» (1) این خودش دارد می‏میرد.و این هم خودش یک حکمت و مصلحت‏خدایی بود که حضرت امام زین العابدین بدین وسیله زنده بماند و نسل مقدس حسین بن علی باقی بماند.یکی از کارهای زینب پرستاری امام زین العابدین است.
در عصر روز یازدهم اسرا را آوردند و بر مرکبهایی(شتر یا قاطر یا هر دو)که پالانهای چوبین داشتند سوار کردند و مقید بودند که اسرا پارچه‏ای روی پالانها نگذارند،برای اینکه زجر بکشند.بعد اهل بیت‏خواهشی کردند که پذیرفته شد.آن خواهش این بود:«قلن بحق الله الا ما مررتم بنا علی مصرع الحسین‏» (2) گفتند:شما را به خدا حالا که ما را از اینجا می‏برید،ما را از قتلگاه حسین عبور بدهید برای اینکه می‏خواهیم برای آخرین بار با عزیزان خودمان خدا حافظی کرده باشیم.در میان اسرا تنها امام زین العابدین بودند که به علت‏بیماری،پاهای مبارکشان را زیر شکم مرکب بسته بودند،دیگران روی مرکب آزاد بودند.وقتی که به قتلگاه رسیدند،همه بی اختیار خودشان را از روی مرکبها به روی زمین انداختند.زینب(سلام الله علیها) خودش را به بدن مقدس ابا عبد الله می‏رساند،آن را به یک وضعی می‏بیند که تا آن وقت ندیده بود:بدنی می‏بیند بی سر و بی لباس،با این بدن معاشقه می‏کند و سخن می‏گوید:«بابی المهموم حتی قضی،بابی العطشان حتی مضی‏» (3).آنچنان دلسوز ناله کرد که‏«فابکت و الله کل عدو و صدیق‏» (4) یعنی کاری کرد که اشک دشمن جاری شد،دوست و دشمن به گریه در آمدند.
مجلس عزای حسین را برای اولین بار زینب ساخت.ولی در عین حال از وظایف خودش غافل نیست.پرستاری زین العابدین به عهده اوست،نگاه کرد به زین العابدین،دید حضرت که چشمش به این وضع افتاده آنچنان ناراحت است کانه می‏خواهد قالب تهی کند، فورا بدن ابا عبد الله را رها کرد و آمد سراغ زین العابدین:«یا بن اخی!»پسر برادر!چرا تو را در حالی می‏بینم که می‏خواهد روح تو از بدنت پرواز کند؟فرمود: عمه جان!چطور می‏توانم بدنهای عزیزان خودمان را ببینم و ناراحت نباشم؟زینب در همین شرایط شروع می‏کند به تسلیت‏خاطر دادن به زین العابدین.
ام ایمن زن بسیار مجلله‏ای است که ظاهرا کنیز خدیجه بوده و بعدا آزاد شده و سپس در خانه پیغمبر و مورد احترام پیغمبر بوده است،کسی است که از پیغمبر حدیث روایت می‏کند.این پیر زن سالها در خانه پیغمبر بود.روایتی از پیغمبر را برای زینب نقل کرده بود ولی چون روایت‏خانوادگی بود یعنی مربوط به سرنوشت این خانواده در آینده بود،زینب یک روز در اواخر عمر علی علیه السلام برای اینکه مطمئن بشود که آنچه ام ایمن گفته صد در صد درست است،آمد خدمت پدرش:یا ابا!من حدیثی اینچنین از ام ایمن شنیده‏ام،می‏خواهم یک بار هم از شما بشنوم تا ببینم آیا همین طور است؟همه را عرض کرد.پدرش تایید کرد و فرمود:درست گفته ام ایمن، همین طور است.
زینب در آن شرایط این حدیث را برای امام زین العابدین روایت می‏کند.در این حدیث آمده است این قضیه فلسفه‏ای دارد،مبادا در این شرایط خیال کنید که حسین کشته شد و از بین رفت.پسر برادر!از جد ما چنین روایت‏شده است که حسین علیه السلام همین جا،که اکنون جسد او را می‏بینی،بدون اینکه کفنی داشته باشد دفن می‏شود و همین جا،قبر حسین،مطاف خواهد شد.
بر سر تربت ما چون گذری همت‏خواه که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
آینده را که اینجا کعبه اهل خلوص خواهد بود،زینب برای امام زین العابدین روایت می‏کند.بعد از ظهر مثل امروزی را-که یازدهم بود-عمر سعد با لشکریان خودش برای دفن کردن اجساد کثیف افراد خود در کربلا ماند.ولی بدنهای اصحاب ابا عبد الله همان طور ماندند.بعد اسرا را حرکت دادند(مثل امشب که شب دوازدهم است)،یکسره از کربلا تا کوفه که تقریبا دوازده فرسخ است.ترتیب کار را اینچنین داده بودند که روز دوازدهم اسرا را به اصطلاح با طبل و شیپور و با دبدبه به علامت فتح وارد کنند و به خیال خودشان آخرین ضربت را به خاندان پیغمبر بزنند.
اینها را حرکت دادند و بردند در حالی که زینب شاید از روز تاسوعا اصلا خواب به چشمش نرفته است.سرهای مقدس را قبلا بریده بودند.تقریبا دو ساعت‏بعد از طلوع آفتاب در حالی که اسرا را وارد کوفه می‏کردند دستور دادند سرهای مقدس را به استقبال آنها ببرند که با یکدیگر بیایند.وضع عجیبی است غیر قابل توصیف!دم دروازه کوفه(دختر علی،دختر فاطمه اینجا تجلی می‏کند)این زن با شخصیت که در عین حال زن باقی ماند و گرانبها،خطابه‏ای می‏خواند.راویان چنین نقل کرده‏اند که در یک موقع خاصی زینب موقعیت را تشخیص داد:«و قد او مات‏»دختر علی یک اشاره کرد.عبارت تاریخ این است:«و قد او مات الی الناس ان اسکتوا فارتدت الانفاس و سکنت الاجراس‏» (5) یعنی در آن هیاهو و غلغله که اگر دهل می‏زدند صدایش به جایی نمی‏رسید،گویی نفسها در سینه‏ها حبس و صدای زنگها و هیاهوها خاموش گشت،مرکبها هم ایستادند(آمدها که می‏ایستادند،قهرا مرکبها هم می‏ایستادند).خطبه‏ای خواند.راوی گفت:«و لم ار و الله خفرة قط انطق منها» (6).این‏«خفره‏»خیلی ارزش دارد.«خفره‏»یعنی زن با حیا.این زن نیامد مثل یک زن بی حیا حرف بزند.زینب آن خطابه را در نهایت عظمت القاء کرد.در عین حال دشمن می‏گوید:«و لم ار و الله خفرة قط انطق منها»یعنی آن حیای زنانگی از او پیدا بود.شجاعت علی با حیای زنانگی در هم آمیخته بود.
در کوفه که بیست‏سال پیش علی علیه السلام خلیفه بود و در حدود پنج‏سال خلافت‏خود خطابه‏های زیادی خوانده بود،هنوز در میان مردم خطبه خواندن علی علیه السلام ضرب المثل بود.راوی گفت:گویی سخن علی از دهان زینب می‏ریزد،گویی که علی زنده شده و سخن او از دهان زینب می‏ریزد،می‏گوید وقتی حرفهای زینب-که مفصل هم نیست،ده دوازده سطر بیشتر نیست-تمام شد،مردم را دیدم که همه،انگشتانشان را به دهان گرفته و می‏گزیدند.
این است نقش زن به شکلی که اسلام می‏خواهد،شخصیت در عین حیا،عفاف،عفت،پاکی و حریم.تاریخ کربلا به این دلیل مذکر-مؤنث است که در ساختن آن،هم جنس مذکر عامل مؤثری است ولی در مدار خودش،و هم جنس مؤنث در مدار خودش.این تاریخ به دست این دو جنس ساخته شد.
و لا حول و لا قوة الا بالله
پی‏نوشت‏ها:
1) بحار الانوار،ج 45/ص 61.
2) بحار الانوار،ج 45/ص 58،اللهوف ص 55،و نظیر این عبارت در مقتل الحسین مقرم، ص‏396 و مقتل الحسین خوارزمی،ج 2/ص‏39 آمده است که تماما از حمید بن مسلم روایت می‏کنند.
3 و 4) بحار الانوار ج 45/ص‏59.
5 و 6) بحار الانوار،ج 45/ص 108.

ارسال شده توسط نویسنده برچسب‌ها: